هدایت شده از شهید گمنام🇵🇸
عاشقشون شدم مگه میشه اینا رو دنبال نکرد ♥️:
https://eitaa.com/VibesLinktochannel
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_ ۵۶۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناصر گوشی رو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
چند ثانیه چشمهاشو بست، لبشو به دندون گرفت و با لحنی کشدار و پر از حرص گفت:
— وااای… باور کن شوهر من خیلی ندونمکاره! نرگس، تو زندگی خودمونم همینطوریه؛ ما رو تا مرز نابودی پیش میبره.
نفس بلندی کشیدم و تکیه دادم به دیوار
— صابونش به تن ما هم خورده…
— من و بچههام انقدر از دستش اذیت میشیم، هیچ حرفی هم نمیتونیم بزنیم.
چند لحظه ساکت موند ادامه داد:
— فقط یه چیزو دربارهٔ محمد خوب میدونم؛ دزد نیست، اهل خیانت در امانت نیست. تا دلت بخواد از خودش خُلبازی درمیاره، ولی حرومخور نیست… نه اینکه فکر کنی چون زنشم دارم اینو میگم، نه به خدا. من باهاش زندگی کردم… بیعرضهست، ولی تا دلت بخواد پُرمدعا.
آهی کشیدم و گفتم
— با همین بیعرضگی و اداهاش، زندگی فریده و محسن رو تا مرز جدایی کشونده… به منم که دیگه نگم از نظر مالی چی کار کرد.
لبشو جمع کرد و سرشو تکون داد:
— آره، حق با توئه… چیکار کنم؟ همیشه به خودم میگم ایکاش یه جایی کارگری میکرد، بعدم بازنشسته میشد. ما هم با همون حقوق کم ولی با آرامش زندگی میکردیم. الان اسمش اینه آقا سرمایه داره… ولی کو زندگی مرفه؟ کجاست مسافرت و گشتوگذار؟ دو تا تیکه طلا هم داشتم، برد فروخت تا تاوان ندونمکاریهاشو بده… اونم از زندگی بچهم، مهدیه…
مکثی کرد گفت:
— خدا رو شکر حال آقا ناصر بهتر شده… انشاءالله با مدیریتی که داره دوباره گاوداری رو سر پا کنه و هممونو از این گرفتاری مالی نجات بده.
نگاهمو بردم بالا
— الهی آمین… نیلوفر خانم، من خیلی دلم میخواد حرفهای محمد و ناصر رو بشنوم، شما چی؟
نفس بلندی کشید و تبسمی گوشه لبش نشست:
— خوش به حالت نرگس جان… تو هیچوقت پیر نمیشی. من دارم حرص کارای محمد رو میخورم، بعد تو میگی ببینیم چی میگن!
ابروهامو دادم بالا:
— فکر نکن من بیخیالم. انقدر که محمدآقا منو اذیت کرده، بقیه رو اذیت نکرده… ولی خب، کنجکاوم بدونم چی دارن میگن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
مادر شوهرم خیلی خسیس بود، پدر شوهرمم دو تا زن داشت بهش خوب خرجی نمیداد، مادر شوهرم به بهانه ما سفره یکی هستیم، حقوق شوهرم رو میگرفت، شوهرم که دید من سیر نمیشم و گرسنه میمونم، برام بیسکویت و خوراکی میخرید تا بخورم سیر بشم، یه رو گربه کیسه زباله ما رو پاره کرده بودو آشغالها بیرون ریخته بود و مادر شوهرم دیده بود که اشغالهای خوراکی ها بیرون ریخته و فهمیده بود که حسین برای من خوراکی میخره، پیش همسایه ها یه ابرو ریزی راه انداخت که...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
ان شاالله خدا به مال و جانتون برکت بده عزیزان کمک کنید که سفره افطار ما در جمعه ها و سه شنبه ها به عشق امام زمان پهن بشه... انشاالله حاجت روا شید و خداوند به خودتون و خونوادتون سلامتی عنایت کنه🤲🌹
برادرم باعث رسوایی کدخدا شد و دخترشو دزدید.
منو به عقد پسرش در آورد پسری که ورزشکار بود و همه می گفتن تو شهر زیر سرش بلند شده.
دلم نمیخواست داماد منو ببینه چادرم رو تا روی صورتم کشیدم خجالت می کشیدم از مواجه باهاش
بعد عقد داماد بدون کوچک ترین توجهی بهم مردونه رو ترک کرد حتی نتونستم ببینم چه شکلیه پیره یا جوون.
مدتها خونه کدخدا بودم باهام مثل کلفتشون رفتار میشد نه عروس خونه.
تا اینکه تصمیم گرفتم فرار کنم و برم شهر درس بخونم گفتم هر جور شده خونه شوهرمو پیدا می کنم و میرم اونجا ولی هرچقدر گشتم بی نتیجه بود.
پناه بردم خونه عمه ام و اونجا درس خوندم و کنکور قبول شدم.
روز اول دانشگاه استادم اسم آشنایی داشت ولی بهش دقت نکردم.
سر کلاس موقع حضور و غیاب استاد که مرد جوون و هیکلی بود چند بار اسمم رو خوند.
متوجه نگاهای عجیبش نشدم.
بعد کلاس اومد جلو و بازوم رو گرفت: آخ آخ استاد چی کار میکنی؟
-زیر گوشم غرید: پس عروس فراری من دانشجو شده.
- تو تو کی هستی؟
- من احمدرضام شوهر شرعی تو.
❌❌❌❌❌ شوهرش شد استادش😱
https://eitaa.com/joinchat/1004668263Ca25faf611e