eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
609 عکس
303 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁
🔰 خوبه این روزهای آخر ماه شعبان، مشغول هر کاری که هستیم، این دعای زیبا رو که امام رضا (ع) یادمون داده، زمزمه کنیم: 🌹 اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِیمَا مَضَی مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ 🌱خداوندا اگر در روزهای گذشته شعبان ما را نیامرزیدی، پس در روزهای باقیمانده بیامرز! 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــرا
کلکلی عاشقانه🤭حسادت پدر به پسرش اونم پدری که مأمور مخفی پلیسِ 😍❤️‍🔥😍❤️‍🔥😍❤️‍🔥😍❤️‍🔥 + از این بعد فقط شیشه شیر بهش میدی! با چشمای گرد شده نگاهش کردم که ادامه داد: + اینجوری با اون چشمات نگام نکناااا... شباهم بذارش تو جاش،نه وسطمون! بُهت زده گفتم : _ چی میگی مرصاد، بچمونه هااا حرصی به بچه نگاه کرد و غرید : +از وقتی به دنیا اومده جامو پر کرده پدر صلواتی،زنمو ازم گرفته،تو مال منی دیلان! تمام و کمال مالِ منی و اون حق نداره تورو از من بگیره!! خشکم زده بود و نمی‌دونستم به این شوهرِ حسودم چی بگم که حرصی اومد جلو و... https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa +اصن برای چی الان روی پات خوابوندیش؟! مگه نگفتم بخوابونش تو گهوارش؟! _خوابیده خب چیکارش کنم بچه رو؟ توام بیا روی این یکی پام بخواب! انگار منتظر همین جمله بود که تا گفتم، اومد سمتم و...🙊😳 ♥️
شرکت‌کننده شماره «۱۳۶» مسابقه عکاسی «حضور تا ظهور» 📸 نام و نام خانوادگی: آمنه جان قربان 📍 شهر:اصفهان روایتی از حضور از نسل امروز تا امید فردا… تصویری از همدلی، ایمان و ایستادگی مردمی که با دل‌هایشان آمده‌اند. محمد فرازی| مهارت افزایی 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/785121549C133cb46ca2
🦋🦋🦋🦋
👰‍♀️ تولیدی تخصصی کفش عروس و مجلسی 👠 ✔️ تولید مستقیم (قیمت تولیدی) ✔️ تک و عمده ✔️ مدل‌های جدید و سفارشی ✔️ ارسال به سراسر کشور 📌 برای دیدن مدل‌ها و قیمت‌ها عضو کانال شو: 👇👇 https://eitaa.com/arossaratehran 🎨 رنگ: سفید/کرم/مشکی 👣 سایز: پاشنه ۷ سانت از ۳۶ تا ۴۰ پاشنه ۳ سانت از ۳۸ تا 41 ⭐ جنس: تور پشت کفش چرم صنعتی 💰 قیمت: 1,380,000 تومان 🚚 ارسال: رایگان 📩 سفارش: @Admin_tolidii در ضمن برای استفاده از تخفیف و اقساط 6 تا 12 ماهه برای تمام مدل ها از غرفه باسلام ما دیدن کنید برای بازدید از غرفه باسلام بزن روی لینک زیر👇👇👇👇 https://basalam.com/user/NZl0q?utm_source=share&utm_medium=copy&user_hash_id=NZl0q&from_component=profile-app برای ورود به کانال تولیدی کفش بزن روی لینک زیر 👇👇👇 https://eitaa.com/arossaratehran
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سلام شب همگی بخیر با عرض معذرت فراوان از همه شما خوانندگان محترم رمان نرگس بنده امروز کاری برام پیش اومد که نتونستم این قسمت رو بنویسم التماس دعا یا علی🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
📌 ❤️ 🤞 تعداد / اولویت با اولین ۲۰جفت داریم سایز ۳۶/۳۷/۳۸/۳۹/۴۰ قیمت آف هرجفت ۳۳۹😍 قیمت بازارش هفتصد جهت ثبت سفارش 👇 https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ تولد دوباره با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت راننده‌ی ماشین رفت چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدم‌هایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد. با صدای طلب‌کارش که از بین دندون‌هاش غرید به خودم اومدم و شونه‌هام پرید _حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟! نگاه از چشم‌هایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دست‌هاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت _چی با خودت فکر کردی حنانه پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد _ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟ نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریخته‌ست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجه‌ش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیره‌ش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد هنوز چند قدم نرفته بود که به‌ طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشم‌هام تکون داد و شمرده شمرده گفت _به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه مکثی کرد و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد _وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانه‌م خواستگار بیاری حاج آقا ادامه‌شو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیه‌ای بعد صدای نگران خاله _کجا مهراد؟!...مهراد سربه‌سرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی می‌گه...مهراد! _کاریش ندارم فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم خاله التماس کرد _مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد می‌شه عموتم خونه نیست صدای محکم مهراد نزدیک‌تر شد _کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا _مهراد! سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد _پناه شالت سرت باشه دارم میام تو! بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت _مهراد عمه! عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود _تو سالن چی گفتی؟ لب‌هامو با لرز تر کردم +کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازه‌ی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم! مشتش محکم‌تر شد و خونسرد تکرار کرد _جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟! خاله با لحنی نگران به در زد _مهراد! مهراد بخدا گناه داره! چشم‌هام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیک‌تر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطره‌ها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید _چکار کر... پلک‌هام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید _نفهمِ لجباز!!! لجباز!!! https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f عاشقانه‌ی‌مذهبی♥️🌱 ...🔥
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
من پناهم. یه دختر با تیله‌های مشکی و مژه‌های بلند. یه پسرعموی نظامی دارم که رنگ چشم‌هاش شبیه خودمه. مهراد زورگوئه! قدبلنده، قلدره و در عین حال مهربون! https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f اما یه راز بزرگ تو گذشته‌ی ماست و اون اینکه...💯🤭