غم انگیزترین بوسه ها اونایین که میفرستی ولی لب طرف لمسش نمیکنه
مث بوسه ی توی چت
مث بوسه ی پشت تلفن
مثبوسه روی عکس ....
http://eitaa.com/cognizable_wan
🔴 #بازی افزایش #دقت کودک
✅ بگو چی دیدی؟
💠 یک #نقاشی را به کودک نشان بدهید. به او بگویید که به دقت آن را نگاه کند. بعد نقاشی را به سمت خود بگیرید؛ به گونهای که نتواند آن را ببیند. حالا پرسشهایی را از او بپرسید تا او #جواب دهد. پرسشهایتان باید در حد اطلاعات کودک باشد.
این کار را با #اشیاء و انسانها هم میتوانید انجام دهید؛ مثلاً در مهمانیها کودکان را دور خودتان جمع کنید. به یکی از کودکان بگویید که بچههای دیگر را به دقت نگاه کند. بعد پشت به بچهها بنشیند. حالا نام تک تک بچهها را برده و از او بخواهید #لباس بچهها را توصیف کند. از یک تابلو در خانه، یک ساختمان در بیرون از خانه، یک اتاق و ... میتوان در این بازی استفاده کرد.
این بازی دقت و #حافظه کودک را تقویت میکند.
❁❁═༅ ═🌸🌸🌸═❁❁═༅
http://eitaa.com/cognizable_wan
❁❁═༅ ═🌸🌸🌸═❁❁═༅
🔴 #پازل_زندگی
💠 برخی همسران #ایراد میگیرند که ما مثلا فلان فرمولی را که در کانال گذاشتید به کار بردیم ولی هیچ #اثری ندیدیم و مشکل ما حل نشد.
💠 تمام فرمولهای ارسالی مربوط به شرایط #عادی زندگی و یا زندگیهای دارای مشکلات طبیعی و کوچک است. لذا در صورت مشکلات #پیچیده و بزرگ حتما باید به #مشاور و متخصص امور خانواده رجوع کرد.
💠 درست مثل برخی نسخههای #طبی است که با آن میتوان بدون مراجعه به پزشک خود را #درمان کرد. اما اگر شخصی بیماریاش جدی بود باید به پزشک مراجعه کند.
💠 مسائل زندگی مانند یک #پازل است. گاه ممکن است بخش مهمی از پازل زندگی #تخریب شده باشد و شما نیز برخی از تکههای پازل را در جای مناسب بگذارید اما چون تکههای دیگر #پازل از دید شما مخفی است زندگی شما ساخته نخواهد شد مگر با رجوع به #مشاور خانواده.
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
🔴 #حاج_اســماعیل_دولابی
💠 وقـتی میخواهی از مـنزل خارج شـوی #اهـــلخانــه را خشـــنود کن و بـــیرون بیا.
💠 وقــتی هــم خواستی وارد خـانه شوی بیـــرونِ در، #اســـتغفار کن، صلوات بفرست هرناراحتی داری بـیرون بگـــذار و با روی خــوش داخــل شـــو!
