#ریحان
✅ خواص ریحان
🔷 ریحان به کبد و کلیه ها کمک می کند تا سموم ساخته شده را از بین ببرند. در واقع مصرف ریحان برطرف کننده مشکلات و عفونت های گوارشی است.
🔹 علاوه بر این ریحان به عنوان یک دیورتیک برای از بین بردن هر گونه سم مخفی از خون شناخته می شود.
#نشر_دهید 👇
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
✅ خواص کرفس لیست بلند بالایی دارد.
✔️ کرفس درد معده را تسکین می دهد، فشار خون را تنظیم می کند و بوی بد دهان را از بین می برد. برگ و آب کرفس چاقی و آرتروز را درمان می کند و گرفتگی رگهای قلب را برطرف میکند.
#نشر_دهید 👇
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
🔰 بهترین چاشنیها برای سالاد👌
🍷 سرکه سیب: لاغری
🍴 روغن زیتون: درمان یبوست
🍋 آب لیمو: تقویت سیستم دفاعی بدن
🍚 ماست: درمان پوکی است
#نشر_دهید 👇
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
#خیار
خواص و فواید خیار🥒
🥒خیار به دلیل داشتن میزان قابل توجهی پتاسیم برای کنترل فشار خون توصیه می شود .
➕البته بدون اضافه کردن نمک.
➖جالب است بدانید خیار برای بیماری های درد سینه ، نارسایی کلیه ، بیماری های کبد و لورالمعده ریه ، معده ، دندان و لثه مفید است.
#نشر_دهید 👇
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
#خربزه
افزایش شیر مادر و زیبایی جنین با خربزه
🔆جالب است بدانید که خوردن خربزه در دوران باردای باعث زیباتر شدن و باهوش تر شدن جنین می شود. علاوه بر این مصرف خربزه در دوران پس از زایمان و شیردهی باعث می شود حجم شیر مادر زیادتر شود. به همین جهت خربزه می تواند گزینه مناسبی در رژیم غذایی بانوان باردار باشد.
#نشر_دهید 👇
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
✅ رونمایی از داروی قطعی کرونا در صحن مجلس
✍️ فلاحی، نماینده مجلس:
✍️ خبرهایی داریم از اینکه برخی استانها در کشور داروهایی ساختهاند کما اینکه یک نمونه از آن را آوردهام که ۸ ماه قبل برای درمان قطعی کرونا معرفی شده بود و به دانشگاه بقیهالله نیز داده شده اما جوابی در این زمینه نداده است. بنابراین مردم تلف میشوند و کسی به فکر نیست
✍️ لطفا به دیگران ارسال نمایید
⭕️ ستاد فریبکار مبارزه با کرونا قاتل مردم ایران
#دروغ #کرونا
.
🍁🍁🍁🍁
#دردسر_عاشقی
#پارت191
دیویدم کنج دیوار و همونجا سر خوردم.اصلا دلم نمیخواست به چرت و پرتای احمد گوش بدم.دستامو و محکم روی گوشام فشار دادم و زجه زدم
من-بروو گمشوو بیروون..نمیخوام ریخت نحستو ببینم..نمیخوام هیچکدومتونو ببینم..همتون کثافتین.همتون بی غیرتین..
با گریه جیغ میزدم ولی اون احمد بی رحم تر از این حرفا بود.چونم رو توی دستش گرفت که باعث شد چشمامو با خشم باز کنم.
احمد-ببین این جیغات و وحشی بازیات تاثیری روی من نداره.من یکبار گفتم.یا از اون پسره ی خرپول دور میشی یا یه بلایی به سرش میارم که دیگه توی عمرت نبینیش.
با مشت و لگد به جونش افتادم..انقدر صدای جیغام بلند بود که مطمئن بودم گلوم زخم شده
من-حیوونه عوضی میگم برو بیروون..برو گمشوو بیروون.
اون که دید اگه هیچی نگه من به همین زدنا و دیوونه بازی هام ادامه میدم.چنان با دست خوابوند پشت گوشم که حس کردم چند ثانیه جریان خون توی بدنم برعکس شد...ولی من خل شده بودم.حتی کتک هم نمیتونست ساکتم کنه...شروع کردم به خودزنی و کشیدن موهام..پشت سرهم جیغ میکشیدم و خودمو بابامو و احمد و نفرین میکردم..چند دقیقه به همین منوال گذشت که بابا اومد تو.با گریه گفتم
من-اینو از این اتاق ببر بیرون..بودنش اینجا داره حالمو بد میکنه..ببرش بیرووون.
دیگه جونی توی تنم نمونده بود همه ی این حرفارو با زجه و التماس میگفتم.ولی گیر دوتا سنگدل افتاده بودم و این از هرچیزی بد تر بود..
