زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عزیز با صدای
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_ ۵۶۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناصر گوشی رو گذاشت روی دستگاه و رو کرد به من:
— بریم خانم؟
رو کردم سمتش
— صبر میکنی اول سید امیرعباس بیاد بعد بریم؟
ابرو بالا انداخت:
— اومدن اون چه ربطی به رفتن ما داره؟
لبمو گزیدم و آهسته گفتم:
— ببخشید… دلم شور میزنه. اگه با ناهید بیاد و ما نباشیم، یه داستانی درس میشه.
چند لحظه فکر کرد و گفت
— باشه… صبر میکنیم.
تو اون نیمساعتی که منتظر امیرعباس بودیم، منم خونه رو جمعوجور کردم. صدای زنگ خونه اومد. عزیز گوشی آیفون رو برداشت و دکمه رو زد. با امیرحسین رفتن تو حیاط…
ناصر رو کرد به من:
— حاضر شو بریم، تنهایی اومده.
— من حاضرم، فقط چادرم رو سرم کنم.
روسریم رو مرتب کردم، چادر پوشیدم و اومدیم تو حیاط. تا امیرعباس متوجه ما شد، قدم برداشت سمت ما
— سلام.
با ناصر جواب سلام گرمی بهش دادیم، خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. راه افتادیم سمت بیمارستان.
وارد اتاق محمد که شدیم، نیلوفر کنار تخت ایستاده بود. همین که چشم محمد به ناصر افتاد، رنگ از روش پرید. نیلوفر با دیدن ما خوشحال شد، با روی گشاده اومد جلو و سلام و احوالپرسی کردیم. نزدیک تخت محمد شدیم و سلام دادیم. محمد جواب سلام منو نداد؛ فقط نگاهش رفت سمت ناصر و به اون جواب داد. هر دو چند لحظه بیصدا به هم خیره شدن. اضطراب و نگرانی رو به راحتی میشه تو نگاه محمد دید.
ناصر رو کرد به من و نیلوفر:
— میشه خواهش کنم شما چند لحظه بیرون باشید؟
— چشمی گفتیم اومدیم بیرون.
نیلوفر گرهای تو ابروش داد
— چرا آقا ناصر گفت برید بیرون؟ اتفاقی افتاده؟
نفسی کشیدم و با تأسف سر تکون دادم:
— ما صبح گاوداری بودیم. هی محمد تلفنی به ناصر میگفت برید بیرون… حالا نگو بیشتر گاوها رو فروخته، نمیخواسته ناصر بفهمه.
نیلوفر محکم زد پشت دست خودش:
— واااای… راست میگی نرگس؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من سید آمینم پسر حاج مصطفی کارخونه دار !
اسم و رسم بابام رو یه تریلی نمی کشید ، مامانم روی هر دختری دست میذاشت بهم نه نمیگفتن ولی من سنم داشت میرفت بالا و هیچ دختری به چشمم نمیومد .
تا یه شب که خواهر محجبه و فقیر رفیقم ازم خواست واسه کمک بهش صوری عقدش کنم !
واسه اینکه از گیردادن های مامانم واسه ازدواج راحت بشم قبول کردم ولی شرط گذاشتیم سر یه سال جدا بشیم !
از همون شب اول رخت خوابش رو جدا کرد و ازم رو میگرفت !
فکر میکردم کچل و چاقه مدام مسخره ش میکردم تا یه شب که زود اومدم خونه و با چیزی که دیدم هوش از سرم رفت !
فکرش هم نمیکرد دختر تو خونه ام اینقدر خواستنی باشه ! بیطاقت گفتم
_دیگه نمیخوام زنمو از دور و توی ویترین نگاه کنم !...
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
من آمینم ، پسر یه کارخونه دار پولدار !
واسه خلاص شدن از شر گیردادن های مامانم صوری ازدواج کردم !
فکر میکردم زنم زشت ترین دختر دنیا باشه ولی یه شب که زود از سرکار برگشتم با چیزی که تو خونه م دیدم ...
