زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) سرش رو چرخوند
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
مِنمِن کرد، انگار میخواست با یه توهین به محمد حرصشو خالی کنه، اما حرفشو قورت داد و فقط گفت
– دِ آخه آدم چی به این مرد بگه؟
یه کلاّش کلاهبرداری کنه، بعد داداش من دلش براش بسوزه و ازش حمایت کنه؟
اخمی کردم و رو بهش پرسیدم
– کیو میگی ناصر؟ قشنگ توضیح بده ببینم چی شده.
دستشو برد پشت گردنش و با کلافگی گفت
– همون ویلایی که تو شمال خریده… فروشندهش به دو نفر فروخته. یکی به محمد ما، یکی هم به یه آقایی به اسم حمید. اون حمید زرنگ بوده، سریع رفته ویلا رو تحویل گرفته و ساکن شده. بعد اون مرتیکه محمدی به محمد گفته تو شکایت نکن، من پولتو جور میکنم میدم… اینم مثل همیشه ساده، قبول کرده!
با شنیدن این حرف انگار یکی یه سطل آب یخ ریختن رو سرم. وا رفتم. رو کردم سمتش و گفتم
– به خدا که محمد یه تختهش کمه!
ناصر نفس عمیقی کشید، بعد با یه پوف بلند داد بیرون. معلوم بود اعصابش خیلی بهم ریختهست
.
طاقت نیاوردم و گفتم
– اگه بذاری من برم، یه چند تا حرف بار محمد کنم، حال من جا میاد شاید یه کم به خودش بیاد!
سر چرخوندم سمتش،
با صدای پر از خشم و عصبانیت گفتم
– من اگه به محمد حرفامو نگم سکته میکنم! تو نمیدونی این داداشت چقدر منو اذیت کرده….
ناصر با کف دستش پیشونیشو ماساژ داد، چشمهاشو بست و گفت
– نرگس… یه دقیقه هیچی نگو. سرم داره میترکه.
ساکت شدم. به خاطر حالش چیزی نگفتم، ولی از شدت حرص، خون تو رگهام داره میجوشه. انگار یکی داشت از درون میخوردم. چند دقیقهای هر دومون تو سکوت فرو رفتیم. فقط صدای موتور ماشین و بوقهای پراکندهی خیابون میاومد.
بعد از چند لحظه ناصر رو کرد به من آروم گفت
– خوبی نرگس؟
سرمو انداختم بالا، خیره شدم به شیشهی جلو.
– نه.
یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
– از رنگ و روت پیداست. ماشینو بزن کنار، یه چند لحظه صبر کن حالت جا بیاد، بعد حرکت میکنیم.
سرعتو کم کردم. چراغ راهنما زدم و کنار خیابون پارک کردم. صدای ترمز که خوابید، ناصر شیشه رو داد پایین. هوای خنک عصر خورد تو صورتم. سرشو چرخوند سمتم و گفت
– چند تا نفس عمیق بکش… بذار حالت جا بیاد.
حرفشو گوش کردم. چشمامو بستم و چند نفس عمیق کشیدم. دم… بازدم… دم… کشیدم
تو دلم گفتم: به دعاها و توسلاتت به شهدا خدا رحم کرد، حال ناصر بهتر شده… کاری نکن که فشار عصبی دوباره حالشو بد کنه. به خودم نهیب زدم آروم باش نرگس… فقط آروم باش...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) مِنمِن کرد
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام روز همگی بخیر
عزیزان با عرض معذرت فراوان خدمت شما بزرگواران. پارت امروز با تاخیر گذاشته میشود🙏🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔ خبر فوری از دنیای دردهای مفصلی ⛔
دستاورد بزرگ دانشمندان ایرانی در نانوذرات 👩🏻⚕️👨🏻⚕️
💫 گامی درخشان به سوی آینده سلامت! با کلینیک درمان
🔰درمان 🔵 دیسک🔵 تنگی کانال نخاعی 🔵آرتروز🔵 ساییدگی
این پست بعد چند ساعت پاک میشه
جهت دریافت اطلاعات تکمیلی عضو کانال زیر بشید
برای مشاوره رایگان و تخصصی عدد《۱۱》 به آیدی زیر بفرستید:
@danteplus
https://eitaa.com/joinchat/4002940107C992556eec1
#دیسک #آرتروز #دانته #درمان_دانته
♥️🍃
موفقیت بها داره!
گاهی باید شب ها تا صبح کار کنی مهارت های جدید یاد بگیری ترس هات رو زیر پا بزاری،
چندین بار کتاب رو بخونی ساعت ها سخت تلاش کنی تمسخر دیگران رو تحمل کنی...
اما تو قدرتمند تر از اونی ک کم بیاری!