احمد-ولش کن مصطفی..بیا بریم بیرون بالاخره خودش عقل سرش میاد...
و در ادامه ش آروم حرفی زد که بخاطر بی حالی و هق هق هام نفهمیدم چی میگه...اول بابا از اتاق رفت بیرون و کلیدی رو برای احمد آورد که با بهت گفتم
من-چه غلطی میخوای بکنی؟!
از در رفت بیرون..مطمئن بودم میخواد درو قفل کنه و انقدر به من سختی بده که مجبور بشم کوتاه بیام..به سمت در حمله کردم تا نزارم درو ببنده.ولی تا دستم به دستگیره رسید احمد از اتاق خارج شد و سریع در بست..محکم کوبیدم به در
من-احمد تو حق نداری اینکارو بکنی..بابااا..بابااا یه چیزی به این بگوو.چه غلطیی داری میکنی؟!
صدای چرخش کلید توی قفل باعث شد کنار در بشینم ولی به مشت زدنم ادامه بدم
من-احمد دلم میخوااد بمیری..میفهمیی دلممم میخواااد با دستای خودم خفت کنم.ایشالا همین امشب سکته کنی.دیگه صبحو نبینی..
صدای بسته شدن در حال اومد.حتما با بابام رفتم بیرون...هیچکی به گریه هام و زجه زدنام توجه نکرد...آخه چرا من باید انقدر بدبخت باشم..خدایا چیکار کردم مگه باهات!
http://eitaa.com/cognizable_wan
#سه_شنبه_هاے_جمکران
با تفقد ، به مر د م نظر کن
جان زهرا ، شب ماسحرکن
جان به لب آ مد ا ز انتظارت
مژده ده عاشقان را ،خبرکن
ما محب شما ، ا هل بیتیم
پیروان خو د ت ، مفتخر کن
آب وجاروشده،کوی وبرزن
بامحبت به این سو،نظرکن
غنچه ای وا نکرده لب ازلب
جان گل ر ا ، بیا ، بارور کن
هرکجائی ، به ایران سفرکن
یک شب از کوچه ما گذر کن
#عبدالمجید_فرائی
التماس دعا الفرج
یا علی🌹
🍁🍁🍁🍁
دردسر_عاشقی
#پارت192
با صدای بابا از خواب بیدار شدم.
بابا-هستی پاشو آخه پشت درم جای خوابیدنه؟!
آروم لای پلکامو باز کردم...نشسته خوابم برده بود و ستو فقراتم توی همون حالت خشک شده بود.با بدبختی از سر جام بلند شدم و با صورت مچاله از درد نگاش کردم که گفت
بابا-پاشو برو سرکارت..ما همینجوری هم بدبخت هستیم دیگه تو اون ۸۰۰ تومن حقوقم نگیری باید بریم بمیریم.
اصلا حوصله جر و بحث باهاشو نداشتم..دیشب به اندازه کافی فشار عصبی بهم وارد شده بود.اگه بخاطره احسان نبود عمرا شرکت نمیرفتم..بیحال رفتم سمت کمد و یک مانتو سبز پسته ای ساده با شلوار سورمه ای پوشیدم.شال مشکی ای هم سرم کردمو با بی حالی و سست راه افتادم سمت شرکت..یکم طول کشید ولی ساعت های هشت و نیم بود که رسیدم شرکت.با اینکه تحت هیچ شرایطی نمیخواستم قبول کنم.اما ذهنم درگیر بود و از رفتار بابا به شدت احساس افسردگی میکردم.فکر میکردم هر لحظه امکان داره بزنم زیر گریه.کیفمو یه گوشه میز پرت کردم و روی صندلیم نشستم و سرمو بین دستام گرفتم..همش صدای جیغام و صحنه های دیشب تو ذهنم آکو میرفت.با فکر کردن به احمد حس میکردم مو به تنم سیخ میشه..نمیدونم چند دقیقه توی همون حالت بودم که صدای تلفن از جا پروندم..با صدای گرفته و خشداری جواب دادم
من-بله؟!
احسان-هستی حالت خوبه؟!
صدای نگران احسان باعث شد از داخل پنجره نگاهی بهش کنم.
من-آره خوبم.
احسان-ولی من چنین چیزی نمیبینم.
بی حوصله نفسمو به بیرون فوت کردم.
من-دارم راست میگم احسان حالم خوبه!کاری نداری؟!
احسان-هستی پاشو بیا اتاقم.
با حرص دسته تلفنو توی دستم فشار دادم
من-احسان دارم میگم حالم خوبه..ول کن دیگه.
با صدای جدی و عصبی گفت
احسان-هستی وقتی میگم بیا توی اتاقم یعنی بیا توی اتاقم..سریع.
