#عکس_نوشته
🔷کاری که مردم ایران در 22 بهمن با آمریکا و اسرائیل کردند...
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سید احمد پلارک از زبان خودش
با ما همراه شوید تا از حماسهها بیاموزیم و یاد قهرمانان را گرامی بداریم🌹✨🇮🇷
#امنیت_سایبری
#هشدارهای_سایبری
🔔 به کانال هشدارهای سایبری بپیوندید
👉 @amnclick
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔️ این قضیه جفری اپستین و تجاوز به کودکان و کشتن و پختن و خوردن گوشت آنان بخاطر اکسیری که در اثر وحشت کودکان در بدن آنها ترشح و تولید میشود؛ ماهیت دولتمردان آمریکا را برای جهانیان بر ملا کرد. ولی دو نکته در این موضوع حائز اهمیت است
۱ -- اروپائیها و آمریکائیها دیگر نمی توانند شعار حقوق بشر و دمکراسی بدهند و اگر هم چنین ادعایی بکنند جامعه جهانی برای آن شعارهای توخالی پشیزی ارزش قائل نخواهد شد.
۲ -- پلیدترین؛ کثیف ترین؛ پست ترین؛ خونخوارترین؛ وحشی ترین؛ و منفورترین انسانهای تاریخ بشر یهودیان صهیونیست هستند. اینها به معنای واقعی برادران شیطانند و عامل اصلی شر و نکبت و بدبختی ابناء بشر در روی زمینند. و به همین دلیل در تمام اسناد و مدارک عهد عتیق و کتب قدیم اشاره شده که آنها باید قبل از ظهور از ریشه نابود شوند تا بشریت از وجود نحس آنها در روی زمین راحت و آسوده شود.
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
⛔️ این قضیه جفری اپستین و تجاوز به کودکان و کشتن و پختن و خوردن گوشت آنان بخاطر اکسیری که در اثر وح
نمیدونم چرا مردم دنیا ساکتند حتی مردم ایران چرا ساکت هستن چرا برای این جنایت بزرگ راهپیمایی سراسری نمیشه؟
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من آیهام دختر محجبهایی که خوشگلیش زبان زد خاص و عام بود!
خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود...
ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد!
درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم...
روانشناسی خوندم ولی برای انتقام خونش وارد نظام شدم!
سال ها بعد وقتی فهمیدم قاتلش رئیس یه باند خطرناکه و میخواستم بینشون نفوذ کنم بهم اجازه ندادن و گفتن باید یه مرد همراهت باشه...
هیچکس جز سرگرد مغرور و جذاب اداره مورد اعتمادم نبود!
صوری زنش شدم و برای ماموریت به جنوب رفتیم...
غافل از اینکه سرگرد مغرور اداره که حالا شوهرمه همون خواستگار سمجی هست که سال ها ندیده ردش میکردم!!
یه شب وقتی دید برای عشق از
دست رفتهام زار میزنم از حسادت دیوونه شد و...🔥⛔️👇
جذابترین سرگذشت🚷
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
من آیهام دختر محجبهایی که خوشگلیش زبان زد خاص و عام بود!
خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود...
ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد!
درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم...😢⛔️👇
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
🌷بزرگداشت اربعین شهدای کودتای آمریکایی صهیونیستی🌷
فردا سه شنبه در محفلی معنوی و نورانی، همراه با قرائت دعای پرفیض توسل، مراسم بزرگداشت چهلمین روز شهادت شهدای گرانقدر ـ از نیروهای خدوم انتظامی، بسیجیان فداکار، و مردم بیگناه بهویژه کودکان معصوم ـ برگزار میشود.
🎤 سخنران: #استاد_روحی
حضور گرم و صمیمی شما عزیزان، موجب دلگرمی خانوادههای معزز شهدا و نشانهای از قدرشناسی و همدلی خواهد بود.
🕊 🕒 #زمان: سه شنبه ساعت ۱۵
تاریخ: ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🗺️ #حوزه ۲۸۸ نجمه
🗺️ #پایگاه شهید عبدلی
🕊 منتظر حضور همگی شما هستیم.
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ داداش زنگ بز
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محسن آروم ابروهاشو برد بالا
_ نه برامنم سواله چرا… هنوزم جوابشو پیدا نکردم.
مکث کرد، نگاهشو چرخوند دور اتاق.
_ ولی یه حسی بهم میگه جوابش همینجاست… تو همین اتاق.
رو کردم به ناصر.
_ بهتره هرکدوممون یه کشوی فایل رو دقیق بگردیم.
ناصر بیحرف سری تکون داد. کشوی اول رو کشید بیرون؛ صدای ساییده شدن چوب تو سکوت اتاق پیچید. گذاشتش جلوی من.
_ بیا نرگس… این مال تو. خوب بگرد.
کشوی دوم رو کشید بیرون و هل داد سمت محسن.
_ اینم تو بگرد.
خودشم یه کشو برداشت، گذاشت جلوش و شروع کرد ورق زدن
چند لحظه بعد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
_ محسن فریده و بچههات خوبن؟
دست محسن روی یه پرونده خشک شد. نفسشو آهسته بیرون داد.
_ فریده رفته خونه باباش… بچههارو هم برده.
دست ناصر از حرکت ایستاد. سرشو بلند کرد.
_ مهمونی رفتن؟
محسن سرشو آورد بالا
_ نه… قهر کرده.
اخم ناصر آهسته نشست رو صورتش.
_ چرا؟
محسن نگاهشو دزدید سمت کاغذا. صداش پایینتر اومد.
_ وضع مالیمون اذیتش میکنه.
ناصر صاف نشست.
_ یعنی انقدر دستت تنگه؟
محسن با تلخی لبشو جمع کرد.
_ آره داداش… به پدرزن و برادرزنم بدهکارم… از نرگسخانم هم قرض گرفتم.
رگ گردن ناصر زد بیرون.
_ پس این محمد چه غلطی میکرده؟
یعنی هیچ پولی به شما نمیداده؟
_ کم میداد… بعضی ماهها هم هیچی. این ماه هم که بیمارستانه، نداده.
همون لحظه صدای زنگ تلفن سکوتو شکست. ناصر گوشی رو برداشت.
_ بله؟
چند ثانیه گوش داد. رنگ صورتش عوض شد.
_ چی داری میگی داداش؟!
از جاش نیمخیز شد. با لحن عصبی گفت
پ_ یه لطفی کن… از بیمارستان که مرخص شدی برو خونهتون. دیگه هم سمت گاوداری نیا! با نادونیت زندگی محسن رو به هم ریختی…
سکوت فصای اتاق رو گرفت فقط صدای نفسهای تند ناصر میاد
دندوناشو رو هم فشار داد.
_ نه، تو گوش کن… هم زن و بچهٔ منو اذیت کردی… هم کاری کردی زن محسن بچههاشو برداره بره خونه باباش…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
سلام.
منتمام رمان های #کانال_بهشتیان رو خوندم. به جرئت میگم تا حالا رمانی به قشنگی رمان جدیدتون نخوندم عاشق این رمان شدم پرستار عشق😍 احسنت به این نویسنده و به این قلم هم پاک و اخلاقی نوشته هم جذاب
راستش لینک کانالتون رو میخواستم که بفرستم برای دوستام حیفه اونا هم نخونن لطفا لینک رو تو کانال بزارید
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
انقدر تو ناشناس درخواست این رمان رو دادید دیگه کلافه شدم😅
لینکشو میزارم عضو شید. دیگه درخواست ندید❌
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac