eitaa logo
علوم شناختی و فناوری‌های عصبی
250 دنبال‌کننده
226 عکس
29 ویدیو
20 فایل
آنچه راجع به مغز 🧠 و شناخت ما می‌گویند. این کانال برخی از موضوعات کاربردی و جدید حوزه #علوم #شناختی را با محوریت #مغز و #شناخت با شما مخاطب عزیز به اشتراک می‌گذارد. البته به زبان ساده و خودمونی😊 علوم شناختی برای همه😊 admin:👉 @aty_cog
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت 4️⃣ داستان فینیاس گیج... خانم “هانا داماسیو”، همسر “آنتونیو داماسیو”، عصب‌شناس برجسته‌ای است که تخصص او در عکس‌برداری از مغز است. او تکنیکی ابداع کرده است که به brainvox معروف است و می‌تواند تصویرهای سه بعدی کامپیوتری از مغز انسان ارئه کند. برای این کار، عکس‌های MRI به کامپیوتر می‌دهد و کامپیوتر با استخراج اطلاعات لازم، تصویری سه بعدی از مغز را ارائه می‌دهد که با مغزی که ممکن بود برروی میز تشریح مشاهده شود، هیچگونه تفاوتی ندارد. به گفته‌ی مفسر نیویورک تایمز معجزه‌ای است بهت‌آور خانم داماسیو به این فکر افتاد تا با استفاده از این تکنیک، معمای آسیب مغزی فینیاس گیج را حل کند. از آنجایی که فینیاس گیج در دسترس نبود تا از مغز او عکس‌برداری شود، ناچار از راه غیرمستقیم وارد شد. یکی از همکاران او به موزه‌ی دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه هاروارد مراجعه کرد و از زوایای مختلف از جمجمه‌ی فینیاس گیج عکس‌برداری کرد. علاوه‌بر این، فاصله‌ی بین نواحی آسیب دیده‌ی جمجمه و استخوان‌های دیگر را که از نظر کالبدشناسی مهم تلقی می‌شوند، اندازه‌گیری نمود.
خانم داماسیو و همکارانش با تجزیه‌وتحلیل این عکس‌ها و اندازه‌ها موفق شدند تصویر سه بعدی کامپیوتری از جمجمه‌ی فینیاس گیج به‌دست آورند. اما حالا مغزی وجود نداشت که داخل جمجمه گذاشته شود. از آنجا که کار این عصب‌شناس تهیه‌ی تصویرهای سه بعدی از مغز است، تعداد زیادی مغزهای بازسازی شده در آرشیو کامپیوتری او وجود داشت. خانم داماسیو و همکارانش یکی از این مغزها را که ابعاد آن با ابعاد جمجمه‌ی فینیاس گیج تطبیق داشت را انتخاب و به کمک یک کامپیوتر در داخل جمجمه‌ی بازسازی شده‌ی او مونتاژکردند. سپس میله‌ای با همان ابعاد میله‌ی اصلی بازسازی کردند و با توجه به سوراخ زیر چشم چپ و سوراخ فرق سر، آن را در مغز بازسازی شده‌ی فینیاس گیج، فرو کردند. حالا دیگر روشن شده بود که میله‌ی آهنی چه مسیری را پیموده و دقیقا به چه نواحی آسیب رسانده و به چه نواحی آسیب نرسانده است. اکنون با اطمینان می‌توان گفت که مسیر میله به گونه‎ای بوده است که به ناحیه‌ی خاص زبان، معروف به ناحیه‌ی بروکا و به نواحی حرکتی آسیب نرسانده است و به همین دلیل هم، فینیاس گیج نه دچار زبان‌پریشی شده بود و نه فلج شده بود، همچنین با اطمینان می‌توان گفت که آسیب به نیمکره‌ی راست بوده است و نیز این نواحی قدامی‌قطعه‌ی پیشانی به طور کلی بیشتر از نواحی خلفی آن اسیب دیده‌اند. مشخص شد که نواحی اطراف کاسه‌ی چشم در قطعه‌ی پیشانی در فینیاس گیج به شدت آسیب دیده بود و این همان ناحیه‌ای است که آنتونیو داماسیو با توجه به رفتاری که مشاهده کرده است، معتقد است کنترل تصمیم‌گیری‌های منطقی و رفتار اجتماعی معقول را به عهده دارد. بنابراین، باید نتیجه گرفت که رفتار اجتماعی “گیج” ناشی از ضایع شدن این منطقه از قطعه‌ی پیشانی بوده است. بازسازی کامپیوتری جمجمه و مغز فینیاس گیج، پس از گذشت بیش از یک قرن، نام او را یک بار دیگر بر سر زبان‌ها انداخت؛ مجله‌ی ساینس در ۱۹۹۴، مقاله‌ای با عنوان “بازگشت گیج”به چاپ می‌رساند و روزنامه‌ی نیویورک تایمز ضمن چاپ عکس‌های بازسازی شده‌ی مغز فینیاس گیج، در مقاله‌ای می‌نویسد: “یک حادثه‌ی قدیمی‌اشاره به وجود مرکزی برای خلاقیت در مغز دارد. ” اما عواطف چگونه در این تصویر وارد می‌شوند؟ ادامه دارد... آنچه راجع به 🧠 و ما می‌گویند👇 🆔 @cognitive20th
قسمت 5️⃣ داستان فینیاس گیج... آنتونیو داماسیو معتقد است که عواطف در تصمیم‌گیری‌های اصولی و رفتار به‌هنجار اجتماعی ما نقشی انکارناپذیر دارند. او معتقد است که بین ناحیه‌ی ونترومدیال (قسمت پیشین قطعه‌ی پیشانی) و سیستم لیمبیک (کناری)، که در قسمت تحتانی مغز قرار دارد و مرکز اصلی عواطف است، ارتباط‌های دو طرفه‌ای وجود دارد. این بدان معناست که قسمت پیشین قطعه‌ی پیشانی یکی از مراکزی است که اطلاعات مربوط به عواطف را که از سیستم لیمبیک به قشر مخ می‌رسد، پردازش می‌کند و نتیجه‌ی این پردازش را در تصمیم‌گیری‌ها و رفتارهای اجتماعی و اخلاقی ما-که آن‌ها هم در این ناحیه برنامه‌ریزی می‌شوند-دخالت می‌دهد. حال اگر بر اثر ضایعه‌ای این قسمت از قطعه‌ی پیشانی آسیب ببیند، اطلاعات مربوط به عواطف که از سیستم لیمبیک می‌رسند، نمی‌توانند نقش مثبت خود را در تصمیم‌گیری و تنظیم رفتار شخص ایفا کنند و در نتیجه بیمار دچار سرگشتگی و بی‌تصمیمی‌می‌شود و رفتار اجتماعی او نیز به اشکال مختلف نابه‌هنجار می‌شود. مانند تغییر شخصیت، ازبین‌رفتن حس مسولیت، بی‌اعتنایی به هنجارهای اخلاقی و مانند آن.
