هدایت شده از محمدصادق
ناچاریهایی برای تعظیم خاضعانهتر
[برای مُریدِ «غزل» و مربّیِ «رباعی»]
پیامبری که مکارم اخلاق در برابرش زانو زده و حلم و تحمّل پیش پایش خم شده، اگر به یک بچّه بگوید «او وزغ پسر وزغ است»، حتماً حجم متراکمی از کثافت و رذالت را به چشم خود دیده و عاقبت پر از عناد و عداوتش را به او خبر داده تا شاید برگردد. چون وزغ همان حیوانی است که از دم و بازدمِ بیمقدارش هم فروگذار نمیکرده و در آتش نمرود میدمیده تا ابراهیم بیشتر بسوزد.
شاید به همین دلیل بود که وقتی نوادهی ابراهیم در حجاز قیام کرد، «حَکَم بن ابیالعاص» آنقدر پیامبر را مسخره کرد و مثل همان وزغ، به آتشی که قریش برای محمّد افروخته بودند، دمید که نبیّخدا او را از مدینه بیرون کرد و وقتی پسرش «مروان بن حکم» را دید، فرمود: «او وزغ پسر وزغ است.» پدر و پسر به حدی در تاریکخانههای ظلمات فرو رفته بودند که حتی خلیفهی اول و دوم هم جرأت نکردند تا شفاعت عثمان دربارهی «مروان» بپذیرند و او را به مدینه راه دهند. اما خلیفهی سوم وقتی روی مرکب غصبیش پرید، دخترش را به مروان سپرد تا تبعیدیِ دوران پیامبر، داماد خلیفه شود و آنقدر در دارالخلافه بتازد که یکی از بهانههای مخالفان برای کشتن عثمان جور شود.
بعد از آن، گرچه مروان با پسر ابوطالب بیعت کرده بود، غائلهی جمل را به راه انداخت اما «شترِ» آن زن به خاک افتاد و «وزغ» هم اسیر شد. حسنین شفاعتش کردند و پدرشان قبول کرد اما گفت: «نیازی به بیعتش ندارم؛ دستش دست یهودی است و اگر با دست بیعت کند، با پشتش آن را میشکند ... او پرچم گمراهی را به دوش خواهد کشید» معاویه که به سلطنت رسید، مروان برای سبّ علی پیشتاز شد و در مقابل چشمان حسنبنعلی، تا جایی در شهر پیامبر لجن پراکند که پسر ابوسفیان، فدک را به او بخشید و «تبعیدشده از مدینه»، برای چند سال «امیر مدینه» شد. وقتی هم که نامهی یزید به والی مدینه رسید و از اهل شهر بیعت خواست، مروان از «ولید بن عتبه» خواست تا حسین را ـ همان که بعد از جمل شفاعتش کرده بود و هنوز حتی به سوی کوفه حرکت نکرده بود ـ بکشد...
اگر همهی اینها را گفتم و تمامی این خطوط را به نام نجس مروان آلوده کردم، از روی ناچاری بود. چون تا درکی از عمق ضلالت پیدا نکنیم، عظمت نور معلوم نمیشود. حالا شاید بهتر بتوانیم در مقابل آن شیرزن و روضههایش خم شویم. شیرزنی که در بقیع، مجلس به راه میانداخت و طوری برای «عباس»ش روضه میخواند که سیاهترین قلب را میسوزاند و «مروان» را هم به گریه میانداخت. همسر علی باید هم اهل اعجاز باشد و با توسل به نور شوهرش، قرآن را هر روز، تر و تازه کند. خدا گفته: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره أو اشدّ قسوه...» اما امّالبنین است دیگر؛ دل شقیِّ معروفی مثل مروان را هم میشکافد و آب چشم او را از درون قلبش بیرون میکشد و با روضههایش آیات قرآن را کامل میکند: «... و إنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء» ... مگر شوخی است؟ تاریخ باید شهادت بدهد که ائمّهی ضلالت چطور در برابر عظمت علیامخدّرات علوی به انفعال افتادهاند ...
