بعضیا میگن تنهاییو انتخاب کردم. ولی راستش بیشتر وقتا تنهایی انتخاب نیست. محصول سالها نخوردن با آدمهاست. به جایی میرسی که میفهمی دلیل تنهاییت اینه که سطح فکر و حسات با جمع، همفرکانس نیست
وقتی از یه مرحله سخت رد میشی انتظار داری سبک شی ولی گاهی فقط خالی میشی. انگار انقد جنگیده بودی که دیگه انرژی برای شادی باقی نمونده. پیروزی بدون توان لذت بردن ازش، یه غم عجیب داره
رشد کردن همیشه به معنی بهتر شدن نیست. فقط یعنی تحملت بیشتر شده. غمانگیزترین نوع رشد همینه.. یاد گرفتن اینکه چطور درد رو ساکت و بیصدا حمل کنی:)
گاهی میدوی فقط برای اینکه متوقف نشی. نه مقصدی هست نه انگیزهای. فقط میدونی اگر وایسی میبازی. این ادامهدادن بیهدف یجور فرسایش خاموشه که کسی نمیبینه:)
یهو میبینی خواستههات هنوز بزرگن اما توانت دیگه مثل قبل نیست. انرژی کمتر، زمان محدودتر.فهمیدن اینکه رویاها هنوز پا برجاست اما تو دیگه اون آدم پرتوان قدیم نیستی از همش دردناک تره..
به مرحلهای میرسی که میفهمی گفتن حقیقت همیشه احترام نمیاره. گاهی سکوت نه از ضعفه بلکه از درک اینه که شنونده ظرفیت فهمشو نداره.