🔴آیت الله حائری شیرازی
💠کدام رنج آور است؟
🔰شخصی پیش من آمده بود و از حرفی که جایی درباره او به زبان رانده بودند، ناراحت بود. خواستم صحبتی برایش بکنم که تسلّایی باشد. به او گفتم حرفی درباره تو زده اند که دلت از آن حرف آتش گرفته است. اما آیا دلت برای ظلمی که به «خودت» شده بیشتر می سوزد یا برای ظلمی که به «آنها» شده؟ گفتم، فرض کن تو در بلندی نشسته ای و طرف دستش به تو نمی رسد. هرچه می کند، چیزی گیر نمی آورد زیر پا بگذارد تا دستش به تو برسد. بچۀ شیرخواره خودش را که در آن نزدیکی است، برمی دارد و زیر پایش میگذارد تا قدّش بالا بیاید! یعنی به اندازۀ شصت هفتاد کیلو بار روی بچۀ شش ماهه فشار میآورد تا سه تا مشت به تو بزند. تو در آن حالت که بچۀ او زیر پایش دارد جان می دهد، به فکر این هستی که داری مشت میخوری یا دلت برای آن بچه میسوزد؟ گفت: قطعاً بچۀ او که زیر پایش دارد جان میدهد، برای من رنج آورتر است. پرسیدم: بچه آدم پیشش عزیزتر است یا ایمانش؟ بچۀ انسان برای انسان قیمتیتر است یا ارتباط و انس با خدا؟
🔸وقتی انسان به برادر دینی خودش ظلم و تعدّی کرد، لذت مناجات با خدا از دلش گرفته میشود، و آن از بچۀ انسان، برایش عزیزتر است. برو ببین آن که به تو نسبت ناروا داده، آیا در قلبش لذت مناجات با خدا مانده؟ دیگر از اشک شب چیزی مانده؟ سپس توصیه کردم که: اگر میخواهی از خودت دفاع کنی، مبادا پا روی ارتباط خودت با خدا بگذاری و چیزی به طرفت بگویی که شرع اجازه نداده است.
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
. گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
5.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعر #کرونا
عجب بیانی داره فسقلی
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
#چله سازی های #مشکوک
💥💥بسم الله الرحمن الرحیم💥💥
🔴 فوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَٰذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ؛ ﭘﺲ ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺳﺖﻫﺎﺷﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻱ ﺭﺍ ﻣﻰﻧﻮﻳﺴﻨﺪ، ﺳﭙﺲ ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ: ﺍﻳﻦ [ﻧﻮﺷﺘﻪ] ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺧﺪﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ [ﻛﺎﺭ ﺯﺷﺖ ﻭ ﺧﺎﺋﻨﺎﻧﻪ] ﺑﻬﺎﻳﻲ ﻧﺎﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻧﺪ; ﭘﺲ ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎﺷﺎﻥ ﻧﻮﺷﺖ، ﻭ ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻰﺁﻭﺭﻧﺪ .(بقره٧٩)
اخیرا یک فراخوان گسترده ای تحت عنوان "چله عظیم قرن" در بسیاری از کانال ها و گروه ها منتشر شده.
☢️ این پوستر به همراه یک فایل صوتی منتشر شده که در اون فایل صوتی ادعاهای نادرستی مطرح هست. ضمن اینکه گوینده اصلا معرفی نشده و ادعا شده که همه گروه های مهدوی روی این چله توافق کردن در حالی که هیچ گروه مهدوی معروفی از این چله خبر نداره!
⭕️ این پیام ابتدا در گروه های وابسته به فرقه ای خاص منتشر شده و کم کم در کل فضای مجازی پخش شد...
🔵 با مطالعه پوسترها و دقّت در محتوای فایل صوتی منتشرشده درباره این چلّه، چند سؤال و تأمّل مطرح میشه:
🔺هیچکس منکر عظمت و اثر توسّل به اهل بیت علیهم السّلام و استغاثه به درگاه احدیّت برای حل مشکلات و دفع بلاها نیست، ولی تعیین یک ذکر خاص و برنامه خاصّ زمانی حتماً باید مستند به آیه یا روایتی باشه، وگرنه هیچ ارزشی نخواهد داشت، با توجّه به این مطلب تعیین ساعت 10 شب برای اذکار و اعمالی که ذکر شده و تعیین اون وقت به عنوان «ساعت نجات» چه وجهی داره؟
🔺 آیا حدیثی برای فضیلت ذکر جمله: «خدایا بحق عمه سادات فرج مولایمان را برسان» دیده شده؟
🔺 چرا در این دستورالعملها، یادی از دعای هفتم صحیفه سجادیه (که حضرت آقا و خیلی از بزرگان دیگه برای حلّ مشکلات توصیه فرمودند) و بسیاری ادعیه مجرّب و مأثور دیگه نشده؟
🔺 اگه قراره یک حرکت چند میلیونی و چه بسا چند میلیاردی برای دعوت از امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف و رهایی مسلمین انجام بشه، چرا جمع عظیم مسلمانان اهل سنّت در سرتاسر جهان که گرفتار انواع ستمها، مصائب و بلایا هستند به شمار نیومدند؟ وجه تأکید بر قرائت زیارت عاشوراء (با وجود اینکه میدونیم اهل سنّت این زیارت رو به دلایل موجّه یا ناموجّه قبول ندارند) چیه؟ خصوصاً اینکه میگه زیارت عاشورا عمومیترین ادعیه است و «کامل» هست و برای ذکر مصادیق کامل بودنش، «برائت» رو ذکر میکنه...!