پس چرا از این قدرتت برا رسیدن به هدفات کمک نمیگیری؟! دلیل میخوای؟! من بهت دلیل بگم؟! چه دلیلی محکم تر از خودت؟!
چه دلیلی پر قدرت تر از آرزوهاتو هدفات؟!
پس واسه رسیدن بهشون از تمام تواناییت استفاده کن و با حال خوب بجنگ براشون.!
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۶۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) مِنمِن کرد
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۶۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
چشمهام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی. ذهنم گیر کرده تو فکر حماقتهای محمد؛ همون فکرایی که مثل خوره میافتن به جون آدم و ولکن هم نیستن . صدای ناصر منو از باتلاق فکری کشید بیرون
— نرگس…
همونطور که سرم به پشتی بود، آروم چرخوندم سمتش.
— جانم؟
— یه زنگ بزن به فاطمهخانم بگو منتظر ما نباشن امشب نمیایم باغ.
— باشه، زنگ میزنم.
مکثی کرد، گفت:
— حرکت کن بریم.
— باشه… برای ویلای شمال چه تصمیمی داری؟
اخم کمرنگی نشست رو صورتش.
— ویلا به نام محمده. اون باید کاری کنه.
— بهش گفتی وامی که گرفتی از گاوداری بوده و ما هم توش سهم داریم؟ پس باید نظر بدیم؟
کلافه نفسش رو فوت کرد بیرون.
— همه رو بهش گفتم. ولی این محمدی
لحنش رو آهنگین کرد
-- از اون زبونبازهای قهاره… حسابی خودش رو تو دل محمد جا کرده، طوری که هیچجوره حاضر نیست ازش شکایت کنه.
— خودت چه فکری داری؟
چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش خیره شد به جاده.
— نمیدونم نرگس… اگه غریبه بود، سهمش از گاوداری رو مشخص میکردم، ضرر و زیانی که زده رو برمیداشتم، بقیهش رو میدادم دستش و میگفتم به سلامت…
ولی برادرمه. از طرفی پدر و مادرم داغون میشن. اونها هم پیرن هم مریض… یه وقت بلایی سرشون بیاد، من خودمو نمیبخشم.
سنگینی حرفهاش نشست روی سینهم.
— پس عملاً کاری نمیکنی؟
آروم گفت:
— میشه کاری کرد و من نمیکنم؟
فکری کردم. دیدم راست میگه… کاری نمیشه کرد، مگر اینکه محمد خودش همکاری کنه. گفتم:
— حق با توئه ناصر جان. هر کاری صلاح میدونی همون کارو انجام بده.
لبخند محوی زد.
— ممنون که درکم میکنی.
لبخند بیجونی روی لبهام نشست.
— تو همه زندگی منی… صدتا از این گاوداریها فدای یه تار موت.
لبخندش دندوننما شد. دستشو گذاشت روی دستم، خیره شد تو چشمهام و با محبتی که ته صداش موج میزد گفت:
— خیلی دوستت دارم…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیوارثین و روز جمعه برای #سلامتیامامزمانعجالله و #تعجیلدرامرفرجشون در مسجد #امامحسینعلیهالسلام وسه شنبهها هم به #عشقآقا و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه #سفرهافطار انشاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم.
لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا انشاالله هممون از #ثواب و #اجر این ماه عزیز بهرمند شویم
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
ان شاالله خدا به مال و جانتون برکت بده عزیزان کمک کنید که سفره افطار ما در جمعه ها و سه شنبه ها به عشق امام زمان پهن بشه... انشاالله حاجت روا شید و خداوند به خودتون و خونوادتون سلامتی عنایت کنه🤲🌹
760.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آمـوزش ۵۰ مـدل #کـوکـو و #کـتـلـت🍘
مـخـصـوص مـامـانـا و شـاغـلا😘
بـدو بـیـا☺️جـا نـمـونـی💃
https://eitaa.com/joinchat/1715340036C4d16314a45
🍰🍔🍕🍟🌭🥘🍤🥐🌯🍩
رمانهای خانم فاطمه علیکرم👇
منتهای عشق فصل ۱ و ۲
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
اوج نفرت و زبان عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
تمام تو سهم من و یگانه
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
روزهای تاریک سپیده (ارباب رعیتی)
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کنار تو بودن زیباست
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
پرستار عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
سلام
عزیزم من دنبال رمان های خانم فاطمه علی کرم هستم.
چون شنیدم رمان هاشون بر اساس واقعیت هست خیلی علاقه دارم بخونم
میشه لطف کنید لینک رمان هاشون رو برام بفرستید؟
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کانال ثبت شده در #سایترسانهمحورِوزارتارشاد😳