ـــــــ
چند وقتی است که به «محسن رضوانی» بدهکار شدهام. بدهکار چند بوسه به دستهایش به خاطر شعری که در آن، *چهار* فداییِ #امالبنین را در قالب یک *رباعی* معرفی کرده:
*رباعی* گفتی و تقدیمِ *سلطان غزل* کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی
رباعی گفتی و مصراعی از آن را توای بانو
میان اهل عالم در وفا ضربالمثل کردی
فرستادی به قربانگاه اسماعیلهایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی
کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی
*رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد*
*به تیغ اشک خود، اعرابشان را بیمحل کردی*
میشود چند حرف از آن مصرعهای تکّهتکّهشدهتان را به ما هم یاد بدهید تا ما هم کمی وفا و ادب یاد بگیریم و با آستانبوسیِ پسران شما عباس و عبدالله و جعفر و عثمان، خرجِ پسر زهرا شویم؟
@msnote
سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها را تسلیت عرض میکنیم. التماس دعا
هدایت شده از محمدصادق
نیمهی پنهان شدهی مبعث
یا
مرثیهای برای جسارت ِ جنگ و جُربزهی جهاد
میگویند نبیّ اکرم بعد از هجرت و در طول ده سال، فرماندهی «بیست و شش جنگ» بوده. میتوانید بیست و شش را تقسیم بر ده تا دوازده ماه بکنید تا معلوم شود کارزار در حکومت پیامبر، بطور متوسط هر چند ماه یکبار برپا میشده. تازه همهی اینها غیر از «سی و چند جنگ»ی است که پیامبر در آن حضور نداشته و بجای خودش، اصحاب را به فرماندهی ِ سپاه گماشته. حالا فرض میکنیم همهی این گزارشهای تاریخی مشکوک و حتی جعلی هستند و این آمار از غزوهها و سریّهها سر ِ کاری است! دیگر در رخ دادن ِ جنگهایی مثل «بدر، احد، بنی مصطلق، خندق، بنی قریظه، خیبر، طائف و حنین» که نمیشود تردید کرد. یعنی در حدّاقلیترین حالت و بدبینانهترین نگاه به صداقت مورّخان، حکومت نبوی هر سال یکبار درگیر جنگ با کفّار بوده؛ در حالیکه جنگ، بحرانیترین وضعیت و پرهزینهترین موقعیت برای یک نظام سیاسی است.
این همان پیامبری است که: «قطع رحم الکفر فی اعزاز دینک و لبس ثوب البلوی فی مجاهده اعدائک » [در راه عزت دین، زادگاه و ریشه و رحِم ِ کفر را از جا کند و برای جهاد با دشمنان خدا جامهی بلا بر تن کرد] همان که در قرآنش نوشته شده: «فاضربوا فوق الأعناق و اضربوا منهم کل بنان» [فراز ِ گردنها را بزنید و همهی سرانگشتان را قلم کنید]
همان رسولی است که پسرعمویش و وصیّاش «قد وتر فیه صنادید العرب و قتل ابطالهم و ناوش ذؤبانهم» [خون ِ صنادید عرب را بر زمین ریخت و پهلوانان جاهلیت را کشت و با گرگصفتان ِ آنها در افتاد] همان یلی که «هزم جیوش الشرک بإذنک و أباد عساکر الکفر بأمرک» [ارتشهای شرک را به اذن خدا شکست داد و لشگریان کفر را به دستور خدا نابود کرد]
به خاطر همهی اینها و به خاطر خیلی واقعیتهای دیگر، هیچوقت کسانی که بصورت مطلق میگویند «جنگ بد است» را درک نمیکنم. حالا اگر این حرف را به جانیان حرفهای ِ صاحب دنیا بگویند قبول؛ ولی به مومنین چرا؟ مگر راه دیگری برای منکوب کردن ِ «هوا پرستی ِ دسته جمعی» سراغ دارند؟! وسیلهی بهتری برای پاک کردن ِ دنیایی که پر از کثافت و لجن شده، میشناسند؟! در این دهکدهی جهانی، کدخدامنشان ِ فرو رفته در تاریکیهای الحاد را جز به زور میتوان متوقف کرد؟! میتوانند زمانی را مشخص کنند که در آن، کسانی که دارند اموال و اختیارات و نوامیس و نفوس را در مقیاس جهانی میبلعند، سیر شوند؟!