داماسیو در کتاب پر آوازه‌ای که تحت عنوان “اشتباه دکارت” در ۱۹۹۴منتشر کرده است، چنین می‌نویسد: ما تا کنون دوازده بیمار را که قسمت پیشین قطعه‌ی پیشانی آن‌ها آسیب دیده بود، آسیبی از همان نوع که به مغز فینیاس گیج وارد شده بود، معاینه و مطالعه کرده‌ایم و در تمام آن‌ها، بدون استثنا، نقص تصمیم‌گیری منطقی را با نقصان یا فقدان عواطف توام دیده‌ایم و این در حالی است که نیروهای عقلانی دیگر مانند توجه یا دقت، حافظه، هوش و زبان در آن‌ها کاملا دست نخورده و سالم مانده است. به‌طوری که نمی‌توان ناتوانی بیمار را در تصمیم‌گیری اصولی و رفتار اجتماعی معقول به اختلال این توانایی ذهنی نسبت داد. آنتونیو داماسیو، در کتاب خطای دکارت تصور رایجی که درباره‌ی ذهن انسان وجود دارد را زیر سؤال برده و با استفاده از علوم عصب‌شناسی و در کنارش، تحقیقاتی که روی بیماران آسیب‌دیده‌ی مغزی انجام شده، نشان می‌دهد که تفکر «دوگانه‌انگاری» یا دوئالیسم که در فلسفه‌ی غرب رایج بوده از دقت کافی برخوردار نیست. در فصل دوم این کتاب پای بیماری جدی به نام الیوت به داستان باز می‌شود که... ادامه دارد... آنچه راجع به 🧠 و ما می‌گویند👇 🆔 @cognitive20th
قسمت 6️⃣ داستان الیوت... داماسیو در فصل دوم کتاب، زیر عنوان “فینیاس گیج جدید” شرح حال بیماری جدید به نام الیوت را بیان می‌کند که به دنبال برداشتن یک تومور که در همان ناحیه‌ی قطعه‌ی پیشانی رشد کرده بود و همانند گیج دچار تغییر شخصیت شده بود. الیوت، در یک شرکت تجاری کار می‌کند. او، مردی باهوش و منطقی ست و در حرفه خود از مهارت بالایی برخوردار است. اما زندگی الیوت رفته رفته به مخاطره می‌افتد.
... سردردهای شدیدی به سراغش می‌آیند. پس از مراجعه به پزشک، وجودِ تومور مغزی در او تشخیص داده می‌شود. با عمل جراحی، تومور و بافت پیشانیِ آسیب دیده از تومور، برداشته می‌شود. عمل، رضایت بخش بود اما آن چه رضایت‌بخش نبود، تغییر در شخصیت الیوت بود. هوش و توانایی ذهنی و حرکتی الیوت دست نخورده بود. اما از جهاتی، این الیوت دیگر آن الیوتِ سابق نبود. صبح‌ها دل و دماغی برای کار کردن نداشت و با اصرار سر کار می‌رفت. به درستی نمی‌توانست برای فعالیت‌های کاری برنامه‌ریزی کند تا بتواند همه را به موقع انجام دهد. مدارک و اسناد را یک به یک می‌خواند و به شباهت و تمایز آنها برای طبقه‌بندی آگاه بود اما نمی‌توانست در وقت معینی همه را مرتب کند. گاهی آن قدر با یک مدرک و جزئیات آن کلنجار می‌رفت که از بقیه کارها باز می‌ماند. الیوت نمی‌توانست از بین گزینه‌ها، اولویت‌بندی مناسبی داشته باشد. او به خاطر آسیب‌دیدگی وارده به بخشی از مغز، در تصمیم‌گیری دچار اختلال شده بود. او، فردی باهوش و در ظاهر از هر لحاظ طبیعی به نظر می‌رسید، جز این که قدرت تصمیم‌گیری خود را از دست داده بود. به‌طوری که حتی نمی‌توانست برای چند ساعت آینده‌ی خود برنامه‌ریزی کند و روزگار او همانند برگ خشکی شده بود که به دست باد سپرده شده باشد. این بی‌تصمیمی‌همراه با دیگر