﷽
نمی خواهی با پول پیتزا ، طلا 💍 بخری ⁉️
دلت نمی خواد شَرایطی طلا 💍 😱 بخری ؟
اینجا با ماهی ۵۰۰ هزار تومن از یک طلافروشی معتبر با سابقه ۲۱ ساله طلا میخری😍
با طلای طاها⚱️ پولاتو هر لحظه بخوای تبدیل به طلا میکنی💰☺️
بیا ببین😎👇
https://eitaa.com/joinchat/1827275803C1587a59a96
♨️کمترین اجرت ها
♨️ همه ی طلاها بدون مالیات و ارزش افزوده
تنوع و سلیقهشون بیسته👌🏻
انگار از دلِ #پینترست اومده بیرون🌸
درحد پیجهای بزرگ کار میارند و چون قیمتاشون خوبه سریع جارو میشه🧹😅
کانال حراج به این خوبی اینجاست❤️👇
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑
_ آقا داماد ظرف عسل رو بردارین!!!.
محسن شوکه به ظرف نگاه می کند.اصلا فکر اینجا را نکرده بود .ازدواجشان صوری بود و این کار دیگر برای چی بود.!!!!!!
_ آقا داماد.!!
مجبوربود.تا اینجا که آمده بود ،بقیه هم باید می رفت.دست جلو می برد و ظرف عسل را می گیرد و با انگشت کمی از عسل را می گیرد و سمت دهان ساره می برد.
_ زندایی انگشت دایی رو گاز بگیر !
همه با این حرف خواهرزاده اش خندیدند اما کسی از حال او و دختر کنارش خبر نداشت که به ناچار کنار هم نشسته بودند.!!!!
_ عروس خانم.!!!
فیلمبردار هم دست بردار نبود و از ساره می خواست که دهانش را باز کند تا این رسم عسل هم اجرا گردد. ساره با خجالتی آشکار دهان باز کردکه ....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
وقتی ازدواج صوری هست وهمه انتظار چیز دیگری دارند...
_رمان بلاگردون
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
■
این پارت ۵۶۴ که در کانال پارت گذاری شده....
بیا بخوون اگه نبود کانال رو ترک کن...
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
قصه من،قصه زنی که به امید آرامش و امکانات بیشتر پشت پا زدم به عشق دیرینه همسرم و با پسرعموم از ایران رفتم...
من مهتابم،مهتاب ادیب. اواخر جنگ بود که با محمد به صورت کاملا سنتی ازدواج کردم. پزشک بود و متخصص، از جذبه و قیافه چیزی کم نداشت!
اما لجباز بود. اونقدری لجباز که تازهعروسش رو تنها گذاشت و رفت جبهه.
رفت تا دینشو به کشورش ادا کنه. رفت تا پای جونش از وطنش دفاع کنه!
اما من دختری بودم که عقایدم با محمد زمین تا آسمون فرق میکرد، از جنگ بدم میاومد، از آدمایی که ادعای وطنپرستیشون گوش فلک رو کر میکرد...
اما هرچی میگذشت محمد بیشتر دلش میخواست بره منطقه و کمک کنه و این شد شروع اختلاف ما...
ولی من کسی نبودم که بتونم این شرایط رو تحمل کنم.
رفتم و دادخواست طلاق دادم چون سودای رفتن به خارج، هوش از سرم برده بود!
به کمک پسر عموم که وکیل بود طلاق گرفتم و رفتم. همراه با بچهای تو وجودم،که محمد از وجودش بیخبر بود!
بعد از چندینسال با یه دختر موفرفریِ شیرین برگشتم ایران...
دختری که چشم و ابروی مشکیش کپی باباش بود. #پناهی که قراربود محمد، پناهش بشه...
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
#پناهآخر❣️
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
.🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
من مهرادم، یه دکتر ماهر که عاشق زنم ماهلین بودم. چند سالی بود که ازدواج کردیم اما بچه دار نمیشدیم.
تا اینکه یه روز خواهرم و زنم اومدن و پیشم و گفتن یه دختره است که پول لازمه و قبول کرده رحمش رو اجاره بده. عصبانی شدم و همه چیز رو بهم ریختم .
من بچه نمیخواستم ، اینو هزار بار به ماهلین و بقیه هم گفتم اما وقتی دیدم چشمای ماهلین اشکی شد منِ خر قبول کردم، یه دختر کم سن و سال چادری که بخاطر عمل قلب مادرش پول لازم داشت .
ازش بدم اومد ، کار انجام شد و جنین حالا توی رحم اون دختر بود .
قرارشد من و ماهلین بریم مسافرت ،که کاش نمی رفتیم . ماهلینِ عزیزم توی تصادف مرد.
بچه هم بدنیا اومد و همه انتظار داشتن من برم اون بچه رو بگیرم ، اما من از اون بچه و دختری که قدمشون نحس بود و ماهلینم رو ازم گرفت متنفر بودم .
پدرم اما میخواست به اجبار بخاطر بچه هم شده اون دختر رو محرم یکساله ام کنم تا بچه بزرگ بشه و به غذا خوردن بیفته .تلفنی خطبه ی محرمیت رو خوندن ، صدای دختره رو شنیدم که گفت
ـ قبلتُ
گوشی رو قطع کردم و محکم زدم به دیوار روبرو.داد زدم.قفسه سینه ام از عصبانیت و فریاد بلندم بالا و پایین میرفت. خیره به گوشی خُرد شده بودم و زیر لب با عصبانیت گفتم:
_قبـــــ....قبلتُ ..هااااان. نشونت میدم.
https://eitaa.com/joinchat/2955084066C07b9fb5447
سرنوشت مهراد مغروری که عزادار عشقش هست و نهال دختری تنها که بخاطر قلب مادرش شده مادر اجاره ای ، به هم گره خورده ، مهراد از نهال متنفره و برای آزارش نقشه ها در سر داره . نهال هم مهرِ بچه به دلش نشسته و ....
#درـآرزویـعشق❤️