البته تقصیر خودشان نیست. تقصیر دینداری ِ انتزاعی ِ گل و بلبل نشانی است که نمیتواند عمق ِ شهوت پرستی و غلظت ِ مستی در میان ائمّهی کفر را برایشان ترسیم کند و وصف کفر را به کسانی محدود کرده که واجب الوجود را در ذهن خود تصدیق نکردهاند! اما کافر همانی است که برای رسیدن به امیالش دستگاه درست کرده و جامعه پرداخته و فدایی تربیت کرده و دودمان رقبا را بر باد داده و به دستگاه خدا و انبیائش حملهور شده و تیزی ِ تیغش همیشه دارد گردن ِ آخرتگرایان را میدرد و شب و روز مشغول حیله و نقشه برای نابود کردن جامعهی ایمانی است؛ که در توصیف همین اوباش فرمود: «بل مکر الیل و النهار اذ تأمروننا أن نکفر بالله وحده و نجعل له انداداً».
پس وای از تفقّهی که «مجامله با دشمنان» را تجویز میکند و امان از اجتهادی که با سکوت نسبت به تعیین مصادیق عینی برای کفر ِ امروز، عملاً آیات کفرستیز ِ قرآن را به تعطیلی و لغویّت میکشاند. فغان از ایمانی که مواجههای با کفر و نفاق ندارد وآنها را به چالش نمیکشد، اف بر تدیّنی که به همزیستی مسالمتآمیز با اغیار خو کرده و داد از سیاستی که به #تعامل-سازنده با کفّار حربی افتخار میکند.
و آه از مبعث؛ مبعثی که باید روز ِ بعث و برانگیختگی باشد؛ بیداد از فاصلهی بین «مبعث ِ او» تا «انبعاث ِ ما».
نالههایی بود از سر عصبانیت و اندوه و خشم و حزنی که اختصار را فدای تطویل و پردهپوشی را قربانی ِ صراحت کرد.
@msnote
ادمین: این مطلب را قبلا در سالروز مبعث رسول اکرم منتشر کرده بودم اما این روزها احساس میکنم بیشتر نیاز به خواندن ان دارم
#اسلام-رحمانی
هدایت شده از محمدصادق
یک التماس ِ چند بُعدی
عقل من، یک عجوزهی عاجز است؛ مثل پیرزنی است که مدام نق میزند و بهانه میگیرد اما هیچ توانی ندارد تا به خواسته هایش برسد. حالا همچین موجود ِ ضعیفی چطور میخواهد بفهمد چرا ماه #رجب که ماه خداست، ماه زیارتی ِ شما هم هست؟ و حالا که «ماه خدا»، همان «ماه زیارتی شما» است، آن «کمن زار الله فی عرشه» که در وصف زائر مشهد وارد شده، چه طور معنا میشود؟ و نور شما کجای این شش دعایی که هر روز ِ رجب باید بخوانیم، حضور دارد؟ من حتی این سوالها را هم بلد نبودم چه برسد به اینکه پاسخشان را بدانم اما یادم میآید که یازده دوازده سال قبل از این، کاری کردید که گوشهای از دفترم را با این کلمات پُر کنم: «من یملک حوائج السائلین» را ضریح تو معنا میکند و تفسیر ِ«من یعلم ضمیر الصامتین» به عهدهی عتبهی توست.
حالا سالها از آن دوران گذشته و به موازات اینکه هر سال لطف شما بیشتر میشده، من هم نعمتهای بیشتری را هدر دادهام و هدیههای گرانقیمتتری را ضایع کردهام. یعنی «فطال علی الخطایا دؤوبه» دقیقاً توصیفی از وضعیت من است؛ خرابکاری عادتم شده و به خطا خو کردهام. درست در همین وضعیت است که فقط یک راه باقی میماند:
دوباره راهم بدهید تا از آن راهروی همیشگی، وارد گوهرشاد شوم و با تأنّی از پلههای رواق پایین بیایم و با ترکیبی از شرم و شوق بگویم: «الحمدلله الذی اشهدنا مشهد اولیائه فی رجب». و شانههایم بلرزد که: «انی قصدتکم و اعتمدتکم». و زار بزنم: «انا سائلکم و آملکم». خوب که هق هق کردم و تمام صورتم که خیس شد، به خدا قسمتان بدهم که: «رجعی بحوائجی» و حاجتم این باشد: «سعیه الیکم غیر منقطع». بعد که دستتان را دوباره بر سرم کشیدید، زرنگی کنم و گردنم را جلو بیاورم و آرزو کنم: «الفوز فی کرّتکم»: که اگر در این دنیا نشد، در عالَم رجعت، این گردن را در راه خودتان از بدن جدا کنید...
