eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
610 عکس
305 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من آیه‌ام دختر محجبه‌ایی که خوشگلیش زبان‌ زد خاص و عام بود! خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود... ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد! درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم... روانشناسی خوندم ولی برای انتقام خونش وارد نظام شدم! سال ها بعد وقتی فهمیدم قاتلش رئیس یه باند خطرناکه و میخواستم بینشون نفوذ کنم بهم اجازه ندادن و گفتن باید یه مرد همراهت باشه... هیچکس جز سرگرد مغرور و جذاب اداره مورد اعتمادم نبود! صوری زنش شدم و برای ماموریت به جنوب رفتیم... غافل از اینکه سرگرد مغرور اداره که حالا شوهرمه همون خواستگار سمجی هست که سال ها ندیده ردش میکردم!! یه شب وقتی دید برای عشق از دست رفته‌ام زار میزنم از حسادت دیوونه شد و...🔥⛔️👇 جذابترین سرگذشت🚷 https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
من آیه‌ام دختر محجبه‌ایی که خوشگلیش زبان‌ زد خاص و عام بود! خیلی زود شوهرم دادن به دوست داداشم که عاشقم بود... ولی عمر خوشیم کوتاه بود و شوهرم تو ۱۸سالگیم شهید شد! درست وقتی که میخواستم خبر بارداریمو بهش بدم...😢⛔️👇 https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
🌷بزرگداشت اربعین شهدای کودتای آمریکایی صهیونیستی🌷 فردا سه شنبه در محفلی معنوی و نورانی، همراه با قرائت دعای پرفیض توسل، مراسم بزرگداشت چهلمین روز شهادت شهدای گرانقدر ـ از نیروهای خدوم انتظامی، بسیجیان فداکار، و مردم بی‌گناه به‌ویژه کودکان معصوم ـ برگزار می‌شود. 🎤 سخنران: حضور گرم و صمیمی شما عزیزان، موجب دلگرمی خانواده‌های معزز شهدا و نشانه‌ای از قدرشناسی و همدلی خواهد بود. 🕊 🕒 : سه شنبه ساعت ۱۵ تاریخ: ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ 🗺️ ۲۸۸ نجمه 🗺️ شهید عبدلی 🕊 منتظر حضور همگی شما هستیم.
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ داداش زنگ بز
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محسن آروم ابروهاشو برد بالا _ نه برامنم سواله چرا… هنوزم جوابشو پیدا نکردم. مکث کرد، نگاهشو چرخوند دور اتاق. _ ولی یه حسی بهم میگه جوابش همین‌جاست… تو همین اتاق. رو کردم به ناصر. _ بهتره هرکدوممون یه کشوی فایل رو دقیق بگردیم. ناصر بی‌حرف سری تکون داد. کشوی اول رو کشید بیرون؛ صدای ساییده شدن چوب تو سکوت اتاق پیچید. گذاشتش جلوی من. _ بیا نرگس… این مال تو. خوب بگرد. کشوی دوم رو کشید بیرون و هل داد سمت محسن. _ اینم تو بگرد. خودشم یه کشو برداشت، گذاشت جلوش و شروع کرد ورق زدن چند لحظه بعد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: _ محسن فریده و بچه‌هات خوبن؟ دست محسن روی یه پرونده خشک شد. نفسشو آهسته بیرون داد. _ فریده رفته خونه باباش… بچه‌هارو هم برده. دست ناصر از حرکت ایستاد. سرشو بلند کرد. _ مهمونی رفتن؟ محسن سرشو آورد بالا _ نه… قهر کرده. اخم ناصر آهسته نشست رو صورتش. _ چرا؟ محسن نگاهشو دزدید سمت کاغذا. صداش پایین‌تر اومد. _ وضع مالیمون اذیتش می‌کنه. ناصر صاف نشست. _ یعنی انقدر دستت تنگه؟ محسن با تلخی لبشو جمع کرد. _ آره داداش… به پدرزن و برادرزنم بدهکارم… از نرگس‌خانم هم قرض گرفتم. رگ گردن ناصر زد بیرون. _ پس این محمد چه غلطی می‌کرده؟ یعنی هیچ پولی به شما نمی‌داده؟ _ کم می‌داد… بعضی ماه‌ها هم هیچی. این ماه هم که بیمارستانه، نداده. همون لحظه صدای زنگ تلفن سکوتو شکست. ناصر گوشی رو برداشت. _ بله؟ چند ثانیه گوش داد. رنگ صورتش عوض شد. _ چی داری میگی داداش؟! از جاش نیم‌خیز شد. با لحن عصبی گفت _ یه لطفی کن… از بیمارستان که مرخص شدی برو خونه‌تون. دیگه هم سمت گاوداری نیا! با نادونی‌ت زندگی محسن رو به هم ریختی… سکوت فصای اتاق رو گرفت فقط صدای نفس‌های تند ناصر میاد دندوناشو رو هم فشار داد. _ نه، تو گوش کن… هم زن و بچهٔ منو اذیت کردی… هم کاری کردی زن محسن بچه‌هاشو برداره بره خونه باباش… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام. من‌تمام رمان های رو خوندم. به جرئت میگم تا حالا رمانی به قشنگی رمان جدیدتون نخوندم عاشق این رمان شدم پرستار عشق😍 احسنت به این نویسنده و به این قلم هم پاک و اخلاقی نوشته هم جذاب راستش لینک کانالتون رو میخواستم که بفرستم برای دوستام حیفه اونا هم نخونن لطفا لینک رو تو کانال بزارید https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
انقدر تو ناشناس درخواست این رمان رو دادید دیگه کلافه شدم😅 لینکشو میزارم عضو شید. دیگه درخواست ندید❌ https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
قطعا حکمتی داشته که شما بنر این رمان رو ببینید ،مطمئن باشید 👇 مردد دستم رو روی اسمش لمس کردم و شماره اش رو گرفتم ،بعد از چند تا بوق صدای گرفته اش توی گوشی پیچید _جانم حورا؟ لب هام رو داخل دهنم کشیدم _الو سلام _علیک سلام لبم رو از حصار دندون هام آزاد کردم و پرسبدم _خوبی ؟ صدای نفس عمیقش توی گوشی پیچید _نه خوب نیستم ...دلم گرفته محیاسریع گفت _ازش بپرس کجایی با لحنی گرفته تر از قبل طوری که صدای محیا رو شنیده و میدونه به خواسته محیا و عمه بهش زنگ زدم گفت _خودت میدونی وقت هایی دلم میگیره کجام، بهشون هم بگو نگران نباشند ...حواسم هست امروز مراسم عقدم با دختر عمو مصطفی‌‌مِ ، تا یک ساعت دیگه میرم خونه ،بعدشم میام دنبال تو که ببرمت آرایشگاه ،کاری باهام نداری ؟ نه آرومی گفتم و با همون صدای گرفته گفت _تا میام مراقب خودت باش امانت عمو مصطفی ای جذاب و خوندنی 😍 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
دیشب بله برونشون بوده، اما دختر قصه‌مون یه جوری حال پسرمون رو گرفته، که بنده خدا از دست لجبازی‌های این دختر پناه برده به گلزار شهدا 🤭🤕 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
ته تغاری شیطون خونه حاج رسول بودم با نیم متر قد و دو متر زبون بهم می گفتن آتیش پاره بین سه تا دختر چادری و نجیب حاجی من شیطون ترینشون. بودم تو آرایشگاه کار می کردم یک روز حاج بابام اومد خونه و گفت پسر حاج فتاح معتبر بازار داره میاد خواستگاری خواهرم داشتن صحبت مهریه رو می کردن خواهرم رو ابرا بود برای دیدن خواستگارا رفتم توی پذیرایی ولی با دیدن داماد بهت زده نگاهش کردم. داماد خوشتیپ همون کسی بود و پارسال... عقب عقب رفتم با شنیدن صدای پدرم که گفت دختر کوچک ترم تینا و نگاه داماد که روی من چرخید حس کردم چیزی تا بیهوشیم نمونده اون کسی نبود جز.... https://eitaa.com/joinchat/214368321C8c116b6ca3