زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _اموال از دست
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ماشینو نگه داشتم دم در حیاط که پیاده شم درو باز کنم. ناصر برگشت سمتم، گفت:
_ساعت دهه، وقت هست بریم خونه بابامینا؟
_گفتم:
راه افتادم سمت خونه پدرشوهرم. دلشوره اومد سراقم. بیصدا زیر لب گفتم:
_ خدایا خودت بخیر بگذرون…
رسیدیم. ماشینو پارک کردم. هنوز درو کامل نبسته بودم که ناصر زنگ زد. چند ثانیه بعد صدای ناهید اومد
_ کیه؟
ناصر کوتاه جواب داد:
_ باز کن، ماییم.
قفل در تق کرد و در آهسته باز شد. وارد حیاط شدیم. پدرشوهر و عمه همین که چشمشون به ناصر افتاد، صورتشون گل انداخت و خنده نشست گوشه لبشون. سلام و احوالپرسی گرمی رد و بدل شد و نشستیم روی مبلها. فضای خونه بوی چای تازهدم میده. ناهید با سینی چای اومد، آروم گذاشت روی میز.
ناصر نگاهش رو داد به ناهید
_ خوبی؟
ناهید که از لحن مهربونش ذوق کرد خودش رو روی مبل جابهجا کرد و لبخند زد:
خدا رو شکر خوبم داداش.
با اشتیاق پرسید:
«امیرعباس، آقا نادر چطورن؟ خوبن؟»
لبخند غلیظی به لبش نشست
_ ممنون داداش خوبن.
مکث کوتاهی کرد، صداشو کمی پایین آورد، اما جدیتش بیشتر گفت:
_ ناهیدجان، خواهرم… من میخوام درباره گاوداری با بابا حرف بزنم. ازت خواهش میکنم هیچ نظری ندی.
لبخند ناهید همونجا ماسید. انگار یکی چراغ صورتشو خاموش کرده باشه. ابروهاش کمی جمع شد، ولی چیزی نگفت.
ناصر برگشت سمت پدرش:
_ امروز رفتم گاوداری… بابا، شما خبر دارین چند تا گاو داریم؟
پدرشوهر ابرو بالا انداخت:
_ نه بابا، من خبر ندارم چندتان؟
ناصر گفت:
_ بیست تا، بابا… میدونین بقیهش چی شده؟
_نه والا بابا…
ناصر نگاهشو ثابت نگه داشت:
_محمد فروختشون.
چشمهای پدرشوهر گرد شد.
_ راست میگی؟
ناصر با سر اشارهای به من و محسن کرد:
_اینا هم شاهدن.
ناهید دهن باز کرد چیزی بگه، اما ناصر سریع دستشو آورد بالا:
_هیچی نگو… اولم بهت گفتم نظر نده.
_آخه...
ناصر پرید وسط حرفش، محکمتر از قبل:
_گوش کن خواهر من، تو به هیچ عنوان تو کارهای ما نظر نده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام صبح بخیر
عزیزان با عرض شرمندگی این قسمت از رمان نرگس با تاخیر گذاشته میشه
انشاالله بعد از ظهر میگذارم🙏🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ماشینو نگه داش
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ابروهای ناهید رفت بالا. دلخور گفت:
— داداش… داری ناراحتم میکنیها…
ناصر که از وقتی نشسته بود، یه دستش رو آروم روی شقیقهش فشار میداد و نفسهاشو بیصدا عمیق میکشید، بدون اینکه لحنشو نرم کنه جواب داد:
— خواهرم، دخالت نکنی ناراحت هم نمیشی…
هوای اتاق یهدفعه سنگین شد. بیاختیار استکان چایو بین انگشتام چرخوندم و تو دلم گفتم:
این تازه اول ماجراست…
پدرشوهرم که انگار همین یه جمله هم رمقشو گرفته باشه و رنگ از صورتش پرید رو کرد به ناهید کرد:
— باباجون، شما هیچی نگو… ببینم محمد چی کار کرده.
بعد نگاهشو داد به ناصر.
ناصر کمی جابهجا نشست، انگار کمرش تیر کشیده باشه، گفت:
— چی شده بابا؟ محمد گاوا رو فروخته؟
پدرشوهرم آهی کشید.
— بله بابا… من الان از گاوداری میام. از آقا رحمان پرسیدم چرا گاوا کمن، کجا نگهشون میداری… گفت گاوا همینن، محمدآقا فروختشون.