پینوشت: با سپاسگزاری خاضعانه از مقام منیع ِ نائب خاص ِ حضرت ولیعصر، حسین بن روح نوبختی که این زیارت بینظیر را برایمان باقی گذاشت
چند جملهی بچه گانه بود در ستایش ِ معجزهای بنام زیارت #رجبیه
@msnote
هدایت شده از محمدصادق
برای سید علی خامنهای
*گر قطرهایم، از آب وضویی چکیدهایم*
*گر ذرّهایم، گِرد عبایی دویدهایم*
بعضی چیزها هست که بدون آنکه مورد توجهمان قرار بگیرند یا از تأثیرشان درکی داشته باشیم، کاملاً آنها را پذیرفتهایم. یکیشان «سلسله مراتب» است. برای تأمین نیازهای مادّی، سلسله مراتب و قواعدش را قبول میکنیم و برای گرفتن نمره و اخذ مدرک تا انجام کارهای اداری و سازمانی، به طبقهبندی مناصب و سروکلّهزدن با پاییندستها برای رسیدن به بالانشینها تن میدهیم. اما وقتی نوبت به امور معنوی میرسد، نمیدانم چه اصراری هست که این حقیقت فراگیر نادیده گرفته شود. گمان میکنیم که از هر کداممان، یک خط مستقیم به سمت امام زمان کشیده شده و هیچ واسطه و منصب و مرتبهی دیگری در کار نیست. اما هر وقت، برقی که پشت سدّها تولید میشود، یکراست و بدون عبور از هیچ شبکهای به خانهمان وصل شد، نور حضرت ولیعصر هم مستقیم و یکضرب به قلب ما خواهد رسید! انگار یادمان میرود که این حجم از کاهلی و جاهلی اگر به درجات ایمانیِ برتر از خود مرتبط نشود، موقع اتّصال به قلّههای برتر نابود خواهد شد؛ مثل چراغی چندوات که بدون ترانسفورماتور به نیروگاه وصل شود! چه میشود کرد؟ اختلاف «ظرفیت» در ایمان است که چنین حکمی میکند ...
به همین دلیل است که گمان میکنم دینداری ما در «مجموعهای از بدهکاریها» کاشته شده و جوانه زده و سربرآورده است. خدا میداند که برای رسیدنِ هر یک حدیث به ما، چقدر فقیه فدا شدهاست و برای به پذیرشرسیدنِ هر حکم در میان ما، چند شهید جان دادهاند و برای بیدار شدن دلها چند کرور آبرو ریخته شده و هزینههایی که مبارزه با تراکم ظلمات و پدید آمدن سوسوهای هدایت در پی داشته، چقدر بوده است و خلاصهاش، برای بالا رفتن از پلّههای ایمان، باید چه دستهایی به سمتمان دراز شوند و دستمان را بگیرند. اصلاً تاریخ را رها کنید که یادآوریش سالها حرفزدن و نوشتن میطلبد. اگر سادهانگارانه هم نگاه کنیم همین امروز در ایمانمان، مدیون پدر و مادری مومن یا رفیقی معتقد یا معلمی متدیّن یا محیطی خوب یا مطالعهای مفید یا مرامی مردانه بودهایم. عبور و مرور نور مسیری دارد که از مرکزش در «ابواب الایمان» شروع میشود و بعد دست کسانی را میگیرد که در درجات بالای ایمان مأوی گرفتهاند و دستآخر به ما زمینگیرهای اینزمانیشده ختم میشود.
*
این سوالِ پر از غم در دعای ندبه که: «هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی»، پاسخش هر چند بسیار پیچیده اما کاملاً مثبت است. چون حقیقیترین حقیقتِ دنیا، جریان نور شما در این تاریکخانه است و این نور قطعاً در نقطههایی متمرکز میشود؛ یعنی قویترین شعاعهایش، قلب نوّاب عامّتان را روشن میکند. و الا اگر صاحب دین ارادهاش را در جایی جاری نمیکرد، قطعاً چیزی از دین باقی نمیماند. درست است که بیشما، همگی بیمایه و بیسرمایه شدهایم اما یک دارایی برایمان مانده و آن پیرغلامهایی است که صداقتشان در نوکری را برای شما اثبات کردهاند. راستش را بخواهید در نبودتان، تنها دلخوشی ما *عبایی* است که به برکت شما، مومنین را در مقابل الحاد و التقاط حفظ کرده و امیدمان به *اسلحهای* است که مرزدار حریم ایمان در برابر اهل طغیان است تا دشنهی کفار حربی از همیشه کُندتر شود. امثال من ارزشی نداریم و فرسنگها از شما دور شدهایم اما
*یابن السُرُج المضیئه*
ای فرزند خورشیدهای فروزان!
