زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_27 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله چند دقیقه از رفتن مامانم گذشت بابا اومدخونه. س
#پلرت_28
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیبالله
_یعنی تو نمی دونی ناصر تو گاو داری باباش کار میکنه
خب خوبه دیگه برو همون گاو داری از کارگرها بپرس.
بچه شدی فکر میکنی گار گر ها بد صاحب کارشونو میگن
_ببین احمد بگو نرگس باید دو سال نامزد بمونه تواین دوسال هم باید درسش رو بخونه.
_زن: ول کن درسو میخواد چیکار به جای این حرفا خونه داری و شوهر داری یادش بده.....دیگه از امروز غذاها رو بده نرگس درست کنه.
_باشه یادش میدم...
ولی حتما بگو شرط ما اینه که دوسال بمونه درسشم بخونه.....
دوسال نامزد بمونه رو میگم.... ولی پنجمشو بگیره دیگه بسشه....
بابا من دوست دارم معلم بشم.
_میشی بابا.
_چجوری.
_معلم بچه هات میشی بابا.
_شماکه نمی زارید درس بخونم چی یاد بچه هام بدم؟
هرچی بلد بودی یادشون بده.
_بیا... تو حتی از دخترت نمی پرسی که میخوای شوهر کنی یا نه ، یا اصلا این پسره رو میخوای؟
مگه پیغمبر نگفته از دختراتون بپرسین اگر جواب بله دادن بعد شوهرشون بدبد؟
_مگه تو گذاشتی!!اینقدر آیه یَاس خوندی بیخ گوش این دختر.
_میبینی که الان میگه نمی خوام.
_غلط کرده باتو.... دیگه ام درمورد این موضوع حرف نمی زنی هرچی گفتی بسه اون روی سگ منو بالانیار به جای این وراجی ها پاشو برو دوتا چایی بیار کوفت کنم.....
_چایی نداریم سماور خاموشه.
_بیا اینم از شوهر داریت.
آخه تو کی این موقع روز خونه بودی؟ مگه کار نداری.
_چرا کار دارم اتفاقن یه کار پردرآمد و کم زحمت هم پیدا کردم... ازاین به بعدم ناهار میام خونه شبا هم دیگه همش خونه هستم.
_به سلامتی حالا کارش چی هست؟
_تو دفترنصرالله کار میکنم.
_همین شوهر هاجرخانم؟؟؟
_اوهوم.
_خب پس بگو چرا داری بچمو بد بخت میکنی که جای پای خودتو پیش نصرالله سفت کنی؟
چرا زر مفت میزنی چه ربطی بهم دارن؟
_اتفاقا خیلی هم ربط دارن....
_دارن که دارن همین که هست .بچمه اختیارشو دارم توهم دیگه دهنتو ببند.
_یعنی من هیچ کاره ام نرگس بچه من نیست ۹ماه تو شکم من نبوده؟
دوسال شیرش ندادم؟
۱۲سال ترو خشکش نکردم؟
یکی یه سال روی زمین کسی کار کنه میگه من حق آب وگل دارم اونوقت من با این همه زحمت هیچ کاره ام؟؟؟
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_32 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله صبح به صدای کلنگی که به زمین میخورد و سروصدای کا
#پارت_33
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیبالله
پاشدم رفتم حیاط.بابامم داشت کلنگ میزد که جا، پِی در بیاره منم شروع کردم به صدا کردن بابام.
_بابا بابا بااااابا .
_چه خبره چرا داد میزنی؟
_آخه صدا کردم جواب ندادید.
_حالا چیکار داری؟
_مامان میگه زود بیا صبحونه بخور.
_باشه بابا الان میام .
میگه الان میام.
_باشه عزیزم تا بابات بیاد برو وسیله صبحونه رو بیار.رفتم آشپزخونه از یخچال کره و مربا با پنیر برداشتم ، شکرپاچ و چاقو و قاشق مربا هویج و بشقاب رو هم از جا ظرفی برداشتم گذاشتم تو سینی آوردم سرسفره مامانم تو استکانا چایی ریخته بود. بابام اومد نشستیم سرسفره.
_احمد مارو ببر بازار خرید کنیم نرگس میگه لباس حاضری میخوام.
_حالا این دفعه رو هم بدوزید دفعه بعد حاضری میخرم براش .
_مگه قراره چند بار براش بله برون شه نرگس دوست داره بره بازار لباس حاضری بخره شب بله برونش بپوشه .