رفتارهای نامعقول او، وی را از اوج عزت به حضیض ذلت فرو آورده بود. از مدیریت تجاری یک موسسه‌ی تجاری آبرومند به موجودی درمانده تبدیل شده بود که تحت تکفل خواهرش زندگی می‌کرد. داماسیو می‌گوید وقتی او ماجرای غم‌انگیز و اسف بار زندگی‌اش را برای من تعریف می‌کرد، متوجه نکته‌ی مهمی‌شدم که سر نخی برای تحقیقات بعدی به دست من داد. متوجه شدم که هیچ حالت تاثر یا اندوهی در چهره‌ی الیوت ظاهر نمی‌شود. در واقع من از شنیدن سرگذشت او بیشتر متاثر و غمگین شده بودم تا خود الیوت. فورا این فکر به ذهنم خطور کرد که شاید یکی از عوارض ضایعه‌ی مغزی الیوت این باشد که دیگر قادر به تجربه کردن عواطف نیست. گفتگوهای بعدی این فکر را بیشتر در من تقویت کرد. الیوت موجودی بود که هیچ نوع عاطفه‌ای در چهره‌ی او مشاهده نمی‌شد و زندگی رقت‌بار خود را آن چنان خونسرد و بی‌هیجان بیان می‌کرد که گویی افسانه‌ای خیالی یا بخشی از یک رمان را بازگو می‌کند. برای این که حدس خود را محک‌زده باشم با یکی از همکاران به آزمایش‌هایی دست زدیم... ادامه دارد... آنچه راجع به 🧠 و ما می‌گویند👇 🆔 @cognitive20th
همراهان گرامی برای اینکه مفاهیم داستان واضح‌تر شود برخی از نواحی مغزی در شکل بالا توضیح داده شده است. ضمنا هدفم از نقل این داستان واقعی 1️⃣آشنایی با تاریخچه علوم شناختی به زبان ساده و البته جذاب 2️⃣آشنایی با نواحی مختلف مغزی و کارکردهای آنها 3️⃣آشنایی با دانشمندان و افراد تاثیرگذار این حوزه 4️⃣آشنایی با اختلال‌ها و علت بروز برخی از بیمارها 5️⃣آشنایی با نظریه‌ها و منشا بروز آنها و... اگر فکر می‌کنید این مطالب مفید هستند، لطفا آنها را با بقیه هم به اشتراک بگذارید. از اینکه با این کانال همراه هستید خوشحالم😊 آنچه راجع به 🧠 و ما می‌گویند👇 🆔 @cognitive20th
قسمت 7️⃣ داستان الیوت... داستان به اینجا رسید که همه دکترا، آزمایش‌هاشون رو انجام می‌دادن و متاسفانه می‌گفتن الیوت شرایطش کاملاً عادیه. حتی بعضاً بهتر از عادیه. عکس‌های اشعه ایکس که ازش گرفته می‌شد همه‌چیز توشون خوب به نظر میومد؛ هوشش کماکان بالا بود، استدلالش درست بود؛ حافظه‌ش عالی بود؛ می‌تونست مدت‌ها در مورد پیامدا و نتایج تصمیمای بدش صحبت کنه؛ می‌تونست در مورد موضوعات مختلف، شیرین و بامزه گفت‌و‌گو کنه. روانپزشکش می‌گفت افسردگی نداره که هیچ، خودباوری بالایی داره و هیچ اثری از اضطراب و استرس مزمن نداره - اصن در مقابل طوفان کم‌کاریاش یه آرامش عجیبی داشت. برادرش نمی‌تونست قبول کنه. یه گیری وجود داشت. یه چیزی رو از دست داده بود. آخر، خیلی مستاصل، الیوت به یه عصب‌شناس مشهور به نام آنتونیو داماسیو معرفی شد.