در این تاریکی ترسناک و در این کشاکش کفر و تکفیر، بیشتر از گذشته به قلب پیرغلامهایت بتاب که هر چقدر خدمتگزاران آستانت نورانیتر شوند، در این پایینها، چیزکی هم نصیب ما بیبتّههای باری به هر جهت خواهد شد ...
پینوشت:
برای سید علی #خامنهای ؛ کسی که تمام بیستودوی بهمنها را به نیت جبران مجاهدتهای او، قدم به خیابان گذاشتهام؛ هر چند خیلی چیزها به این راحتی جبران شدنی نیستند ...
@msnote
هدایت شده از محمدصادق
یا رحمت الله
لازم نیست یک دشمنی تمامعیار در میان باشد. صرفاً همسطح نبودن ِ دو طرف ِ یک رابطه هم، میتواند قلب را مچاله و روح را فرسوده کند و باعث شود که یک غم همیشگی روی دل آدم خیمه بزند و دست از سرش برندارد. چه برسد به وقتی که یکی بخواهد دیگری را به خاک بنشاند و تمامی داشتههای او را ببلعد تا خودش را بالا بکشد و به قهر و غلبه و قدرتش بنازد. اینجاست که اگر نتوانند این رابطهی مسموم را تمام کنند، حجم متراکمی از نفرت و نفرین و نقار تولید میشود که آدم را از درون پوک میکند و دست آخر، هویّت انسانی ِ هر دو، به یک حیوانیت درنده و لجام گسیخته تبدیل میشود. چون در همچین وضعیتی، ظرفیت پایین و پست ِ انسانها آنها را به انتقام و تلافی دعوت میکند که نتیجهی جبری آن، چیزی غیر از زجر و زاری و زبونی نیست. اتفاقا در همین بحبوحه است که خدا نشانههایش را در مقابل چشمان حیرتزدهی بندگان به نمایش میگذارد و با فراهم کردن بساط معجزاتش، وجدان بشری را به چالش میکشد ...
همهی اینها را گفتم تا شاید یک تصوّر ساده و بسیط و بچهگانه ایجاد شود در ذهن علیل و ضعیفمان از کاری که محمد بن علی در حق همسرش کرد؛ همسری که نه فقط کفو نبود و دشمن بود؛ بلکه علم الهیاش به او میگفت که «امّ فضل» قاتل او هم خواهد شد. حتی به زعم من و با وجود گذشت دویست و چند سال از نزول قرآن، اینام فضل بود که بار آیهی «فی جیدها حبل من مسد» را به دوش میکشید و لقبِ «حماله الحطب» را ازام جمیل به ارث برده بود. به حکم فطرت، رقّت قلب و لطافت روح زنانه را نوشیده بود اما بجای آن، کینهی شتری و عناد عبّاسی قی کرده بود.
با این حال، محمد بن علی در مقابل این دیو دشمنی و دو رویی، نه به دنبال نفرین و نقار رفت نه راه انتقام و تلافی در پیش گرفت و نه به زاری و زبونی افتاد. من نمیدانم قلم چه طور در دستان جواد الائمه تاب آورده و چقدر تحمل داشته که پذیرفته این کلمات را روی کاغذ بیاورد؛ اما صداقت ابن بابویه قانعم میکند که ابن الرضا این نامهی بهتآور و معجزگون را به مأمون نوشته و با بزرگواری و بخشش و جودش، تک تک تکّههای تاریخ را به تحیّر واداشته:
«هر زنی، از اموال شوهرش مهریهای دارد؛ اما اموال کثیر در این دنیا به دست شما افتاده و خدا، اموال ما را در آخرت قرار داده. پس من مهر دختر تو را «الوسائل الی المسائل» قرار دادم. آن، مناجاتی است که پدرم آن را به من داد و موسی بن جعفر آن را به پدرم داد و ... [همین طور سینه به سینه منتقل شده ] تا رسول الله که جبرئیل بر او نازل شد و گفت: یا محمد! پروردگارت به تو سلام میرساند و میگوید این مناجات، کلید گنجهای دنیا و آخرت است و اگر آن را وسیلهی رسیدن به خواستههایت قرار دهی، به آنها خواهی رسید و ابواب رغبات به روی تو باز خواهد شد.»
