eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
607 عکس
305 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
﷽ الّلهُــــــمَّ عَجِّــــــلْ لِوَلِیِّکَــــــ الْفَـــــــــرَجْ امروز با دستان شما زنده میشود. عکس خود را فوروارد کنید و در کانال‌ها و گروه‌هایی که عضو هستید بفرستید. به ۸ نفر اول که عکسشون بیشترین بازدید رو بخوره مبلغ ۵۰۰ هزار تومان از طرف پایگاه المهدی هدیه نقدی داده خواهد شد. 🌐 اینجا پایگاهِ متفاوتِ المهدیِ پیشواست https://eitaa.com/basijshahidshafiee شروع مسابقه ۲۲ بهمن ماه | پایان روز ۳۰ بهمن ماه. اهدای جوایز شب میلاد امام حسن مجتبی (ع). سرباز امام زمان خانم اعظم رفیعی 🇮🇷شرکت کننده شماره =
🍁🌸🍁🌸🍁🌸
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دهنی خبرنگار انگلیسی به اینترنشنال بشری شیخ: اینترنشنال یک بنگاه دروغ‌پراکنی است حق ندارد ادعا کند که به من پول دادند تا دروغ بگویم. " 🇮🇷 ساسان دانش پژوه "
⭕️حمله اسراییل به مدارس ایران!! 🔹در شرایطی که خیلی ها نگرانند اسراییل چه زمانی به ایران حمله میکند، امروز یکی از دلسوزان گفت: اسراییل خیلی وقت هست حمله کرده و خیلی هم تلفات گرفته ولی متوجه نیستید. سری به مدارس راهنمایی و دبیرستان ها بزنید. خواهید دید مغز اکثر دانش آموزان از دروغ های رسانه های ضد اسلام و ایران پر شده است. اکثر دانش آموزان مقطع راهنمایی و دبیرستان نه تنها شدیداً گرفتار تبلیغات منفی دشمن درباره نظام و رهبری هستند بلکه حتی درباره حقانیت پیامبر (ص)، قرآن و ائمه(ع) هم شبهات جدی دارند و برخی از آنها علنا به مقدسات دینی توهین می‌کنند!! بسیاری از دانش آموزان، همجنس‌بازی را یک کار مشروع و طبیعی می‌نامند!! این فاجعه فرهنگی در مدارس غیرانتفاعی، شدیدتر است چون مسؤولان این مدارس به معلمان توصیه می‌کنند که وارد گفتگوی دینی و سیاسی نشوید تا اولیای دانش آموزان اعتراض نکنند و در سال‌های بعد هم فرزند خود را در همین مدرسه ثبت نام کنند!! متأسفانه اکثر معلمان هم دچار بدبینی شدید به نظام و رهبری هستند و بسیاری از آنها از نظر دینی هم دچار تزلزل شدید هستند. شاید در هر مدرسه حداکثر یک یا دو نفر از معلمان با این بحران فرهنگی مخالف باشند که آنها هم غالبا جرأت اعتراض ندارند. مسؤولان و نخبگانی که می‌خواهند کاری برای آینده کشور انجام دهند، فکری برای آموزش و پرورش بکنند. هر جوان متدین و انقلابی هم اگر می‌تواند معلم مفید و مؤثری باشد، حتما وارد عرصه معلمی در مدارس شود.
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍در اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴ توسط عوامل موساد به لیدرهای آشوب ماده ای به اسم "نفس شیطان" داده شد تا بین آشوبگران پخش شود استعمال این مخدر بسیار خطرناک فرد را تبدیل به یک حیوان درنده می‌کند...
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) از این بحث و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) __ ما با هم صحبت کردیم که بهمون مهلت بدی، شما هم قبول کردید. حالا داری می‌زنی زیر قولت؟ — من به شما قولی ندادم… اگه قولی داده شده، برادرم داده. — ما به همونی که باهامون معامله کرده پاسخگوییم. خداحافظ. ناصر گفت: — الو؟ الو؟ ولی دیگه جوابی نیومد. هاج‌وواج نگاهمون کرد، بعد تماس رو قطع کرد. شمارهٔ محمد رو گرفت و گفت — خطش اشغاله. محسن نگاهش رو داد به ناصر — حتماً همون آقایی که الان بهش زنگ زدی داره باهاش حرف می‌زنه. ناصر لبش رو داد پایین. — احتمالاً آره… بعداً بهش زنگ می‌زنم. مدارک رو بگردید. شروع کردیم گشتن. محسن چند برگ برداشت و گرفت جلوی ناصر. — اینا فیش رسید پرداخت وامه. ناصر از دستش گرفت، یکی‌یکی نگاه کرد و نچ‌نچی کرد. — اقساطشم مرتب نداده… آخرین پرداختیشم سه ماه پیشه… حرفش تموم نشده بود که گوشیش زنگ خورد. جواب داد: — من پشت خطت بودم. آهسته گفتم : — ناصر، بزن رو بلندگو. گوشیشو گذاشت روی بلندگو. — برای چی زنگ زدی به محمدی؟ — محمدی همونه که ازش ویلا خریدی؟ — آره. — زنگ زدم پول ویلا رو ازش بگیرم. — مگه تو رو می‌شناسه که زنگ زدی پول بگیری؟ — نه، منو نمی‌شناسه، ولی تو رو که می‌شناسه. چرا ویلا یا پولشو ازش نمی‌گیری؟ محمد صداش رو برد بالا — تو تا حالا بی‌خبر از همه‌چی تو خونه خوابیده بودی، حالا یه‌دفعه بلند شدی هی زنگ می‌زنی؟ چرا؟ چرا راه انداختی؟ ناصر نفسشو داد بیرون. — راست می‌گی، من تو رختخواب از همه‌چی بی‌خبر بودم… ولی حالا بلند شدم و می‌خوام اموالمو سر و سامون بدم. به من بگو این که اسمش تو قولنامه نوشته شده حیدری، ویلا رو خریده؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این تکنیک دو سوته شکمت آب کن😳 روشی که بهت میگم درعرض چند روز چربی سوزی بدنت چندبرابر میکنه🔥 کافیه فقط چند روز انجام بدی تا نتیجش به چشم ببینی🙈🤯 ⚠️ روشُ اینـجا برات گذاشـتم👇🏿 https://eitaa.com/joinchat/107546040C8d4cb84aaf