عمه که از ناراحتی صورتش سرخ شده، خودش رو از روی مبل کشید جلو:
— پول این گاوا رو چی کار کرده بچهم؟ هم گاوا رو فروخته، هم بدهکاره؟
تو دلم گفتم:
هیچی… کاری رو سپردین دستش که از عهدهش برنمیاد. مدیریت نداشت…
وای که چقدر دلم میخواست بلند بگم همه بشنون، بیشتر از همه ناهید… ولی الان وقتش نیست، مخصوصاً با رنگو روی پریده و اون حال ضعفی که داره
ناصر رو کرد به باباش:
— شما که میدونستین محمد مدیریتش ضعیفه، چرا روی کاراش نظارت نمیکردین؟
پدرشوهرم سری تکون داد.
— والا من خیلی میرفتم گاوداری، چقدرم از دستش حرص میخوردم… ولی به حرف من گوش نمیکرد. میدونستم توان گردوندن نداره، اما فکر نمیکردم گاو بفروشه.
ناصر آه کوتاهی کشید؛ اونقدر کوتاه که اگه حواسم نبود نمیفهمیدم.
— از فردا خودم میام گاوداری. اگه محمد بخواد اذیت کنه… باید کلاً گاوداری رو بفروشیم.
پدرشوهرم آه حسرتآمیزی کشید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ابروهای ناهید
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با صدای شکسته و خستهای گفت:
— من عمرمو روی اون گاوداری گذاشتم که بچههام آیندهٔ مالی خوبی داشته باشن و راحت زندگی کنن… حالا ببین اوضاعش به کجا رسیده که حرف فروشش درمیونه…
نگاه ناصر روی دستهای چروک پدرش چرخید و با لحن مهربونی گفت:
— باباجان… هرچی شما بگین همون کارو میکنم. بگین چیکار کنم؟
پدر شوهرم آه کوتاهی کشید:
— هیچی بابا… حق با توئه. ببین محمد باهات راه میاد که گاوداری رو سرپا نگه دارید. اگه نه و بخواد بدقلقی کنه… باشه، بفروشَش.
ناصر نفس عمیقی کشید. نگاهش آروم چرخید سمت مادرش… بعد دوباره برگشت روی صورت باباش
— اون چیزی که بیشتر از گاوداری منو ناراحت کرده… زندگی محسنه.
چشمهای عمه ریز شد.
ناصر مکثی کرد و ادامه داد
— ناراحت نشید… ولی چرا گذاشتید زندگی محسن به جایی برسه که فریده بذاره بره قهر؟
ناهید انگار منتظر همین جمله بود. سریع گفت:
— فریده زن زندگی نیست.
همون لحظه رنگ صورت ناصر عوض شد و با تشر گفت
— یه حرفو چند بار باید به آدم بگن؟ ساکت شو دیگه…
ناهید جا خورد، اما عقب نکشید. صداشو بلند کرد:
— تو حالت خوب نبود، همهچی رو نمیدونی! الان حتماً نرگس پُرت کرده…
جملهش هنوز کامل نشده بود که ناصر پرید وسطش حرفش
— انقدر قضاوت نکن و تهمت نزن! نرگس همیشه مثل یه رفیق پایه کنارم بوده… همیشه همهجوره مراعات حالمو کرده. خدا میدونه چقدر دوستش دارم و بهش مدیونم. این طرز حرف زدن تو دربارهٔ نرگس… مثل نیشتر میمونه به قلبم… من از محسن، حال زن و بچههاشو پرسیدم… گفت فریده رفته قهر
همین چند کلمهٔ ساده از ناصر تو دلم غوعایی به پا کرد انقدر که دلم میخواد از خوشحالی جیغ بزنم.
برعکس من، ناهید خشکش زد. صورتش بیرنگ شد.
پدرشوهرم نگاهی به من انداخت نگاهی پر از قضاوتی که این بار به نفع من بود.
— الحق که خیلی دختر خوبیه… با این شوهرداریش جاش تو بهشته…، اگه یه وقت ما حرفی بهت زدیم و ناراحتت کردیم، حلالمون کن.
عمه هم سر تکون داد، رو به من گفت:
— بچهم از تو راضیه، خدا هم ازت راضی باشه. ما هم اگه حرفی زدیم، قصدمون ناراحت کردنت نبود… نیتمون خیر بود.
هنوز جملهش تموم نشده بود که صدای زمزمهٔ ناهید به گوشم خورد
— خیالات برت نداره… پدر ماورِ من جوگیرن…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به۷ قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محلی به حرفش ندادم. دوست ندارم ناصر بشنوه و با ناهید یکیبهدو کنن و یه وقت حالش بد بشه.
ناصر رو کرد به پدر و مادرش و گفت:
_ ممنون که قدر زحمتای نرگس رو میدونید… فقط لطفاً جواب سؤال منو بدید.
پدرشوهرم نگاهش رو انداخت سمت محسن.
«قهر کردن زنِ محسن همهمونو خیلی ناراحت کرد، ولی بابا ما چه کاری از دستمون برمیاومد؟»
ناصر گفت:
«مشکل زندگی محسن و فریده مالی بوده… یه جوری حلش میکردید.
پدرشوهرم ساکت شد و رفت تو فکر.
از طرز رفتار عمه معلوم بود دنبال حرف یا دلیلی میگرده و چیزی پیدا نمیکنه… ناصر ادامه داد:
_ ول کنید گذشته رو… گذشتهها گذشته. الان رو باید درست کرد.
عمه که از کوتاهیای که در حق پسرش و فریده کرده بود خجالت میکشید، رو کرد به محسن:
_ یه دستبند طلا دارم. بهت میدم ببر بفروش، برو مایحتاج زندگیتو بخر. یه هدیه هم برای فریده بگیر و بیارش سرِ زندگیش.
ناهید خواست حرفی بزنه که با نگاه تند ناصر ساکت شد.
محسن رو کرد به مادرش:
_ ممنون مامان… انشاءالله براتون جبران میکنم. دلم یه ذره شده برای فریده و بچههام.
لبخند روی صورت عمه نشست.
_ به فکر پس دادنش نباش.
ناصر هنوز ناراحت و تو فکر بود و من خوب میدونستم چرا… داشت تو دلش به خودش میگفت چرا تا حالا به فکر زندگی محسن نیفتاده بودن.
رو کردم به ناصر:
_ حالت خوبه؟ میخوای یه آبقند برات بیارم؟
به تایید حرف سر تکون داد
_ آره بیار… خودمم حس میکنم فشارم افتاده.
رو به عمه گفتم:
_ با اجازتون من برم یه آبقند برای ناصر درست کنم.
عمه تبسمی زد
_ نرگس جان، این چه حرفیه؟ اینجا خونهٔ خودته، برو بیار.
من که بلند شدم برم آبقند بیارم، عمه هم بلند شد، رفت از تو کمد دستبندشو آورد و گرفت جلوی محسن:
_ بیا عزیزم، ببر بفروشش.
محسن، خوشحال از توجه مادرش،
دستبند رو گرفت و دست مادرشو بوسید.
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به۷ قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محلی به حرفش
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عمه دستشو آروم روی دست محسن کشید و با صدایی پر از مهر گفت:
_ چیکار میکنی عزیزم؟
محسن سرشو بلند کرد و تو چشمهای مادرش نگاه کرد؛ یه نگاه عمیق، پر از حرفایی که انگار سالها تو دلش مونده بود...گفت:
_ ازت تشکر میکنم... نه فقط برای این دستبند، برای همه زحمتایی که برام کشیدی.
لبخند پهنی روی صورت عمه نشست، همون لبخندی که همیشه تهش یه عالمه دعای پنهان بود.
_انشاءالله عاقبتبهخیر بشی پسرم.
محسن از جاش بلند شد، رفت جلو و دست پدرشوهرمو بوسید. اشک تو چشمهای پدر شوهرم جمع شد و صداش لرزید:
_ محسن جان... بابا، اگه حواسمون بهت نبود و اذیت شدی، ما رو حلال کن.
محسن سریع گفت:
_این چه حرفیه بابا…
ناصر رو کرد به من:
_ بریم خونه؟
چادرم رو روی سرم مرتب کردم و بلند شدم.
_ بریم.
عمه گفت:
_ یه دقیقه صبر کنید.
رفت تو اتاق. صدای کشوی چوبی اومد. چند لحظه بعد با یه برگه برگشت و گرفت جلوی محسن.
_ بیا عزیزم، این فاکتور خرید دستبنده. اینطوری راحتتر میتونی بفروشیش.
محسن برگه رو گرفت. خداحافظی کردیم و اومدیم نشستیم تو ماشین. در که بسته شد، ناصر سرشو چرخوند سمتم.
آروم گفت:
_ نخواستم پدر و مادرم ناراحت شن، واسه همین چیزی نگفتم… ولی واقعاً موندم چرا نسبت به زندگی محسن اینقدر بیاهمیت شدن...