کسی که یکتنه، تمامی ظرفیت بشری برای تحمّل شدیدترین خیانتها و خباثتها را تحقیر میکند و هدیهی اختصاصی خدا به خاندانش را در اختیار عنودترین دشمنانش قرار میدهد، چه طور قابل توصیف است؟! آن هم هدیهای که وسیلهی رسیدن به تمامی آرزوهای دنیا و آخرت است و تمام قدرتهای دنیوی و اخروی در آن جمع شده.
من نمیدانم این وسط، چرا الفاظ دارند دست و پا میزنند و چرا کلمات ما در همچین جاهایی، هنوز برای انتقال معنا مذبوحانه تلاش میکنند؟! بعد یاد کلمات خودشان میافتم که فرمودهاند: «وقتی به کاظمین رسیدی، در مقابل ضریح محمد بن علی بایست و بگو:
*السلام علیک یا رحمه الله*
*سلام بر توای مهربانی ِ خدا*
اواخر مفاتیح الجنان، نسخهای از این مناجات در هشت بخش نقل شده تا به حفرههای روحمان بزنیم و مرهمی بگذاریم بر زخمهایی که به قلبمان زدهایم؛ اما انگار دوازده بخش دیگر از این اکسیر از دست رفته است... اما چه غم؛ وقتی صاحب آن کلمات نگاه مهربانش به سمت ما باشد؟!
فکر میکنم اگر صدها فقیه هم دور هم بنشینند و فکر کنند و حدس بزنند باز هم تفسیر دقیقی دربارهی این همسانی به دست نمیآید اما تا جایی که من گشتهام، سلامی هست که فقط در زیارت دو نفر از معصومین وارد شده است؛ محمدّبنعبدالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم و محمدبنعلی الجواد علیهماالسلام. سلامی که تمامی امید و آرزوی انسانها و امّتها در آن خلاصه شده: *السلام علیک یا رحمهالله* سلام بر توای *مهربانیِ خدا*
شیخ عباس قمی برای هر روزِ ماه رجب، شش دعا نقل کرده. فردا اگر من هیچکدام از آنها را هم نخوانم، به حرم عمّهی حضرت #جواد خواهم رفت و در کنار ضریح، زمزمهی این یکی را از دست نمیدهم: اللهم انی اسئلک بالمولودین فی رجب *محمدبنعلی الثانی*
@msnote
🌸ولادت باسعادت امام جواد (ع) برشما مبارک باد🌸
هدایت شده از محمدصادق
به نام خدا
(إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ ۖ فَعَسَىٰ أُولَٰئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ)
[سوره توبة ایه 18]
ضمن عرض تبریک و شادباش به مناسبت ایام فرخنده و مسعود نوروز باستانی, به اطلاع می رساند هیات امنای مسجد قائم آل محمد (عج) روستای حسن اباد (از توابع نیشابور) در نظر دارد به منظور رفاه بانوان محترم در انجام فرایض و مراسم مذهبی, اقدام به احداث زینبیه در این روستا نماید. زمین زینبیه به مساحت حدود 550 متر مربع و همچنین حدود 5 ماشین اجر توسط دو تن از اهالی روستا تامین شده است. چنانچه شما هم قصد مشارکت در این امر خیر را دارید می توانید مبلغ مورد نظر خود را به حساب زیر واریز نمایید. لطفا پس از واریز وجه, رسید ان را به ای دی @mbalochi ارسال نمایید تا متعاقبا گزارش نحوه هزینه کرد وجوه به اطلاع شما برسد.
