\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام صبح بخیر
عزیزان با عرض شرمندگی این قسمت از رمان نرگس با تاخیر گذاشته میشه
انشاالله بعد از ظهر میگذارم🙏🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
برادرشوهر بزرگم یه پسر داشت که تازه خدمت سربازیش تموم شده بود سهیل با کمال میل همه کارهامو انجام میداد و چون تقریبا همسن وسال بودم من هم خیلی باهاش مهربون رفتار میکردم هرچی نباشه زن عموش بودم و رابطهای جز این نداشتیم، تا اینکه...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ماجرای عجیب انگشتر اهدائی رهبر انقلاب به همسر شهیدی که تروریست ها تلفنی جنایت شان را به او اطلاع داده بودند
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ماشینو نگه داش
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ابروهای ناهید رفت بالا. دلخور گفت:
— داداش… داری ناراحتم میکنیها…
ناصر که از وقتی نشسته بود، یه دستش رو آروم روی شقیقهش فشار میداد و نفسهاشو بیصدا عمیق میکشید، بدون اینکه لحنشو نرم کنه جواب داد:
— خواهرم، دخالت نکنی ناراحت هم نمیشی…
هوای اتاق یهدفعه سنگین شد. بیاختیار استکان چایو بین انگشتام چرخوندم و تو دلم گفتم:
این تازه اول ماجراست…
پدرشوهرم که انگار همین یه جمله هم رمقشو گرفته باشه و رنگ از صورتش پرید رو کرد به ناهید کرد:
— باباجون، شما هیچی نگو… ببینم محمد چی کار کرده.
بعد نگاهشو داد به ناصر.
ناصر کمی جابهجا نشست، انگار کمرش تیر کشیده باشه، گفت:
— چی شده بابا؟ محمد گاوا رو فروخته؟
پدرشوهرم آهی کشید.
— بله بابا… من الان از گاوداری میام. از آقا رحمان پرسیدم چرا گاوا کمن، کجا نگهشون میداری… گفت گاوا همینن، محمدآقا فروختشون.
عمه که از ناراحتی صورتش سرخ شده، خودش رو از روی مبل کشید جلو:
— پول این گاوا رو چی کار کرده بچهم؟ هم گاوا رو فروخته، هم بدهکاره؟
تو دلم گفتم:
هیچی… کاری رو سپردین دستش که از عهدهش برنمیاد. مدیریت نداشت…
وای که چقدر دلم میخواست بلند بگم همه بشنون، بیشتر از همه ناهید… ولی الان وقتش نیست، مخصوصاً با رنگو روی پریده و اون حال ضعفی که داره
ناصر رو کرد به باباش:
— شما که میدونستین محمد مدیریتش ضعیفه، چرا روی کاراش نظارت نمیکردین؟
پدرشوهرم سری تکون داد.
— والا من خیلی میرفتم گاوداری، چقدرم از دستش حرص میخوردم… ولی به حرف من گوش نمیکرد. میدونستم توان گردوندن نداره، اما فکر نمیکردم گاو بفروشه.
ناصر آه کوتاهی کشید؛ اونقدر کوتاه که اگه حواسم نبود نمیفهمیدم.
— از فردا خودم میام گاوداری. اگه محمد بخواد اذیت کنه… باید کلاً گاوداری رو بفروشیم.
پدرشوهرم آه حسرتآمیزی کشید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
وقتی فهمیدم حامله م تصمیم گرفتم برم سونوگرافی صدای قلب بچه رو ضبط کنم و بعد شوهرم رو سوپرایز کنم.
اما یکی از آشناهای مادرشوهرم تو آزمایشگاه بود و زودتر خبردار شدن.
شوهرم رو دوره کردن و گفتن بچه از تو نیست و میخواد بچه رو بندازه🥲
شوهرم منو سیاه و کبود کرد و من همون شب خونه رو ترک کردم اما....
داخل این کانال پر از سرگذشت واقعیه
سرگذشت واقعی نگار اینجاست👇
https://eitaa.com/joinchat/398197970C477795f2e7
دختر روستایی فقیری بودم .
قرار بودم بشم زن سوم پیرمرد پولدار روستا.
اما پسری عقدم کرد و فراریم داد ولی وقتی رسیدیم تهرون ولم کرد.
ولی سرنوشت کاری کرد که شدم خدمتکار عمارتی که اونجا زندگی میکرد...
https://eitaa.com/joinchat/2430993918C8314655019
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 جزئیات جدید از پناهگاه نتانیاهو و سران رژیم اسرائیل زیر ایچیلوف بزرگترین بیمارستان عمومی تلآویو
🇮🇷تحلیل سیاسی و جنگ نرم
@tahlile_siasi
@tahlile_siasi
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#پارت1772 🌹دختر باران🌹
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
صدای زنگ آیفون بلند شد با خنده گفتم:.