🔺 این تعیین وقتی که انجام شده (نیمه شعبان تا 24 ماه مبارک رمضان) چه پایه و اساسی داره؟ آیا روایت یا دستورالعمل خاصّی از بزرگان وارد شده؟
🔺 صوتی که منتشر شده، با کیفیت خیلی عالی و افکتگذاری استودیویی تهیه شده؛ از طرفی پوسترهای این طرح به صورت گستردهای در شهرهای مختلف چاپ و منتشر شده و در اماکن عمومی (از قبیل نونواییها و...) نصب شده؛ آیا میشه به راحتی این ادّعا که «این طرح هیچ زمینه و پشتوانهای نداشته و کاملاً مردمی هست» رو پذیرفت؟
🔺 در فایل صوتی اعلام میشه که «گروههای مهدوی به این نتیجه رسیدند که نسخه اهل بیت با تعداد بالا...» اولاً اون گروههای مهدوی چه کسانی هستند؟ ثانیاً این نسخه که ادّعا شده از اهل بیت علیهم السّلام است (و سه، چهار بار ازش نام برده شده) مستند به کدوم حدیث یا روایت معتبره؟
🔺 این «جماعت مهدوی» و «امام زمانی» که بارها و بارها در فایل صوتی بهشون اشاره شده، چه کسانی و چه قشری از شیعیان هستند؟
🔺 تأکید میکنه که «مراجع، علما، خطبا و... شروع کنند» [به ترویج این چله]؛ بر چه مبنایی مراجع معظّم تقلید که در زمان غیبت، قطبنمای حرکت بشریتند، باید بیان پای کار این ختم و چلّه و پیرو و «مقلّد» طراحان این حرکت باشند؟
🔺 چرا عمدتاً در گروهها و کانالهای تلگرامی منتسب به یک طیف خاص برای این چله و ملحقاتش خیلی سنگین و پرشور و متراکم تبلیغ شده؟ و چرا بانیان این حرکت، به شدّت مراقبند که اسم و رسمی ازشون به میون نیاد؟
🔺 علّت اصرار بیش از حدّ گوینده به اینکه «بلاهای بدتری در راهه» و «هرچی بگذره بلاها دو برابر میشه» علیرغم تأکیدات مکّرر رهبر معظّم انقلاب و همه دلسوزان بصیر جامعه اسلامی بر امیدآفرینی و روشن بودن افقهای آینده، چیه؟ چه انگیزهای پشت این همه تهدید و ارعاب و وحشتآفرینی هست؟
🔺 آیا برای مقدّمهسازی ظهور، همین دعا و چله و ختم کافیه؟ تلاش برای خودسازی و پرهیز از گناه و قیام و جهاد عملی برای رفع فتنه و شرّ و فساد و ظلم در جهان، هیچ جایگاهی نداره؟ چرا حتّی یک اشاره کوچیک توی این محتواها به این موارد نشده؟
🌸 التماس دعا....
🇮🇷 #شبهه 🇮🇷
ایتا👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
تلگرام👇👇👇
https://t.me/hookede
پیشاپیش💐 فرا رسیدن نیمه شعبان بر همه ی چشم انتظاران حضرت مهدی عج الله مبارک.