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدرر آرامش میده
این ماه و یاد خدا😢🥺❤️
واقعا بهترین فرصته
خودمونو بندازیم تو بغل خدا🫂😭
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹
هدایت شده از شهید گمنام🇵🇸
عاشقشون شدم مگه میشه اینا رو دنبال نکرد ♥️:
https://eitaa.com/VibesLinktochannel
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_ ۵۶۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناصر گوشی رو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
چند ثانیه چشمهاشو بست، لبشو به دندون گرفت و با لحنی کشدار و پر از حرص گفت:
— وااای… باور کن شوهر من خیلی ندونمکاره! نرگس، تو زندگی خودمونم همینطوریه؛ ما رو تا مرز نابودی پیش میبره.
نفس بلندی کشیدم و تکیه دادم به دیوار
— صابونش به تن ما هم خورده…
— من و بچههام انقدر از دستش اذیت میشیم، هیچ حرفی هم نمیتونیم بزنیم.
چند لحظه ساکت موند ادامه داد:
— فقط یه چیزو دربارهٔ محمد خوب میدونم؛ دزد نیست، اهل خیانت در امانت نیست. تا دلت بخواد از خودش خُلبازی درمیاره، ولی حرومخور نیست… نه اینکه فکر کنی چون زنشم دارم اینو میگم، نه به خدا. من باهاش زندگی کردم… بیعرضهست، ولی تا دلت بخواد پُرمدعا.
آهی کشیدم و گفتم
— با همین بیعرضگی و اداهاش، زندگی فریده و محسن رو تا مرز جدایی کشونده… به منم که دیگه نگم از نظر مالی چی کار کرد.
لبشو جمع کرد و سرشو تکون داد:
— آره، حق با توئه… چیکار کنم؟ همیشه به خودم میگم ایکاش یه جایی کارگری میکرد، بعدم بازنشسته میشد. ما هم با همون حقوق کم ولی با آرامش زندگی میکردیم. الان اسمش اینه آقا سرمایه داره… ولی کو زندگی مرفه؟ کجاست مسافرت و گشتوگذار؟ دو تا تیکه طلا هم داشتم، برد فروخت تا تاوان ندونمکاریهاشو بده… اونم از زندگی بچهم، مهدیه…
مکثی کرد گفت:
— خدا رو شکر حال آقا ناصر بهتر شده… انشاءالله با مدیریتی که داره دوباره گاوداری رو سر پا کنه و هممونو از این گرفتاری مالی نجات بده.
نگاهمو بردم بالا
— الهی آمین… نیلوفر خانم، من خیلی دلم میخواد حرفهای محمد و ناصر رو بشنوم، شما چی؟
نفس بلندی کشید و تبسمی گوشه لبش نشست:
— خوش به حالت نرگس جان… تو هیچوقت پیر نمیشی. من دارم حرص کارای محمد رو میخورم، بعد تو میگی ببینیم چی میگن!
ابروهامو دادم بالا:
— فکر نکن من بیخیالم. انقدر که محمدآقا منو اذیت کرده، بقیه رو اذیت نکرده… ولی خب، کنجکاوم بدونم چی دارن میگن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
مادر شوهرم خیلی خسیس بود، پدر شوهرمم دو تا زن داشت بهش خوب خرجی نمیداد، مادر شوهرم به بهانه ما سفره یکی هستیم، حقوق شوهرم رو میگرفت، شوهرم که دید من سیر نمیشم و گرسنه میمونم، برام بیسکویت و خوراکی میخرید تا بخورم سیر بشم، یه رو گربه کیسه زباله ما رو پاره کرده بودو آشغالها بیرون ریخته بود و مادر شوهرم دیده بود که اشغالهای خوراکی ها بیرون ریخته و فهمیده بود که حسین برای من خوراکی میخره، پیش همسایه ها یه ابرو ریزی راه انداخت که...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