آنتونیو، اول، مثل بقیه دکترا، کارایی که اونا می‌کنن رو انجام داد: یه سری تستای شناختی به الیوت داد. حافظه، بازتاب (عکس‌العمل)، هوش، شخصیت، روابط مکانی، استدلال اخلاقی؛ همه‌چیز چک شد. الیوت هم همه رو خیلی قوی پاس کرد. بعد، داماسیو، یه کاری کرد که بقیه دکترا نمی‌کردن: باهاش حرف زد. ینی قشنگ مفصل باهاش حرف زد. اون می‌خواست که همه چیو درباره‌ش بدونه: همه‌ی اشتباه‌هاشو، همه‌ی خطاهاشو، همه‌ی پشیمونی‌هاشو، اینکه چجوری شغلشو، خانواده‌شو، خونه‌شو و سرمایه‌شو از دست داد. «از تک تک تصمیم‌گیریات برام بگو، پروسه فکریتو برام شرح بده (یا در این مورد، عدم وجود پروسه فکری رو)». الیوت، خیلی مفصل، می‌تونست تشریح کنه که چه تصمیمایی گرفته، اما نمی‌تونست توضیح بده چرا اون تصمیم‌هارو گرفته. اون می‌تونست وقایع و ترتیب اتفاقات رو خیلی سلیس و تعجب برانگیز بیان کنه اما وقتی ازش خواسته می‌شد تصمیم‌هاشو تحلیل کنه – که مثلاً چرا تصمیم گرفت که خریدن یه منگنه از دیدن یه سرمایه‌گذار مهم‌تره یا چرا بازیگری مانند جیمز باند از بچه‌هاش جالب‌تره – نمی‌تونست چیزی بگه. هیچ جوابی نداشت. جوابی نداشت و ناراحت هم نبود که جوابی نداره. در حقیقت، اصلاً براش مهم نبود. این مردی بود که همه چی‌شو به خاطر تصمیمای بدش و اشتباهاتش از دست داده بود، خود کنترلی نداشت، کامل از فاجعه‌ای که توی زندگیش اتفاق افتاد بود مطلع بود اما همچنان هیچ اثری از پشیمونی، خودخوری و حتی ذره‌ای شرمساری تو وجودش حس نمی‌شد. خیلی از آدما، واسه چیزای خیلی کمتری که الیوت کشیده بود، خودکشی می‌کردن؛ اما اون، با بدبختی‌هاش خیلی راحت بود؛ اصلاً عین خیالش نبود. این شد که داماسیو به یه چیز خفن پی برد: تستای روانشناسی که الیوت اونا رو پشت سر گذاشته بود، برای اندازه‌گیری قدرت فکر کردنش بود؛ اما هیچ کدوم از تستا برای اندازه‌گیری قدرت حس کردن طراحی نشده بودن. تمام دکترا، انقد درگیر توانایی‌های استدلالی الیوت شده بودن که هیچ کدوم به این دقت نکرده بودن که ظرفیت الیوت برای احساس کردن دچار آسیب شده؛ اگرم می‌فهمیدن، هیچ راه استانداردی برای اندازه‌گیری اون آسیب وجود نداشت. یه روز، یکی از همکارای داماسیو یه سری عکسای آزاردهنده و حال به هم زن چاپ کرد؛ عکس‌هایی از قربانیای سوخته، صحنه‌های ناجور قتل، شهرای ویرون شده از جنگ و بچه‌هایی که از گشنگی از بین رفته بودن. بعد عکسا رو یکی یکی نشون الیوت داد. رفتار الیوت خیلیییی جالب و شگفت‌انگیز بود...😱 ادامه دارد... آنچه راجع به 🧠 و ما می‌گویند👇 🆔 @cognitive20th
قسمت 8️⃣ : رمز گشایی از علت رفتار الیوت بعد از عمل... گفتیم که یکی از این آزمایش‌ها چنین بود: همکار دامیسیو تصویرهایی تهیه کرد که هر یک منظره‌ی دلخراشی را نشان می‌داد. منظره‌ای که در هر انسان طبیعی واکنشی عاطفی بر می‌انگیخت. مثلا منظره‌ی کودکی که در میان آتش می‌سوخت، منظره‌ی زنی که در حال غرق شدن بود یا ساختمانی که در اثر زلزله فرو می‌پاشید. چندین جلسه تصویرهایی از این نوع به الیوت نشان داده شد و بعدا از او درباره‌ی آن‌ها سوالاتی شد. هر بار مشاهده شد که اليوت در نهایت خونسردی به توصیف آن صحنه می‌پردازد. در واقع همان قدر احساس نشان می‌داد که از دوربین فیلم‌برداری انتظار می‌رفت. یک بار هنگام توصیف آن منظره‌ها، الیوت اقرار کرد که احساسات او نسبت به قبل از بیماریش تغییر کرده است.