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) __ ما با هم ص
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) داداش بی‌خیال شو… چند روز دیگه که مرخص شدم، خودم پیگیر می‌شم. ناصر یهو از جا در رفت، صداش رفت بالا و رگ گردنش زد بیرون: — تو می‌خواستی پیگیر بشی؟ تو این چند سال شده بودی؟ حالیت هست زندگی محسن داره از هم می‌پاشه؟ یه خورده به خودت بیا! — خیلی خب، عصبانی نشو… همدیگه رو دیدیم، بهت می‌گم. — تو گند زدی و حالا می‌خوای واسه این گندت زمان بخری! ناصر دیگه چیزی نگفت. بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد. گوشی رو انداخت روی میز و سنگین نشست روی صندلی. دستشو گذاشت روی سرش آروم گفتم: — ناصر جان حرص نخور… یه وقت حالت بد میشه‌ها. دستشو از سرش برداشت. نگاه تندی بهم انداخت؛ خواست چیزی بگه، اما انگار یه چیزی تو دلش جلوشو گرفت. مکث کرد… بعد نگاهش نرم شد و با لحن مهربونی گفت: — نگران نباش… طوریم نمی‌شه. — نگرانم چون رنگ به صورت نداری… محسن که تا اون موقع ساکت کنار میز ایستاده بود، سریع یه لیوان آب آورد گرفت جلوش: — اینو بخور… آروم می‌گیری. ناصر لیوان رو گرفت، خورد... شونه‌هاشو جمع کرد. لباش لرزید: — یخ کردم… محسن بی‌معطلی دوید سمت اتاق کنار دفتر، چند ثانیه بعد با یه پتو برگشت و انداخت روی شونه‌هاش. — داداش ولش کن… تا اینجا هر کاری کرده، کرده. با همین چیزای باقی‌مونده ان‌شاءالله گاوداری رو سر پا می‌کنیم. ناصر زیر پتو هم اخماش باز نشد: — تو چرا روی کارهاش نظارت نمی‌کردی؟ — اجازه نمی‌داد. می‌گفت تو وکالت دادی، دیگه کاری نداشته باش. — بابا چی؟ اون چرا جلو محمد رو نگرفته؟ محسن نفسشو آهسته داد بیرون، — داداش، تو محمد رو نمی‌شناسی. وقتی می‌خواد کاری کنه، خودش رو پروفسور می‌دونه. نه مشورت می‌کنه، نه می‌ذاره کسی کمکش کنه. حریفش فقط تو بودی… توام که نمی‌تونستی. آهی کشید، سری به تأسف تکون داد و خیره شد به محسن: — همین امروز میری وکالتی رو که به محمد دادی باطل می‌کنی. — چشم داداش. ناصر سر چرخوند سمت من. — حالم خوب نیست… بریم خونه. محسن جلوتر از من گفت: — فکر کنم فشارت افتاده. بذار یه آب‌قند درست کنم بخوری، لرزت بیفته، بعد بریم. ناصر به تایید حرفش ریز سرش رو تکون داد _ باشه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
از وقتی برای اموزش آرایشگری به آرایشگاه مهناز خانم می‌رفتم با دختری به اسم محدثه دوست شدم یه روز دیدمش که ازیه ماشین مدل بالا جلوی آرایشگاه پیاده شد وقتی ازش پرسیدم گفت شوهر خواهرم بود... یه مرتبه‌ی دیگه اونو دیدم که از یه ماشین دیگه پیاده شد راننده یه پسر جوون دیگه ای بود که قبلا ندیده بودمش... از محدثه با اون پوشش چادر و رفتارهای موجهش بعید بود با کسی در ارتباط باشه و حالا من با چند مرد جوون مختلف میدیدمش... بدون خجالت ازش پرسیدم جریان چیه که... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
مادرم قسمم داد دختر شزیک پدرم مریم رو عقد کنم پسر بی قید و بندی بودم و اهل همه‌ی گنده کاری دلم نمیخواست زیر بار ازدواج برم ولی به خاطر مادرم دختره رو ندیده و نشناخته عقد کردم. روز عقد دختره چادرشو چنان دور خودش پیچیده بود صورتش دیده نمی‌شد. بعد عقد زدم بیرون و یک ماهی خونه مجردیم بودم تا اینکه خبر دادن قلب مادرم درد گرفته و رفته بیمارستان... توی بیمارستان یک دختر چادری خوشگل کنار خواهرم بود مثل قرص ماه بود انقدر با ناز و ادا حرف میزد محوش شده بودم. تمام مدت زیر نظرش داشتم خیلی خوشکل بود. وقتی رفت مادرم رو ببره معاینه رفتم پیش زهرا خواهرم و گفتم: زهرا این دختره دوستته چقدر خوشگله برام جفت و جور کن باهاش یکم حرف بزنم. زهرا بهت زده گفت: داداش اینکه زن عقدی خودته یعنی تا حالا نرفتی خونه ببینیش؟ باورم نمی‌شد این دختر همسر شرعی خودم بود؟ https://eitaa.com/joinchat/1004668263Ca25faf611e