قابل توجه تمامی افرادی که در سالهای گذشته اقدام به برگزاری ایستگاه صلواتی و پخش شربت وشیرینی می کردند، به علت بیماری کرونا امسال بیاییم با تهیه سبد کالا به یاری افراد نیازمند در این ایام سخت بشتابیم و این عمل را نذر ظهور حضرت آقا قرار دهیم باشد که مقبول افتد ان شالله
#پارت211
بعد عمیق بو کشید و گفت:
–بوش دیونه ام می کنه، اون عطری که میگفتی به نوک موهات میزنی، به منم میدی؟
–نوچ، نمیشه. اون مخصوس خودمه، بعد
خمیازه ایی کشیدم.
پرسید:
–خوابت میاد؟
–یه کم، آخه خیلی وقته بیدارم.
بالشتی برداشت.
–الان واسه عشقم یه بالشت میارم که اگه خوابش گرفت روی صندلی عقب بخوابه. از توجهش ذوق کردم و دستهایم را دور کمرش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و عطرش را با تمام وجود به ریه هایم فرستادم.
او هم محکم بغلم کرد و زیرگوشم گفت:
–چقدر این غافلگیریات رو دوست دارم.
صدای آیفن باعث شد از هم جدا بشیم.
آرش با لبخند گفت:
–خیلی دوستت دارم راحیل.
صدای مادر آرش مارا از روی ابرها پایین کشید.
–آرش... کیارش اینا دم در منتظرن ها... دیر بریم عصبانی میشه.
آرش فوری گفت:
–تا من چمدون و وسایل هارو ببرم پایین، توام آماده شو بیا.
وقتی پایین رسیدم. دیدم مژگان و آرش در حال صحبت کردن هستند و آرش رو بهش داره میگه:
جامون تنگ میشه، راحیل خوابش میاد میخواد صندلی عقب بخوابه...
مژگان رو به من کردو پرسید:
–آره راحیل، به آرش میگم یه ماشینه بریم بیشتر خوش می گذره به خاطر تو قبول نمی کنه.
نگاهی به آرش انداختم و نمیدانستم چه بگویم که آرش گفت:
–اونجوری راحیل راحت نیست، بعد آرامتر ادامه داد:
– بخصوص که با کیارش تو یه ماشین سختشه.
مژگان برایم پشت چشمی نازک کرد و رفت.
مادر آرش هم که متوجه ی قضیه شد بدون این که حرفی بزند رفت توی ماشین ما جلونشست و منم صندلی عقب پشت آرش نشستم.
آرش آینه را روی صورتم تنظیم کرد و بالبخند و چشمکی که زد تلخی برخورد مژگان را از یادم برد.
تازه راه افتاده بودیم که مادر آرش گفت:
–آرش جان، کاش یه ماشینه می رفتیم مژگان هم ناراحت نمیشد.
–مامان جان بزار یاد بگیره با شوهرشم بهش خوش بگذره.
مامان آرش دیگر حرفی نزد.
نمی دانم چرا نمی تونستم مژگان را درک کنم. حتی گاهی مادر آرش را هم نمی فهمیدم. شاید باید خودم را جای او بگذارم. شاید هم من از خیلی چیزها خبر ندارم ولی او دارد و با توجه به اطلاعاتش رفتارمیکند... بالاخره مادر است...مادرها با آدم های دیگر فرق دارند... با صدای موبایل آرش از افکارم دست کشیدم.
کیارش بود آدرس جایی را به آرش داد که برای صبحانه خوردن توقف کنیم.
وقتی پیاده شدیم آرش امد کنارم و زیرگوشم گفت:
–میخوای ما بریم جای دیگه نیمرو بخوریم اینجا فقط کله پاچه داره.
–نه، اشکالی نداره، می خورم.
همگی دور میز نشستیم وآقایی برای سفارش گرفتن آمد.
کیارش برای همه بدون این که بپرسد آب مغزسفارش داد. آرش گفت:
داداش برای من و راحیل یه کاسه کافیه...
وقتی سفارشمان را آوردند و مشغول خوردن شدیم. مژگان نگاهی به کاسهی مشترک ما انداخت و گفت:
–چه رومانتیک!
آرش گفت:
–واسه رمانتیک بودنش نیست، راحیل کله پاچه دوست نداره واسه همین...