معصومه میبینی که دارم بنایی میکنم وقت ندارم . این اتاق باید تا شب جمعه که بله برون نرگسِ تموم شه.
_این شب جمعه نه بگو شب جمعه بعد بیان.
بابام که لقمه گرفته بود بزاره دهنش لقمه شو پرت کرد وسط سفره و با داد گفت چرا میخوای عقب بندازی .چرا آخه اینقدر اوقات منو تلخ میکنی.
که یه دفعه مامان پشت دستهاشو گرفت جلوی صورت بابام گفت :
_ خجالت میکشم منو اینجوری ببینن عقب بنداز بزار دستهام ورمش بخوابه.کبودیاشم بره.
بابام که شرمنده شده بود سرش رو انداخت پایین و شروع کرد لقمه گرفتن ودیگه حرفی نزد..
دلم خیلی برای مامانم سوخت ولی خوشحال شدم که بابام شرمنده شد.
جای پِی اتاق رو صبح تا ظهر درآوردن بعد از ظهرهم ستونها شو کار گذاشتن. خیلی زود داشت ساخته میشد .
خونه ما کلا دو تا اقاق داشت یکیش بزرگ بود که هم اتاق خودمون بود وهم برای میهمان و هم اتاق خواب بابا ومامانم بود که جوادم پیش خودشون می خوابید .
یکی هم اتاق کوچیکتر که رخت خوابها و کمد توش بود من و علی اصغر توش درس میخوندیم و شبها هم میخوابدیم .اتاق ما با مامانمینا درش تو هم باز میشد که موقع خواب مامانم میگفت باید درش باز باشه.این اتاقم داشتن میساختن برای هرکدوم ما میشد بازم کلی مامانم توش وسایل میزاشت فقط میگفت دیگه باید علی اصغر تو یه اتاق بخوابه نرگس هم تو یه اتاق.
ساخت اتاق تموم شد مونده بود درو پنجره واینکه اول خشک بشه بعد بگه بیان سفیدش کنن .
_ناصر یه بارکی همه اتاقها رو سفید کن تا خونه رنگ و رو بیاد.
_ هوا سرده خشک نمیشه .
_تا بله برون ۱۰روز مونده خشک نمیشه .
_نه نمیشه ان شاءالله تابستون همشونو سفید میکنم.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_43 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهراحبیباله سرکوچه داشتم با فریده حرف میزدم که دیدم عمه هاجر
#پارت_44
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیبالله
پس دیگه ببخشید ما زنگ میزنیم جوابش رو تلفنی میگیریم .
باشه هر طور راحتید...
چایی هاشونو خوردن و خدا حافظی کردن رفتن
منم پشت سرشون رفتم تو کوچه فریده هنوز تو کوچه مابود. دوید اومد پیشم گفت چیکار داشتن ؟
هیچی بابا میخوان زودتر بیان بله برون کنن .
توکه گفتی شب جمعه .
آره خودشون اول گفتن شب جمعه اما الان میگن زود بیایمو چه می دونم یه چیزایی گفتن من خیلی سر در نیاوردم .ولش کن میای لی لی
عه برات بد نشه !
چه بدی ؛ بازیه دیگه .
خطهای لی لی رو کشیدیم میخواستیم بازی کنیم مریمم اومد.
منم بازی
آره بیا سه تایی مزه اش بیشتره . یه خورده بازی کردیم
صدای قرآن خوندن از مسجد بلند شد .
گفتم :بچه ها تعطیش کنیم بریم مسجد نماز.
_باشه بریم .
مریم و فریده رفتن خونشون وضو بگیرن سجاده هاشونو بردارن بیان مسجد
منم اومدم خونمون وضو مو گرفتم سجاده مو برداشتم . مامان من میرم مسجد.
برو منم الان میام .
رفتم مسجد. دیدم فرمانده بسیج داره اسم بچه هار مینویسه برای تمرین سرود. منم رفتم اسممو نوشتم . بهم گفت هفته ای سه روزه ، روزهای زوج تمرین داریم باید تلاش کنی غیبت نکنی چون باید ۲۲ بهمن تو مراسم اجراش کنیم. بچه ها امروز اول بهمن هست پس وقتمون کمه فردا ساعت ۹ صبح همه مسجد باشید . بقیه هم که اسمشونو ننوشتن فردا ساعت ۹ صبح بیان .
آقا داره قامت میبنده
رفتم تو صف نماز ، نماز جماعت خوندم .مامانمم اومده بود نماز تموم شد باهم رفتیم خونه
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada