eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
611 عکس
305 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
35.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥 کتاب « برنامه نویسی رو از اینجا شروع کن! » این یه کتاب ساده و همه فهم برای شروع یادگیری برنامه نویسیه که کمکت میکنه بدون هیچ پیش نیازی سختترین قدم یعنی اولین قدم یادگیری رو برداری... ✅ شامل دوره ویدیوئی رایگان هماهنگ با کتاب ✅ از صفر و بدون پیش نیاز ⭐️ قیمت با هزینه ارسال مجموعاً ۳۱۵ تومان 🔗 ثبت سفارش در لینک زیر: Naei.ir/starter-book Naei.ir/starter-book 🔗 کانال ایتا آموزش برنامه‌نویسی: https://eitaa.com/joinchat/3798861000C01b7c0c4df
🔖 برنامک بازی کلمات طاویتا هوش، تمرکز و مهارت واقعی در ساخت کلمات ✨ 🎖 یک بازی هوش‌محور و مرحله‌ایه! 🎖با حروف داده‌ شده، کلمات جدید و خلاقانه میسازی! 🎖 هر مرحله چالشی‌تر از قبل میشه، از آسون تا سخت! 🎯 مأموریت مشخص: تعداد کلمه‌های موردنیاز رو بساز تا قفل مرحله‌ی بعد رو باز کنی و پیشرفت کنی! 🏆 جایزه تو مرحله ۶۰؛ با ارسال اسکرین‌شات، برنده‌ی جایزه مخصوص بشو! 🔺: برای استفاده از برنامک‌ها، باید آخرین نسخه ایتا رو نصب داشته باشی.. 🧩 @trendingapps | برنامک‌های ایتا
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک‌ یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونه‌ها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن.‌ ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلام‌الله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم. این خانواده لباس ندارن.‌ مستاجرن و کرایه خونشون به واسطه‌ی همین بیماری عقب افتاده. هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a اجرتون با موسی بن جعفر علیه‌السلام
﷽ نمی خواهی با پول یه پیتزا 🍕 ، طلا 💍 بخری ⁉️ دلت نمی خواد شَرایطی طلا 💍 😱 بخری ؟ اینجا با ماهی ۵۰۰ هزار تومن از یک طلافروشی معتبر با ، طلا میخری😍 با طلای طاها⚱️ پولاتو هر لحظه بخوای تبدیل به طلا میکنی💰☺️ بیا ببین: 😎👇 https://eitaa.com/joinchat/1827275803C1587a59a96 ♨️کمترین اجرت ها ♨️ همه ی طلاها بدون مالیات و ارزش افزوده
💎طراحی امضا💎 شما دوست دارین کدوم امضا رو داشته باشین ؟👆👆😍 💎ما بصورت تخصصی امضا طراحی میکنیم 👌💎 🔸️با اسم یا فامیل 🔹️بصورت انگلیسی یا فارسی عضویت در کانال طراحی امضا 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/3570009263C345362f166
29.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نبینی باختی‼️ ❤️‍🩹 برای یکبار هم که شده با روانشناس صحبت کنیم 🙏🙏 روانشناس متخصص میتونه مشکلاتی مانند مشکلات زناشویی،تربیت فرزند،افسردگی،ازدواج،استرس و اضطراب رو واسه همیشه حل کنه👍 ✅ مرکز مشاوره تلفنی هنر زندگی با کمک روانشناسان برتر ایران به صورت شبانه روزی آماده پاسخگویی به سوالات شما عزیزان است 📲 لینک رزرو نوبت از سرتاسر کشور و ارتباط فوری با مشاور متخصص👇 https://honarehzendegi.ir/landing/ https://honarehzendegi.ir/landing/ https://honarehzendegi.ir/landing/ لینک کانال👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2920875265C32f8328d76
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ ناصر جان نمی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) تماس رو قطع کرد رو کرد به من _ بریم خانوم _ دعاهامو خوندم بریم نگاه عمیقی به سنگ قبر شهدا انداخت... حسم بهم میگه تو دلش داره باهاشون حرف می‌زنه ساکت شدم خلوتشو به هم نزدم بعد از چند لحظه یک نفس عمیقی کشید نگاهشو داد به من بریم خیلی دلم می‌خواد ازش بپرسم ببینم چی داشت به شهدا می‌گفت خودمو کنترل کردم و گفتم تو چیکار داری حالا اونم خواسته دو کلمه باشهدا حرف بزنه... چند قدم که گذشت نتونستم طاقت بیارم رو کردم بهش _ چی می‌گفتی به شهدا؟ تبسمی زد نگاهی بهم انداخت _ خصوصی بود آروم یه تنه بهش زدم _ خودت رو لوس نکن بگو چی میگفتی! لبخندی زد _ فضلولی‌ت گل کرده آره! _ آره بگو _ یه نذری کردم و ازشون خواستم برام دعا کنن عاقبت بخیر بشم و از منتظران واقعی امام زمان بشم _ چه دعای خوبی ایکاش برای منم میخواستی چشم برای تو هم دعا رو میکنم _ یه دنیا ازت ممنونم... سوئچ رو گرفتم سمتش _ بیا خودت بشین پشت ماشین _ نه، فعلا نمیتونم تو بشین قدم زنون رسیدیم به ماشین سوار شدیم اومدیم گاوداری ناصر از ماشین پیاده شد... شیشه ماشین رو دادم پایین... ناصر زنگ زد صدای کارگر گاوداری اومد _ کیه؟ ناصر جواب داد _ باز کن ناصرم آقا ببخشید من شما رو نمیشناسم نمیتونم در رو باز کنم _ آقا باز کن ناصرم پسر حاج نصرالله _یه دقیقه صبر کنید به سر کارگرمون بگم _ صبر آقا، داداشم محسن تو گاوداریه به اون بگو _ باشه صبر کنید چند لحظه گذشت صدای محسن اومد الان باز میکنم داداش در رو باز کرد وارد شدیم محسن گفت داداش ناراحت نشی این بنده خدا تقصیر نداره تو رو ندیده، نمیشناست _ نه اشکالی داره حق با اون بنده خداست سه تایی اومدیم اتاق مدیریت ناصر مستقیم رفت سمت فایل، کشوها رو بیرون کشید و یه پوشه رو برداشت باز کرد... محسن بهش نزدیک شد... _ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس کجاست _ سری به تایید حرفش تکون _ آره الان بهش زنگ میزنم _ ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد سلام... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑 _ آقا داماد ظرف عسل رو بردارین!!!. محسن شوکه به ظرف نگاه می کند.اصلا فکر اینجا را نکرده بود .ازدواجشان صوری بود و‌ این کار دیگر برای چی بود‌.!!!!!! _ آقا داماد.!! مجبوربود.تا اینجا که آمده بود ،بقیه هم باید می رفت.دست جلو می برد و ظرف عسل را می گیرد و با انگشت کمی از عسل را می گیرد و سمت دهان ساره می برد. _ زندایی انگشت دایی رو گاز بگیر ! همه با این حرف خواهرزاده اش خندیدند اما کسی از حال او و دختر کنارش خبر نداشت که به ناچار کنار هم نشسته بودند.!!!! _ عروس خانم.!!! فیلمبردار هم دست بردار نبود و از ساره می خواست که دهانش را باز کند تا این رسم عسل هم اجرا گردد. ساره با خجالتی آشکار دهان باز کرد‌که .... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b وقتی ازدواج صوری هست و‌همه انتظار چیز دیگری دارند... _رمان بلاگردون
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
این پارت ۵۶۴ که در کانال پارت گذاری شده.... بیا بخوون‌ اگه نبود کانال رو‌ ترک کن... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
من نازنینم .... یه دختر محجبه که به خواسته پدر پولدارم در شرکتی کار میکردم همچی خوب بود تا اینکه به مهمونی دعوت شدم، تا پا به مهمونی گذاشتم فهمیدم وارد قفس شیر شدم هر کار کردم بهم اجازه خروج ندادن و با دیدن رئیس شرکت تعجب کردم اما این شروع ماجرا بود. به من بدبخت قرص روانگردان داد تا آبرومو ببره و اون کینه‌شتری به اینجا هم ختم نشد وقتی عکس و فیلم‌هام بیرون اومد فهمیدم دوربین وصل شده بود و از تمام لحظاتم فیلم گرفته بود. دیگه حتی نمیتونستم سرم رو جلوی خانواده‌م بالا بیارم با خودم عهد بستم که هرطور شده انتقامم رو میگیرم اما به روش خودم 😈👹 https://eitaa.com/joinchat/2628190945C0d666dfa01 با پنبه سرش رو بریده بودم و کاری کردم که هیچوقت فکر نمیکرد من بتونم. مردی که همش تحقیر میکرد و بلند بلند میخندید و میگفت کسی هست عاشق تو پاپتی امل بشه. حالا برای لحظه ای دیدن من زمین و زمان رو بهم میدوخت و من برای اینکه بیشتر زجرش بدم میخواستم با دوست صمیمیش ازدواج کنم. بهت قول میدم یکی از بهترین رمان هایی میشه که تو عمرت خوندی ❤️‍🔥🥰