و بعد گوشی رو کوبید.منم با حرص گوشی رو سر جاش گذاشتم..اصلا همه مردا مثل همن.فقط بلدن زور بگن.بجز زور گفتن هیچی تو زندگیشون بلد نیستن..اول خواستم لجبازی کنم و نرم ولی بعد دیدم نرم میاد بیشتر ضایعم میکنه..با خستگی و کلافگی از سرجام بلند شدم و بعد اجازه وارد اتاقش شدم..نمیدونم چرا میخواستم همه دق و دلیمو از بابا و احمد سر احسان خالی کنم..همونجا پشت در تکیه دادم و دست به سینه به پنجره ای که توی اتاق احسان بود و بیرونو نشونه میداد نگاه کردم...اون که دید من قصد نگاه کردنش بهش رو ندارم خودکارو روی میزش پرت کرد و با حرص گفت
احسان-هستی معلوم هست امروز چته؟!
بازم بهش نگاه نکردم.
احسان-با دیوار صحبت نمیکنم ها..دارم با تو حرف میزنم..حواست به کجاست؟!
میدونستم از بی توجهی به حرفاش بدش میاد و حالا هم که میدیدم داره کم کم از کوره در میره آروم گفتم
من-هیچیم نیست...گفتم که حالم خوبه.
از سرجاش بلند شد و اومد سمتم ولی من از سرلجبازی هنوزم به محوطه بیرون نگاه میکردم...بهم نزدیک تر شد و یک دستشو کنار سرم به در تکیه داد و با دست دیگش چونمو گرفت و صورتمو برگردوند..اخم وحشتناکی که بین ابروهام بود باعث شد اخم کمرنگی هم بین ابروهای احسان بشینه...صداش اروم و مهربون وریلکس بود
احسان-هستی همیشگی نیستی هاا.
با دستم؛دستشو که چونمو گرفته بود پس زدم.
من-چرا همون هستی همیشگی ام.فقط تو خیلی حساس شدی
http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁
#دردسر_عاشقی
#پارت193
یه جوری نگام میکرد حس میکردم داره فکرمو میخونه.دست از اون حالت موشکافانه برداشت و با لحن دلخوری گفت
احسان-خیله خب حالا که تو دوست نداری با من صحبت کنی..منم اصرار نمیکنم...میتونی بری!!.
دستشو از کنارم برداشت و رفت سمت میزش.اصلا نمیخواستم بخاطر اون احمد بی لیاقت احسان اذیت کنم.برای همین سریع دویدم و از پشت دستامو دور کمرش حلقه کردم
من-احسان خیلی لوسی واقعا!!
احسان-اون وقت چرا؟!
من-چون قهر میکنی!!تو دختری مگه؟!
برگشت سمتمو دستامو گرفت
احسان-نخیر...قهر نکردم ولی خب از صبح اومدی سر صبح که اصلا منو ندیدی گرفتی سرتو گذاشتی رو میز.حالا هم که میگم بیا پیشم کارت دارم میخوای منو بخوری.
آروم خندیدم
من-باور کن خوبم..فقط سرم داره منفجر میشه.
احسان-بزار بگم برات قرص بیارن.
از من جدا شد و با تلفن به آوا زنگ زد و گفت یه قرص و آب برام بیارن..
با لبخند بهش نگاه کردم..هرچقکر هم روانی بودم هر چقدرم که ممکن بود از احسان متنفر باشم بازم فکر نمیکنم که میتونستم با احمد ازدواج کنم.هرچقدرم که احمد پولش از پارو بالا بره..شاید از نظر مال و ثروت دارایی احسان یک سوم پولای احمد بود ولی باز هم حتی اصلا این دوتا باهم حتی قابل مقایسه هم نبودن..
چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا قرص رو برام آوردن..توی این چند مدت که کلا کارم شده بود قرص خوردن..
احسان-الان برات یه آژانس میگیرم برو خونه.
لیوان آبو روی میز گذاشتم
من-نه بابا..برم خونه چیکار کنم؟!همینجا میمونم کارای عقب موندم رو انجام میدم.هنوز ساعت ۹ و نیمه
احسان-عیب نداره..بقیه کاراتو بزار برای فردا..
به ناچار از سرجام بلند شدم.
من-خیله خب پس فردا میبینمت.
لبخندی زد که منم متقابلا لبخندی به صورت همیشه مهربونش زدم
http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁
#دردسر_عاشقی
#پارت194
با خستگی توی کوچه پیچیدم که بابارو سر کوچه دیدم..مشغول حرف زدن با دکه سر کوچه بود تا یک بسته سیگار قرضی ازش بگیره.منو که دید انگار گل از گلش شکفت.
بابا-ااِ..هستی.اینجا چیکار میکنی؟!
با بی میلی سرجان واستادم و نگاش کردم
من-امروز زودتر شرکت بسته شد...
سرشو تکون داد
بابا-خیله خب حالا یه ده هزار تومن بده.
ابرومو بالا انداختم
من-میخوای چیکار؟!
صورتشو جمع کرد
بابا-این مرتیکه اسکول بهم سیگار نمیده یه ده تومن بده یه بسته سیگار ازش بگیرم.
کیفمو روی دوشم انداختم
من-پول ندارم.
حرصی نگام کرد
بابا-خسیسه گدا..ده تومن بده میگم لازم دارم.
با لجبازی گفتم
من-منم میگم پول ندارم.
انگار که حوصله کل کل با منو نداشت که به زور کیفمو از دستم کشید و شروع کرد دنبال گشتن پول.با عصبانیت دسته کیفمو کشیدم
من-هووی..چیکار داری میکنی؟!بده به من کیفمو.
و دوباره کیفمو کشیدم ولی دیر شده بود از توی کیف پولم ۳۰ تومن برداشت و جلوی صورتم تکون داد
بابا-اگه این پول نیست پس چیه؟!!حالا که اینطور کردی ۲۰ تومن بیشترم بر میدارم برای خودم.
پوزخندی بهش زدم که در حالی که پولو توی جیب پیراهنش میذاشت گفت
بابا-حالا هم یالا برو خونه..فقط درو نبند کلید نیاوردم با خودم.
با چندش نگامو ازش گرفتم و راه افتادم سمت خونه..با تمام وجود حس تنفر رو نسبت به بابام توی تک تک اعضای تنم حس میکردم..انقدری که از اون متنفر بودم و دلم نمیخواست ریختشو ببینم.آروم وارد خونه شدم و درشو نیمه باز گذاشتم تا باز نیاد غرغر کنه.چون حتی حوصله شنیدن صداشم نداشتم.به ساعت نگاه کردم هنوز ساعت ۱۱ بود طبق معمول که توی یخچال هیچ خبری نبود پس دیگه نیاز به کنکاش کردن یخچال نبود.کلافه وارد اتاق شدم و کیفمو یه گوشه اتاق پرت کردم.شالمو از سرم درآوردم همینکه اومدم مانتومم توی یک حرکت از تنم بیرون کنم صدای باز شدن در اتاق باعث شد سریع برگردم و با دیدن احجد جیغ بلندی بکشم.از نگاه های هیزش نفرت داشتم سریع خم شدم و از روی زمین شالمو برداشتم و روی سرم انداختم.با داد گفتم.
من-اینجا چه غلطی میکنی؟!!
اروم خندید که ردیف دندون های سیاه و یکی در میونش دیده شد
احمد-اومدم تورو دید بزنم عششششقم.
دندونامو روی هم ساییدم.
من-خفه شو لجن
http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁
#دردسر_عاشقی
#پارت195
احمد-عیب نداره که..اومدم زن آیندمو ببینم.
با حرص چشمامو بستم انقدر سرم درد میکرد و خسته بودم که حوصله کل کل با این دیوونه رو نداشتم..برای همین در حالی که شالمو روی سرم درست میکردم و از اتاق میومدم بیرون و در همون حال گفتم
من-ببین من اصلا حوصله کل کل با توعه مفنگی رو ندارم پس بزن به چاک.
دستمو از پشت محکم کشید که باعث شد سریع برگردم سمتش.
احمد-ببین..هستی..من نمیدونم چرا هرچی میگم تو جدی نمیگی..ولی آخرین باره که میگم.میشناسی منو که.دوبار با دادن پول دیه دو تا مرد جوون از زندان در اومدم پس منم حوصله کل کل با توی خیره رو ندارم..اگه تا فردا رابطتو با اون پسره سوسول تموم کردی که هیچی..ولی اگه پسفردا هم ببینم با اون یارو حرف میزنی دیگه تهدیدمو عملی میکنم..یه بلایی سرش میارم.
با پوزخند دستمو از دستش بیرون کشیدم
من-بچه کلاس اولی خر میکنی؟!
ادایی در آوردم و ادامه
من-وای وای چقدر ترسیدم.
اونم مثل من پوزخندی زد و دستاشو توی جیب شلوارش کرد
احمد-امتحانش مجانیه..میتونی امتحان کنی.
رفتم توی آشپزخونه و یک لیوان برداشتم و برای خودم آب ریختم
من-ببین برای تهدید کردن یک آدم سعی کن تهدیدای قوی تری رو انتخاب کنی...با این تهدیدای بچگانه منو گول نزن
http://eitaa.com/cognizable_wan