موقعیت جغرافیایی محل احداث زینبیه در نقشه ماهواره ای گوگل
36°00'01.6"N 59°01'14.6"E
https://maps.google.com/?q=36.000450,59.020711
شماره کارت جهت واریز وجوه
6063731063989108
بانک قرض الحسنه مهر ایران. به نام محمد بلوچی
هدایت شده از محمدصادق
سه حرف اصلی / همخانوادهها
انگار انقلاب علمیِ حضرت صادق و پدرش، کارد را به استخوان خلیفه رسانده بود. چون برای اولین بار بود که دستگاه حاکم دستور داده بود امامِ بعدی در همان ابتدای امامتش، شناسایی شود تا سرش را به دربارِ «منصور دوانیقی» ببرند. بعد از شهادت امام ششم، جاسوسها در مدینه به ایندر و آندر میزدند تا کسی را پیدا کنند که شیعیان به دور او جمع شدهاند. بخاطر همین، حتی بزرگانی مثل «مومنالطاق» و «هشام بن سالم» هم در کوچههای شهر پیامبر، سرگردان بودند و گریه میکردند و با خودشان میگفتند: «معتزلی شویم یا زیدی یا به سوی مرجئه برویم یا به مرام قدریه ایمان بیاوریم؟!». تا پیرمردی دستشان را گرفت و به خانهای برد که صاحبش بدون مقدمه فرمود: «به سوی من بیایید؛ نه به سوی مرجئه و قدریه و زیدیه و معتزله...» و بعد از آنکه قلب هشام بن سالم را پر از یقین کرد، دستور داد: «به هر کسی که خبر امامت مرا دادی، از او پیمان بگیر که آن را فاش نکند و الا ذبح در کار خواهد بود» و به گردنش اشاره کرد.
انگار شیعه بعد از سالها داشت سر بلند میکرد و دربار عباسی، به خوبی این خطر را فهمیده بود. و الا چرا از همان ابتدا باید به دنبال وصیّ حضرت صادق باشند تا گردنش را بزنند و چرا خبر امامت #موسیبنجعفر باید مثل یک راز باقی بماند؟ حتی وقتی آن نصرانی برای رسیدن به حقیقت، محضر «اباابراهیم» را انتخاب کرد، به او گفتند: «شکل و شمایل مسیحیان را حفظ کن و با همان حال، موسیبنجعفر را جستجو کن؛ چون والی مدینه بر او سخت میگیرد و خلیفه از والی مدینه نیز سختگیرتر است.» با همهی این فشارهای بیسابقه، معرکهی درگیری با «منصور» و «هادی» و «مهدی» و «هارونِ» عباسی را طوری مدیریت کرد که گسترش شیعه، چنین گزارشهای تاریخی عجیبی را رقم زد: «هفتاد هزار دینار طلا از وجوهات، تنها در دست یکی از وکلای حضرت کاظم باقی مانده بود» و یکی از بدگوییهایی که از موسیبن جعفر در دربار هارون پیچید، این بود: «دو خلیفه هستند که برایشان خراج برده میشود: هارون رشید و موسی بن جعفر.»
اما من فکر میکنم امام قصد نداشت قیام کند چون شیعه هنوز پایی نداشت تا در کنارش بایستد. نشان به آن نشان که وقتی برای اولین بار، رهبر شیعه را به زندان بردند و چهار سالِ تمام او را بین زندانبانهای بصره و بغداد دست به دست کردند، خبری از شیعیان نبود؛ همانها که کرور کرور خمس مالشان را میفرستادند اما بلد نبودند یا نمیتوانستند جانشان را چطور فدا کنند تا حقّ اولیهای مثل حق زندگی آزاد، به امامشان بازگردانده شود. شاید به همین خاطر بود که وقتی داشتند موسیبنجعفر را از مدینه خارج میکردند تا به اسارت ببرند، وصیت ویژهای از او نقل نشده غیر از اینکه از فرزندش علی خواست تا زمانی که خبر مرگ او را بشنود، هر شب پشت درب خانهی پدرش بخوابد. همسران و دختران حضرت کاظم هم، تا چهار سال هر شب در راهروی پشت درب خانه ـ که به آن «دهلیز» میگویند ـ جای خواب علیبنموسی را پهن میکردند.
کسی چه میداند؟ لابد از شأن خاندانی به بزرگیِ خانوادهی موسیبنجعفر، دور است که شبها بدون مردی که از آنها حفاظت کند، بخوابند... حالا شما راه کربلا تا کوفه و کوفه تا شام را به رخِ من نکشید. آن یک استثناء وحشتناک بود و قرار نیست که هر چه برای زینب کبری رقم خورد، برای فاطمهی معصومه هم اتفاق بیفتد! ولی خب؛ قبول میکنم که شباهتهایی هم وجود دارد. مثل آن «سه حرف اصلیِ» شوم که هم در روضههای حضرت کاظم پیدا میشود و هم در مصیبتهای حسین. مثلا در وصف امام هفتم گفتهاند: «ذی الساق *المرضوض* بحلق القیود* » یعنی ساق مبارکش با حلقههای زنجیر زندان، کوبیده و خُرد شده بود. چند ده سال قبل هم، یکی از همخانوادههایِ «المرضوض» این دفعه به شکل یک فعل ماضی، در قصر ابن زیاد استفاده شده بود: *نحن *رضضنا* الصدر بعد الظَهر...* ما با اسب، سینه را بعد از پُشت، خُرد کردیم....