نفس بلندی کشیدم.
_ چی بگم…
محسن که به شیشه خیره شده بود، گفت:
_ناهید راست میگفت… بابا مامان رو جو گرفته. پدر مادر ما واقعاً جوگیرن. تا دو کلمه از زندگی من شنیدن، فوری طلا دادن که ببر بفروش.
از توی اینه نگاهی بهش انداختم
_ عه شما هم شنیدی؟
آره، و فهمیدم که شما خودت رو زدی به اون راه
تبسمی زدم و به تایید حرفش ریز سرم رو تکنون دادم و گفتم
_ آقا محسن، حرف روی همهمون اثر میذاره. اصلاً دنیا رو همین کلمات دارن میچرخونن… متأسفانه ناهید اونقدر بر علیه ما حرف میزنه که نمیذاره واقعیتها به گوش پدر و مادر شما برسه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عمه دستشو آرو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محسن ناراحت، نفس عمیقی کشید.
– بله… شما درست میگید.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینمون نشست بعد ادامه داد:
– یه مدت خوب شده بود… نمیدونم چرا دوباره اینطوری شد…
گفتم:
– من کاری به ناهیدخانم ندارم و دوست ندارم غیبتش رو بکنم. کلی میگم… حتی دربارهٔ خودم. آدم اگه هوای نفسشو مهار نکنه، نفسش ازش یه هیولا میسازه.
محسن آهنگین زیر لب تکرار کرد:
– آره… هوای نفس اگه کنترل نشه، آدمو هیولا میکنه…
ناصر آروم سری تکون داد.
– واقعاً همینطوره که میگی…
محسن کمی مکث کرد، بعد آهسته گفت:
– ببخشید… میتونید منو جلوی یه طلافروشی پیاده کنید؟…
– آره، چرا نشه.
رسیدیم به خیابونی که دو طرفش پر از مغازههای طلافروشی بود. جلوی یکیشون نگه داشتم و پیاده شد. ناصر رو کرد بهش:
– ما همینجا وایمیستیم، برو بفروشش بیا.
محسن گفت:
– اینطوری اذیت میشید، شما برید، من خودم میام.
منتظر تعارف دوبارهٔ ما نموند و رفت.
من هم راه افتادم سمت خونه. تا برسیم، ناصر مدام از کارهای محمد گفت و حرص خورد.
ماشین رو تو حیاط پارک کردم. وارد خونه که شدیم، ناصر رو کرد به من.
_ نرگس من لرز کردم.
سریع یه تشک پهن کردم، بالش گذاشتم سر چرخوندم سمتش:
– بیا بخواب. پتو بندازم روت گرمِت شه، تا من یه چایی بذارم.
ناصر دراز کشید. پتو رو انداختم روش اومدم آشپزخونه. کتری رو پر کردم، گذاشتم روی شعله. برای ناهار سیبزمینیها رو شستم، ریختم تو قابلمه و زیرش رو روشن کردم. چای دم کردم… چند دقیقه بعد، تو استکان ریختم و آوردم تو هال که با هم بخوریم؛ اما نگاهم که افتاد بهش، دیدم خوابش برده.
چای رو تنهایی خوردم. اومدم آشپزخونه پیاز داغ فروان کردم سیب زمینی های پخته شده رو زنده با نمک و کره ریختم تو پیازداغها و مخلوتشون کردم... اومدم مدرسه، زینب رو آوردم خونه. پسرها هم از مدرسه رسیدن. میز ناهار رو چیدم، ناصر رو از خواب بیدار کردم. ناهار خوردیم. ناصر رو کرد به من:
– بریم بیمارستان ببینم محمد گاوها رو فروخته، چیکار کرده…
_________________________
من و همسرم زندگی خوب و عاشقانهای داشتیم، یه روز مرتضی گفت برای سرمایه گذاری در پروژه جدید باید خونه و ماشین رو بفروشم اما چون بمدت دوسال باید در منزل پدرش بسر میبردیم من ناراضی بودم و گفتم: خونه پدرت که هرگز، اگه راست میگی بریم منزل پدری خودم، اصلا ما توی زندگیمون کمبودی نداریم که حالا نیاز باشه با یه سرمایه گذاریذ بزرگ توسعه بیشتری بهش بدیم،مرتضی جوش آورد وگفت...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
زندگی خوب و شیرین خودم رو با لجبازی هام بر باد دادم
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محسن ناراحت،
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عزیز با صدای مُردَدی پرسید
– نمیریم باغ؟
ناصر که داشت کلیدهاشو روی میز جابهجا میکرد، نیمنگاهی بهش انداخت و گفت:
– شاید امروز نریم.
