هدایت شده از محمد فرازی | مهارت افزایی،مجری🌱
شرکتکننده شماره «۱۳۶»
مسابقه عکاسی «حضور تا ظهور»
📸 نام و نام خانوادگی: آمنه جان قربان
📍 شهر:اصفهان
روایتی از حضور
از نسل امروز تا امید فردا…
تصویری از همدلی، ایمان و ایستادگی مردمی که با دلهایشان آمدهاند.
#مسابقه_عکاسی
#حضور_تا_ظهور
#۲۲بهمن
محمد فرازی| مهارت افزایی 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/785121549C133cb46ca2
👰♀️ تولیدی تخصصی کفش عروس و مجلسی 👠
✔️ تولید مستقیم (قیمت تولیدی)
✔️ تک و عمده
✔️ مدلهای جدید و سفارشی
✔️ ارسال به سراسر کشور
📌 برای دیدن مدلها و قیمتها عضو کانال شو:
👇👇
https://eitaa.com/arossaratehran
#مدل_پاپیون
🎨 رنگ: سفید/کرم/مشکی
👣 سایز: پاشنه ۷ سانت از ۳۶ تا ۴۰
پاشنه ۳ سانت از ۳۸ تا 41
⭐ جنس: تور پشت کفش چرم صنعتی
💰 قیمت: 1,380,000 تومان
🚚 ارسال: رایگان
📩 سفارش: @Admin_tolidii
در ضمن برای استفاده از تخفیف و اقساط 6 تا 12 ماهه برای تمام مدل ها از غرفه باسلام ما دیدن کنید
برای بازدید از غرفه باسلام بزن روی لینک زیر👇👇👇👇
https://basalam.com/user/NZl0q?utm_source=share&utm_medium=copy&user_hash_id=NZl0q&from_component=profile-app
برای ورود به کانال تولیدی کفش بزن روی لینک زیر 👇👇👇
https://eitaa.com/arossaratehran
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام شب همگی بخیر
با عرض معذرت فراوان از همه شما خوانندگان محترم رمان نرگس بنده امروز کاری برام پیش اومد که نتونستم این قسمت رو بنویسم التماس دعا یا علی🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
📌 #آف_ویژه_امشب❤️ 🤞
تعداد #محدود / اولویت با اولین #واریزی
۲۰جفت داریم سایز ۳۶/۳۷/۳۸/۳۹/۴۰
قیمت آف هرجفت ۳۳۹😍
قیمت بازارش هفتصد
جهت ثبت سفارش 👇
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
تولد دوباره
#برگ1
با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت رانندهی ماشین رفت
چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدمهایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد.
با صدای طلبکارش که از بین دندونهاش غرید به خودم اومدم و شونههام پرید
_حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره
فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟!
نگاه از چشمهایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دستهاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت
_چی با خودت فکر کردی حنانه
پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد
_ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟
نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریختهست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجهش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیرهش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد
هنوز چند قدم نرفته بود که به طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشمهام تکون داد و شمرده شمرده گفت
_به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه
مکثی کرد و دندونهاش رو روی هم فشار داد
_وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانهم خواستگار بیاری حاج آقا
ادامهشو اینجا بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیهای بعد صدای نگران خاله
_کجا مهراد؟!...مهراد سربهسرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی میگه...مهراد!
_کاریش ندارم فقط میخوام باهاش حرف بزنم
خاله التماس کرد
_مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد میشه عموتم خونه نیست
صدای محکم مهراد نزدیکتر شد
_کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا
_مهراد!
سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد
_پناه شالت سرت باشه دارم میام تو!
بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت
_مهراد عمه!
عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد
با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود
_تو سالن چی گفتی؟
لبهامو با لرز تر کردم
+کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازهی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم!
مشتش محکمتر شد و خونسرد تکرار کرد
_جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟!
خاله با لحنی نگران به در زد
_مهراد! مهراد بخدا گناه داره!
چشمهام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیکتر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطرهها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید
_چکار کر...
پلکهام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید
_نفهمِ لجباز!!! لجباز!!!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
عاشقانهیمذهبی♥️🌱
#روایتیشیرینازپشتخاکریزهاتا...🔥
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
من پناهم. یه دختر با تیلههای مشکی و مژههای بلند. یه پسرعموی نظامی دارم که رنگ چشمهاش شبیه خودمه. مهراد زورگوئه! قدبلنده، قلدره و در عین حال مهربون!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
اما یه راز بزرگ تو گذشتهی ماست و اون اینکه...💯🤭
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
حاج خانم مادرم قسمم داد دختر شریک پدرم رو عقد کنم.
پسر بی قید و بندی بودم و اهل همهی گنده کاری دلم نمیخواست زیر بار ازدواج برم ولی به خاطر مادرم دختره رو ندیده و نشناخته عقد کردم.
روز عقد چهره عروس رو ندیدم. چنان چادرشو دور خودش پیچیده بود صورتش دیده نمیشد.
بعد عقد زدم بیرون و یک ماهی خونه مجردیم پی عشق و حالم بودم.
تا اینکه خبر دادن قلب مادرم درد گرفته و رفته بیمارستان...
با نگرانی خودمو رسوندم بهش
توی بیمارستان یک دختر چادری خوشگل کنار خواهرم بود مثل قرص ماه بود انقدر با ناز و ادا حرف میزد محوش شده بودم. تمام مدت زیر نظرش داشتم خیلی خوشکل بود.
وقتی رفت مادرم رو ببره معاینه رفتم پیش زهرا خواهرم و گفتم: زهرا این دختره دوستته چقدر خوشگله برام جفت و جور کن باهاش یکم حرف بزنم.
زهرا بهت زده گفت: داداش اینکه زن عقدی خودته یعنی تا حالا نرفتی خونه ببینیش؟
باورم نمیشد این دختر همسر شرعی خودم بود؟
https://eitaa.com/joinchat/1004668263Ca25faf611e