ر... ض.... ض.... همان سه حرف اصلی است که همخانوادههایش برای یک خانواده به کاربرده شده تا همهشان را بکوبند و خُرد کنند ...
@msnote
به مناسبت بیست و سوم رجب, سالروز مسموم شدن امام موسی کاظم (ع) به دستور مأمون
هدایت شده از محمدصادق
کمپین و هشتگ #من_یک_سپاهی_هستم
▪️در پاسخ به قرار دادن سپاه در جمع گروه های تروریستی توسط آمریکا
@msnote
هدایت شده از محمدصادق
سوم شعبان
وقتی ماه شعبان «ماه پیامبر» باشد و«حسین منّی و أنا من حسین» را هم در نظر بگیریم، بعید است که ولادت اباعبدالله در این ماه اتفاقی باشد؛ یعنی وقتی نبیّ اکرم از اباعبدالله باشد، نمیشود «شهر الرسول» از عطر ِ «ریحانه الرسول» معطّر نشود. حتی در دعای بی نظیری که برای امروز وارد شده، وقتی از خدا میخواهیم که بهترین هدیهها را به ما بدهد و همهی خواستههایمان را برآورده کند [و هب لنا فی هذا الیوم خیر موهبه و أنجح لنا فیه کل طلبه] بحث حسین و جدَش را پیش میکشیم که: «کما وهبت الحسین لمحمّد جدّه». میگوییم: «تمامی درخواستهای ما را اجابت کن و بهترین هدیهها را به ما بده همانطور که حسین را به محمّد بخشیدی»؛ انگار که حسین، همهی خواستهی محمّد و بهترین هدیه برای او باشد.
قبول دارم که ما در قدّ و قوارهی این مناسبات ملکوتی نیستیم اما بالاخره آنها که دست از دستگیری ِ گداها بر نمیدارند و در این روز ویژه، فوز و فلاح و نجات و نجاح ما که یادشان نمیرود. شاید بخاطر همین بوده که فوز را در همین دعا توضیح دادهاند: «الفوز معه فی أوبته» فوز در معیّت حسین است؛ آنگاه که «بازگردد»! راه رسیدن به مقام معیت فقط از طریق گفتن ِ «یا لیتنا کنا معکم» و دیدار سیدالشهدا درعالم قیامت نیست بلکه سنگ بنای آن همراهی، درهمین دنیاست؛ یعنی وقتی که دوباره زنده شوی تا در «عالَم رجعت» و در دوران غلبهی حق، همنشین حسین شوی و پای رکاب او بجنگی و اصلاً «زندگی» فقط همان موقع است که معنادار میشود. اما خب اوضاعمان خیلی خوب نیست! طبق روایات فقط دو دسته هستند که میتوانند رجعت کنند: کسانی که ممحّض در ایمان بودهاند یا غرق در کفر ِ محض! و تمحّض در ایمان فقط وقتی ممکن میشود که «ابواب الایمان»، رزق ِ ایمانی مرحمت کنند. خلاصه کنم که بدون معجزه و آیه، از ایمان خبری نخواهد بود.
کمیت ایمانمان بدجور لنگ شده و خیلی به آیه و نشانه و بیّنه محتاجیم؛ بیا و چند معجزه برایمان رو کن
یا بن الآیات و البیّنات
ای فرزند آیهها ...
@msnote
♦️یک مهندس به دلیل نیافتن شغل یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون: درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود."
یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!
مهندس می گوید شما درمان شدید! و 50 دلار می گیرد.
چند روز بعد دکتر برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است. مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتراعتراض می کند که این داروی مربوط به ذائقه است و مهندس می گوید شما درمان شدید و 50 دلار می گیرد.
به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
مهندس می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید! اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰دلاری است. مهندس می گوید شما درمان شدید و 50 دلار دیگر می گیرد.
بزن اون دست قشنگرو به افتخار مهندسای گروه👏😂
@chisara