یاد یه فیلم ترسناک افتادم اسمش زنگها برای که به صدا در میآید
طرف آیفون رفت
- مریم باورت نمیشه کیه
در رو باز کرد صدای مامان سیما که با عصبانیت داخل می اومد بلند شد
-من نمیفهمم اون بچه است آ قا محمد جواد شما هم بچهای ؟! من رو شما بیشتر از اینها حساب باز کرده بودم
با چشمهای گرد شده سرم رو طرف پذیرایی بردم
مامان چشمش به من افتاد که از پشت اپن با تعجب نگاهش میکردم
*ور نپری بیا اینجا ببینم کار خودت رو کردی آره؟!
با حرص طرفم اومد سریع از آشپزخونه بیرون اومدم
جیغ بلندی کشیدم و پشت محمدجواد پنهان شدم...
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
همسر کوچولوی من همیشه همین بود. بعد از هر خرابکاری به من پناه میآورد.
اما اینبار با هر دفعه فرق میکرد
کاری کردم تا آخر عمر یادش بمونه چهطور رفتار کنه.
https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ابروهای ناهید
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۵۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با صدای شکسته و خستهای گفت:
— من عمرمو روی اون گاوداری گذاشتم که بچههام آیندهٔ مالی خوبی داشته باشن و راحت زندگی کنن… حالا ببین اوضاعش به کجا رسیده که حرف فروشش درمیونه…
نگاه ناصر روی دستهای چروک پدرش چرخید و با لحن مهربونی گفت:
— باباجان… هرچی شما بگین همون کارو میکنم. بگین چیکار کنم؟
پدر شوهرم آه کوتاهی کشید:
— هیچی بابا… حق با توئه. ببین محمد باهات راه میاد که گاوداری رو سرپا نگه دارید. اگه نه و بخواد بدقلقی کنه… باشه، بفروشَش.
ناصر نفس عمیقی کشید. نگاهش آروم چرخید سمت مادرش… بعد دوباره برگشت روی صورت باباش
— اون چیزی که بیشتر از گاوداری منو ناراحت کرده… زندگی محسنه.
چشمهای عمه ریز شد.
ناصر مکثی کرد و ادامه داد
— ناراحت نشید… ولی چرا گذاشتید زندگی محسن به جایی برسه که فریده بذاره بره قهر؟
ناهید انگار منتظر همین جمله بود. سریع گفت:
— فریده زن زندگی نیست.
همون لحظه رنگ صورت ناصر عوض شد و با تشر گفت
— یه حرفو چند بار باید به آدم بگن؟ ساکت شو دیگه…
ناهید جا خورد، اما عقب نکشید. صداشو بلند کرد:
— تو حالت خوب نبود، همهچی رو نمیدونی! الان حتماً نرگس پُرت کرده…
جملهش هنوز کامل نشده بود که ناصر پرید وسطش حرفش
— انقدر قضاوت نکن و تهمت نزن! نرگس همیشه مثل یه رفیق پایه کنارم بوده… همیشه همهجوره مراعات حالمو کرده. خدا میدونه چقدر دوستش دارم و بهش مدیونم. این طرز حرف زدن تو دربارهٔ نرگس… مثل نیشتر میمونه به قلبم… من از محسن، حال زن و بچههاشو پرسیدم… گفت فریده رفته قهر
همین چند کلمهٔ ساده از ناصر تو دلم غوعایی به پا کرد انقدر که دلم میخواد از خوشحالی جیغ بزنم.
برعکس من، ناهید خشکش زد. صورتش بیرنگ شد.
پدرشوهرم نگاهی به من انداخت نگاهی پر از قضاوتی که این بار به نفع من بود.
— الحق که خیلی دختر خوبیه… با این شوهرداریش جاش تو بهشته…، اگه یه وقت ما حرفی بهت زدیم و ناراحتت کردیم، حلالمون کن.
عمه هم سر تکون داد، رو به من گفت:
— بچهم از تو راضیه، خدا هم ازت راضی باشه. ما هم اگه حرفی زدیم، قصدمون ناراحت کردنت نبود… نیتمون خیر بود.
هنوز جملهش تموم نشده بود که صدای زمزمهٔ ناهید به گوشم خورد
— خیالات برت نداره… پدر ماورِ من جوگیرن…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
گفتم شما مشگلت چیه گفت، همسرم با یه خانمی تصادف کرده، ازش خوشش اومده و داره باهاش ازدواج میکنه، گفتم خب جلوی این کار رو بگیر، گفت نمیتونم دو تا بچه دارم بهم گفته اگر مخالفت کنی طلاقت میدم، منم پدر مادرم از دنیا رفتن، نه جایی رو دارم نه کسی که برم خونهش بعدم جونم بسته به بچه هام هست حتی یه لحظه هم نمیتونم دوریشون رو تحمل کنم گفتم شغل شوهرت چیه، میتونه توی این دوره زمونه دو تا زندگی رو خرجی بده، گفت پیمانکاره ساختمون هست وضع مالیش خوبه میتونه، جرقه ای ذهنم رسید نکنه سیاوش شوهره این خانم باشه، گفتم اسمش چیه؟ گفت...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9