میدونین چیه
بعضی وقتا تو همین شلوغی سکوت، خیره میمونم به کلمهها و میبینم چقدر بار احساسی سنگینی رو با خودشون دارن. این که آدم یاد بگیره چطور حرف بزنه، خودش یه داستان غمانگیزه؛ چطور میشه که کلمات هم میتونن مرهم باشن هم بشن نمک رو زخم؟
یه عده با همین حروف بیجون یه کاخ امید میسازن که دل آدمو واقعا شاد میکنه. یه عده دیگه هم با همون کلمهها یه چاه عمیق غم حفر میکنن که روحت رو میبلعه..
این وسط چه رازیه؟ چطور میشه کلماتی که میتونن یه روز رو روشن کنن، گاهی سالها سایه بندازن رو دل و فقط یه یادگار از شکسته شدن یه قلب باقی بذارن؟
کلمهها… این چیزای وهمآلود و جادویی، بعضی وقتا تسکین روحن و بعضی وقتا شروع همهی شکستنها..
دیشب خوابی دیدم که گذشتهای دردناکیو برام مرور کرد و کل روز رو صرف اینکه چرا وقتی تا یچیزی یادت میره، یه دردی برات کمرنگ تر میشه دوباره باز یچی میشه تا برات پرنگ شه و نمک رو زخمت میپاچه،
میکردم:).
https://eitaa.com/102351814/248
حقیقتا بیاختیار اشک ریختم. احساس کردم روحم تو این آهنگ به درد اومد..