صحنه‌هایی که قبل از بیماریش، واکنش شدید در او ایجاد می‌کردند دیگر هیچگونه احساسی، نه مثبت ونه منفی، در او برنمی‌انگیختند و این در حالی بود که الیوت می‌دانست این صحنه‌ها، صحنه‌های فاجعه باری هستند. داماسیو مشکل الیوت را چنین خلاصه می‌کند: مصیبت مردی که می‌دانست ولی احساس نمی‌کرد. با توموگرافی کامپیوتری مشخص شد که مناطقی از مغز که مربوط به توانایی‌هایِ حرکتی، یادگیری و حافظه است، صدمه ندیده؛ اما مانند گیج، قشر قدامی میانی مغز، آسیب جدی دیده است. داماسیو و همکارانش، پس از آزمون‌هایی بسیاری که از الیوت گرفتند به این نتیجه رسیدند که دانشِ الیوت دربارة اصول اخلاقی و آداب اجتماعی در حد متعارف است؛ اما در زندگی واقعی، در فرایندِ آخر تصمیم‌گیری نقص دارد؛ در عالم خارج، یا نمی‌تواند از میان گزینه‌ها یکی را انتخاب کند یا به اشتباه برمی‌گزیند. نقصِ الیوت در تصمیم‌گیری بخاطر آسیب در توانایی‌های ذهنی و عقلی نبود بلکه آن قسمتی از مغز که مربوط به هیجانات است، آسیب دیده بود. الیوت، توانایی واکنش هیجانی نسبت به احکام عملی خود را نداشت. نکتة جالب درخصوص الیوت این بود که او با خونسردی می‌توانست تراژدی‌های زندگی خودش را بازگو کند. هیچ نشانی از غم، اندوه و بی‌قراری در او یافت نمی‌شد. خلاصه‌ی کلام این که آنتونیو داماسیو معتقد است عواطف در تصمیم‌گیری‌ها و رفتار اجتماعی ما نقشی مثبت دارند؛ و نیز بیمارانی که در ناحیه‌ی ونترومیدیال (قسمت قطعه‌ی پیشانی) دچار ضایعه شده باشند قادر به احساس عواطف نیستند و در نتیجه فاقد تصمیم‌گیری درست و رفتار اجتماعی معقول هستند. اگر نظریه‌ی داماسیو درست باشد، ممکن است لازم باشد که ما در تصورات و عقاید خود نسبت به اراده‌ی آزاد، مسئولیت اخلاقی، وجدان اجتماعی و بسیاری مسائل دیگر تجدید نظر کنیم. در فصل دوم داستان می‌خواهیم به سمت تاریک علم یعنی لوبوتومی نگاهی بیانداریم ادامه دارد... آنچه راجع به 🧠 و ما می‌گویند👇 🆔 @cognitive20th
روان‌شناختی در شرایط جنگی قسمت 1# افکار ما نقش مهمی در شدت یا کم شدن اضطراب ما دارند. میزان استاندارد اضطراب در این شرایط طبیعیه اما گاهی افکار ما می‌توانند اضطراب را چندین برابر کنند. این فرمول رو همیشه یادتان باشد که افکار و احساسات و رفتار، زنجیره به هم متصل هستند. افکار مثل درجه شعله برای هیجانات ما عمل می‌کنند و می‌تواند شدتش رو کم و زیاد نماید. آیا شده تا به حال به غذای مورد علاقتون یا خوراکی‌های مثل ترشی و لواشک و ترشک فکر کنید و بزاقتون ترشح بشه؟ برای اکثر افراد این اتفاق افتاده است. درواقع فکر آنقدر قدرتمند بوده که غدد بزاقی ما رو تحریک کرده است. بنابراین بالا بردن اضطراب که براش کاری نخواهد داشت. یکی از فکرایی که باعث بالا رفتن اضطراب می‌شوند، غالب فکری پیش‌بینی منفی می‌باشد. (یعنی دائم انتظار اتفاق افتادن حوادث منفی را داشتن). فکرایی که در این غالب می‌گنجند معمولا با (نکنه) ها شروع می‌شوند. برای مثال نکنه الان چیزیمون بشه، نکنه اتفاقی بیفته و خیل زیادی از نکنه‌های دیگه. وقتی تعداد این نکنه‌ها زیادتر از نرمال باشد می‎تواند اضطراب زیادی را برای شما به وجود بیاورد. پس وقتی این افکار به سرتون میاد از این به بعد آگاه باشید که در گرداب نکنه‌ها گیر نیافتید. این‌ها فقط فکر هستند. یادتون باشد فکرها با حقیقت فرق دارند. هر چیزی که در فکر شما می‌آید قرار نیست واقعی باشد. حقیقت پنداری فکرها می‌تواند باعث اضطراب بشوند.