پریدم وسط حرف آرش و گفتم:
–نه، می خورم.
آرش نگاهی به من کردوگفت:
–می خوری ولی زوری...
دلم نمی خواست آرش این حرف را اینجا مطرح کند برای همین آرام گفتم:
–آرش...
کیارش با تاسف نگاهی به ما انداخت و حرفی نزد.
بقیه هم که انگار نشنیده بودند.
کیارش از همه زودتر کاسه اش خالی شدو دوباره از بقیه پرسید گوشت چی می خورید.
هرکس سفارشی دادو آرش هم بنا گوش سفارش داد و گفت:
– خوردنش برات راحت تره.
بعد از این که کیارش نزدیک پیشخوان رفت و سفارش ها را برای آقایی که آنجا ایستاده بود توضیح داد. انگار آدرسی هم از او پرسید و بعد بیرون رفت.
من چون غذا نمی خوردم و بیشتر با آن بازی می کردم و صندلیان رو بروی پیشخوان بود. کیارش را راحت میدیدم.
مژگان با تعجب به طرف در ورودی گردنی کشید و پرسید:
–کجارفت؟
مادر آرش گفت:
–شاید رفت گوشیش رو از ماشین بیاره.
–مژگان متفکر گفت:
–فکر نکنم.
بعد از چند دقیقه سفارش ها را آوردند و مژگان گفت:
–این چرانیومد الان غذاش سرد میشه.
–خب یه زنگ بزن ببین کجا رفت.
–گوشیم مونده توی ماشین.
آرش گوشی اش را درآورد و تماس گرفت. هنوز آرش با گوشیاش مشغول بود که دیدیم کیارش سینی به دست وارد شد.
سینی را کنار آرش گذاشت ودرگوشش پچ وپچی کرد. آرش لبخند پهنی زد و نگاه قدر شناسانه ایی به برادرش انداخت و گفت:
–شرمندمون کردی داداش، بعد سینی را جلوی من گذاشت. یک کاسه حلیم بود. با یک شکر پاش کنارش. از دیدن حلیم منقلب شدم، یعنی کیارش به خاطر من رفته بود حلیم گرفته بود! باورم نمیشد. این همان آقای بداخلاق است که همیشه جوری مرا نگاه می کرد که انگار طلبش را می خواهد.
فقط با تعجب نگاهش می کردم.
#ادامهدارد...
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
#پارت212
مژگان و مادر آرش هم تعجب کرده بودند. بخصوص مژگان، همین طور به کاسه ی حلیم خیره مانده بود. نمیدانستم چطور باید تشکرکنم. عذاب وجدان ناجوری گرفته بودم... واقعا نباید درمورد آدمهاقضاوت کرد. شایدم باید دیر قضاوت کرد خیلی دیر...باصدای آرش به خودم امدم که آرام گفت:
– بخوردیگه،
روبه کیارش باخجالت تشکر کردم. او هم باتکان دادن سرش جواب داد. احتمالا از ان مدل مردهایی است که محبتش را بازبانش بروز نمیدهد.
زیرگوش آرش گفتم:
–میری یه کاسه خالی بگیری؟
باتعجب نگاهم کرد.
دوباره آرام گفتم:
–واسه مژگان میخوام، حاملس، یه وقت دلش میخواد...
آرش رفت کاسهایی گرفت وآورد. من هم نصف حلیم را داخلش خالی کردم و به آرش گفتم که به مژگان بدهد.
بعداز خوردن صبحانه، همین که ازسرمیز بلند شدیم. کیارش سینی که آورده بود را برداشت تاببرد وبه صاحبش بدهد.
آرش گفت:
–داداش من خودم می برم، بیشتر از این شرمنده نکن.
باهمان صدای بمش گفت:
–نه، تو نمی دونی از کجاگرفتم، زود میام. دلم می خواست دوباره بروم جلو و تشکر کنم. اماجرات نکردم و از آن اخم هایی که اکثرا روی پیشانیاش بود ترسیدم.
کیارش رفت و ما هم به طرف ماشینها راه افتادیم.
