یه وقتایی آدم به یجایی میرسه که دیگه هیچ خبری، هیچ اتفاقی، حتی هیچ تغییری، اون تاثیر قدیمیو روش نمیذاره. نه خوشحال میشی نه ناراحت. فقط نگاه میکنی و میفهمی ظرفیتت برای واکنش خیلی وقته ته کشیده. این بیحسی یجور شکست نیست..بیشتر یه دفاع ناخودآگاهه که ذهن برای زنده موندن انتخابش کرده..
کوتاه اومدنای بیش از اندازه انسانارو توی توهمی میبره که فکر میکنن همیشه حق با اوناس.
بخشیدن دیگران سادهتره. ولی خودت که اشتباه کردی سالها طول میکشه تا ببخشی. غمش اینه که هیچکس نمیفهمه چقدر درونت با خودت جنگیدی:)
زندگی همیشه دلیل نمیاره. بعضی چیزا همینطور بیمنطق رخ میدن و حتی سالها بعد هم معنا پیدا نمیکنن. غمِ این، پذیرش این واقعیته که جهان با عدالت یا منطق پیش نمیره..با تصادف پیش میره..