زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محسن ناراحت،
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عزیز با صدای مُردَدی پرسید
– نمیریم باغ؟
ناصر که داشت کلیدهاشو روی میز جابهجا میکرد، نیمنگاهی بهش انداخت و گفت:
– شاید امروز نریم.
عزیز با لجن مضطربی گفت
– بابا من فردا امتحان علوم دارم، کتابم اونجاست.
ناصر سری تون داد
– زنگ بزن به یکی از همکلاسیهات، یه ساعت کتابشو بگیر بخون.
عزیز لبشو آویزون کرد
– نمیشه… اون خودش میخواد بخونه.
ناصر با حوصله ادامه داد
– بهش بگو بیاد اینجا با هم بخونید. یا اگه مامانت خونوادشونو میشناسه، تو برو خونهشون.
عزیز دلخور گفت
– باشه بابا…
امیرحسین که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، سرشو جلو آورد
– زنگ بزن به سید امیرعباس، بگو کتابشو بده بهت.
عزیز نگاهشو انداخت سمت من، انگار دنبال تأیید میگشت
– آره مامان؟ زنگ بزنم؟
لبخند زدم
– بزن، چرا نزنی؟
امیرحسین لبخند پهنی زد
– بابا اونم داداشی ماست، بگو کتابو که میاره، خودشم بیاد اینجا.
لبمو به دندون گرفتم و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفتم
– امیرحسین جان… اینو جلوی عمهت نگییا…
لبخوانی کردم
– جلو زینبم نگو… به گوش عمه برسه واویلا میشه.
سرشو خاروند و آروم گفت
– نه نمیگم… الان یهدفعه افتاد سر زبونم، منم گفتم.
عزیز گوشی خونه رو برداشت و شماره امیرعباسو گرفت. کنارش ایستادم ببینم چی میگه. بعد از سلاموعلیک کوتاهی گفت
– کتاب علومتو میاری اینجا با هم درس بخونیم؟
– باشه، بذار به مامانم بگم.
چند ثانیه بعد دوباره صداش بلند شد
– مامانم میگه میخوایم بریم جایی…
– من بیام کتابتو میدی؟ فردا امتحان دارم.
_ حالا بیا یه کاریش میکنم.
ناصر از اون طرف اتاق پرسید
– چی میگه امیرعباس؟ کتابشو نمیده؟
عزیز گوشی رو با دست پوشوند
– میگه بیا یه کاریش میکنم.
ناصر بلند شد، اومد جلو و گوشی رو از دستش گرفت
– الو، سید! خودتی؟
صدای امیر عباس از اون طرف خط اومد
– ممنون دایی.
– گوشی رو بده به مامانت.
چند لحظه بعد صدای ناهید اومد
– بله، چیکار داری؟
ناصر با لحن محکم و جدی گفت
– بذار امیرعباس بیاد خونه ما با عزیز درس بخونن.
مکثی کرد و جواب داد
– باشه...
_______________________
من و همسرم زندگی خوب و عاشقانهای داشتیم، یه روز مرتضی گفت برای سرمایه گذاری در پروژه جدید باید خونه و ماشین رو بفروشم اما چون بمدت دوسال باید در منزل پدرش بسر میبردیم من ناراضی بودم و گفتم: خونه پدرت که هرگز، اگه راست میگی بریم منزل پدری خودم، اصلا ما توی زندگیمون کمبودی نداریم که حالا نیاز باشه با یه سرمایه گذاریذ بزرگ توسعه بیشتری بهش بدیم،مرتضی جوش آورد وگفت...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
زندگی خوب و شیرین خودم رو با لجبازی هام بر باد دادم
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
❤️ لاحَولَوَلاقُوَّـہَاِلّابِاللّـہِالعَلےالعَظیمِ ❤️
🖤 •●◉✿ازناباروری_تاباروری✿◉●•🖤
▣⃢🖤 به امر الهی جهت #فرزندآوری و پرورش #سربازان_امام_زمان اقدام میکنیم.
▣⃢🖤 برای بدنیا آوردن یک #فرزند_صالح و سالم الزامی به IUI و IVF نیست
⭕️ به یاری خدا و مدد #حضرت_فاطمه_زهرا(س) برای درمان بهبود عوارض و حساسیت ناباروری خود قدم بردارید و نتیجه رو ببینید.
☎️جهت مشاوره رایگان روی لینک زیر کلیک کنید
https://survey.porsline.ir/s/E37Ji9Op
▣⃢🖤 وارد کانال زیرشو و برای تحقق امر الهی قدم بردار 👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2990736843Cfc780372e0
من فرهانم. پسری که مکانیکی داشت و خیلی کارش خوب بود... نوهی حاج توحیدِ معروف بودم که یه شهر رو سرش قسم میخوردن....
یه روز همهی ما نوهها و عموها و عمههامون رو دور هم جمع کرد و گفت: من یه نوه دیگه غیر از شماها دارم و اون نوه حاصل ازدواج من با زنی به غیر خاتون مادرتونه! بعد از فوت مادرتون من عاشق شدم و ازدواج کردم! حاصل اون ازدواج شد طاها پسرم که بعد از فوت مادرش گم شد و حالا بعد از این همه سال دخترشو پیدا کردم.
چشمم به دختر چادری ای افتاد که پشتش بهم بود.همین که به سمتم برگشت ماتم برد.
اون..... اون اینجا چیکار میکرد؟؟؟ اونم جلوی در خونهی ما؟ خونهی اقاجونم...؟
همون دختری که یک ماه قبل اومد یپشم و حسابی عاشقش شدم و بعدش گم و گور شده بود ❌😳
https://eitaa.com/joinchat/495583435C1b9939cbc2
سرگذشت زیبای فرهان، رمان خاموشیِ جنون
وحشت زده سمتش رفتم و غریدم
+اینجا چه غلطی میکنی؟! نکنه اومدی همه چیز بزاری کف دست حاجی؟! کم خرجت کردم؟!
دختری که حتی اسمش رو هم نمیدونستم با بغض لب زد
_چی داری میگی فرهان؟! من خودمم تازه فهمیدم... لعنتی من دختر عموتمممم چیکار کردی با من تووووو❌😳
https://eitaa.com/joinchat/495583435C1b9939cbc2
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
ته تغاری شیطون خونه حاج رسول بودم با نیم متر قد و دو متر زبون، بهم میگفتن آتیش پاره... بین سه تا دختر چادری و نجیب حاجی من شیطون ترینشون بودم. تو آرایشگاه کار میکردم، یک روز حاج بابام اومد خونه و گفت پسر حاج فتاح معتبر بازار داره میاد خواستگاری خواهرم داشتن صحبت مهریه رو میکردن خواهرم رو ابرا بود برای دیدن خواستگارا رفتم توی پذیرایی ولی با دیدن داماد بهت زده نگاهش کردم. داماد خوشتیپ همون کسی بود و پارسال...
عقب عقب رفتم با شنیدن صدای پدرم که گفت دختر کوچک ترم تینا و نگاه داماد که روی من چرخید حس کردم چیزی تا بیهوشیم نمونده اون کسی نبود جز....👇👇
https://eitaa.com/joinchat/214368321C8c116b6ca3