عزیز با لجن مضطربی گفت
– بابا من فردا امتحان علوم دارم، کتابم اونجاست.
ناصر سری تون داد
– زنگ بزن به یکی از همکلاسیهات، یه ساعت کتابشو بگیر بخون.
عزیز لبشو آویزون کرد
– نمیشه… اون خودش میخواد بخونه.
ناصر با حوصله ادامه داد
– بهش بگو بیاد اینجا با هم بخونید. یا اگه مامانت خونوادشونو میشناسه، تو برو خونهشون.
عزیز دلخور گفت
– باشه بابا…
امیرحسین که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، سرشو جلو آورد
– زنگ بزن به سید امیرعباس، بگو کتابشو بده بهت.
عزیز نگاهشو انداخت سمت من، انگار دنبال تأیید میگشت
– آره مامان؟ زنگ بزنم؟
لبخند زدم
– بزن، چرا نزنی؟
امیرحسین لبخند پهنی زد
– بابا اونم داداشی ماست، بگو کتابو که میاره، خودشم بیاد اینجا.
لبمو به دندون گرفتم و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفتم
– امیرحسین جان… اینو جلوی عمهت نگییا…
لبخوانی کردم
– جلو زینبم نگو… به گوش عمه برسه واویلا میشه.
سرشو خاروند و آروم گفت
– نه نمیگم… الان یهدفعه افتاد سر زبونم، منم گفتم.
عزیز گوشی خونه رو برداشت و شماره امیرعباسو گرفت. کنارش ایستادم ببینم چی میگه. بعد از سلاموعلیک کوتاهی گفت
– کتاب علومتو میاری اینجا با هم درس بخونیم؟
– باشه، بذار به مامانم بگم.
چند ثانیه بعد دوباره صداش بلند شد
– مامانم میگه میخوایم بریم جایی…
– من بیام کتابتو میدی؟ فردا امتحان دارم.
_ حالا بیا یه کاریش میکنم.
ناصر از اون طرف اتاق پرسید
– چی میگه امیرعباس؟ کتابشو نمیده؟
عزیز گوشی رو با دست پوشوند
– میگه بیا یه کاریش میکنم.
ناصر بلند شد، اومد جلو و گوشی رو از دستش گرفت
– الو، سید! خودتی؟
صدای امیر عباس از اون طرف خط اومد
– ممنون دایی.
– گوشی رو بده به مامانت.
چند لحظه بعد صدای ناهید اومد
– بله، چیکار داری؟
ناصر با لحن محکم و جدی گفت
– بذار امیرعباس بیاد خونه ما با عزیز درس بخونن.
مکثی کرد و جواب داد
– باشه...
_______________________
من و همسرم زندگی خوب و عاشقانهای داشتیم، یه روز مرتضی گفت برای سرمایه گذاری در پروژه جدید باید خونه و ماشین رو بفروشم اما چون بمدت دوسال باید در منزل پدرش بسر میبردیم من ناراضی بودم و گفتم: خونه پدرت که هرگز، اگه راست میگی بریم منزل پدری خودم، اصلا ما توی زندگیمون کمبودی نداریم که حالا نیاز باشه با یه سرمایه گذاریذ بزرگ توسعه بیشتری بهش بدیم،مرتضی جوش آورد وگفت...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
زندگی خوب و شیرین خودم رو با لجبازی هام بر باد دادم
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
❤️ لاحَولَوَلاقُوَّـہَاِلّابِاللّـہِالعَلےالعَظیمِ ❤️
🖤 •●◉✿ازناباروری_تاباروری✿◉●•🖤
▣⃢🖤 به امر الهی جهت #فرزندآوری و پرورش #سربازان_امام_زمان اقدام میکنیم.
▣⃢🖤 برای بدنیا آوردن یک #فرزند_صالح و سالم الزامی به IUI و IVF نیست
⭕️ به یاری خدا و مدد #حضرت_فاطمه_زهرا(س) برای درمان بهبود عوارض و حساسیت ناباروری خود قدم بردارید و نتیجه رو ببینید.
☎️جهت مشاوره رایگان روی لینک زیر کلیک کنید
https://survey.porsline.ir/s/E37Ji9Op
▣⃢🖤 وارد کانال زیرشو و برای تحقق امر الهی قدم بردار 👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2990736843Cfc780372e0