مژگان باطعنه گفت:
–خداشانس بده... انگار بعضیها مهرهی مار دارن.
آرش باخنده گفت:
– اینجوری نگو داداشم چشم می خوره، حالا یه بار یه حرکت باحالی زده بعد از مدتها...من که جای شاخام داره میخاره، بعدسرش را خاراند.
–تاحالا که واسه من از این خلاقیتها به خرج نداده، نمی دونم چطور شدکه...
آرش حرفش را برید و گفت:
–مژگان خیلی بی انصافی، اون که هرچی تومی خوای برات مهیا می کنه...
–همون دیگه، مسئله همینه من باید بخوام، این که خودش تشخیص بده بدون خواست من برام کاری انجام بده مهمه...
آرش حرفش را به شوخی گرفت وچشم هایش را گرد کرد و صدایش راآلن دلونی کردو گفت:
–مسئله این است بودن یانبودن...
حرف مژگان درست بود. چرا کیارش رفتارش با من عوض شده بود. البته هنوز هم، با من حرف نمیزد. ولی همین کار امروزش خیلی برایم سوال بود.
آرش ومژگان تا امدن کیارش باهم حرف زدند. ولی من آنقدر غرق آنالیز کردن شخصیت کیارش در ذهنم بودم که طعنههای گاه به گاه مژگان را جدی نمیگرفتم.
بعد از این که سوار ماشین شدیم و دوباره راه افتادیم آرش گفت:
–از حرفهای مژگان ناراحت نشیا، هیچی توی دلش نیست، فقط سادس و هر چی توی دلشه میاره سر زبونش.
–آره می دونم.
آنقدر از کار کیارش شرمنده بودم که دلم نمی خواست دیگر در موردکسی قضاوت کنم. اصلا دوست نداشتم از کسی ناراحت بشوم. آدمها هر چقدر هم خصوصیات بد داشته باشند، خوبیهایی هم دارند فقط باید دنبالشون بگردیم تا پیدا کنیم.
دیگر حسابی خوابم گرفته بود. آرش که متوجه شد اشاره کرد بخوابم.
من هم سرم را روی بالشت گذاشتم و تکانهای ماشین حکم گهواره را برایم پیدا کردو باعث شد چشم هایم گرم بشود و خوابم بگیرد.
وقتی از خواب بیدار شدم ساعتم را نگاه کردم. تقریبا یک ساعت خوابیده بودم.
همانطور که روسری ام را درست می کردم آرش از آینه نگاهم کرد و لب زد:
–خوبی؟
باچشم هایم جوابش را دادم ونگاهی به مادرش انداختم. خواب بود. دقیقا پشت آرش نشستم و دستم را دراز کردم وبه صورتش کشیدم و آرام گفتم:
–خسته نباشی. با یک دستش فرمان را و با دست دیگرش دستم را گرفت و به لبهایش نزدیک کردو بوسید.
از آینه نگاهم کرد. چشم هایش پر از عشق بودند. لبخند پهنی خرجش کردم.
دستش را به طرف صورتم آورد و لپم را کشید و از آینه لب زد، "دوستت دارم"
من هم برایش با دستهایم از همان آینه شکل قلب درست کردم. لبخند زد. حتی چشم هایش هم می خندیدند. مادرش تکانی به خودش داد و من خودم را جمع و جور کردم.
چشمم افتاد به سبد کوچکی که پشت صندلی جلو، روی زمین بود.
بازش کردم دیدم مقداری خوراکی و میوه داخلش است.
آرام از آرش پرسیدم:
–میوه می خوری برات پوست بکنم.
بالبخند گفت:
–اون که دیگه میوه نمیشه، میشه عسل.
لبی به دندان گرفتم و با ابرو به مادرش اشاره کردم و انگشت سبابه ام را روی بینیام گذاشتم.
آرش نگاهی به مادرش انداخت و با اشاره سرش را کج کرد و برای لحظه ایی چشم هایش را بست و لب زد:
– خوابه.
#ادامهدارد...
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan