هدایت شده از روزی روزگاری آنه؛
راستش به این روزها که فکر میکنم، میبینم که پذیرش تمام شدنها برایم سخت است. نمیتوانم چشمم را روی همهی خاطراتم ببندم و با خودم بگویم: «ببین! همه چی تموم شده! بیخیال شو!» بیخیال شدن برایم سخت است. فراموش کردن برایم سخت است. در لحظه زندگی کردن آنهم وقتی که هر چیز کوچکی میتواند مرا پرت کند وسط دریای عمیق خاطرات تلخ، سخت است. کنترل احساساتم را از دست دادهام و یکهو میزنم زیر گریه. زود خشمگین میشوم و داد میزنم و حرفهایی میزنم که زود از گفتن آنها پشیمان میشوم. برای شاد بودن به هر سمت چنگ میاندازم تا شاید طناب پوسیدهی امیدم را دوباره پیدا کنم و محکم در دست بگیرم و سعی کنم خودم را بالا بکشم. کتاب میخوانم، موسیقی گوش میکنم، مینویسم و باز هم مینویسم تا شاید بین واژهها، نتها و یا شعرها خودم را پیدا کنم؛ اما انگار یک جایی وسط سیاهیها نشستهام، زانوهایم را بغل کردهام و تنهای تنها اشک میریزم. این روزها بیشتر از همه خودم را کم دارم. خودِ خودم را...
من درواقع از آدما کینه به دل نمیگیرم؛ آدمارو فراموش میکنم و اهمیتشونو برام از دست میدن و برام هیچ میشن. و اگه برام به این هیچی برسن دیگه تا همیشه هیچ میمونن.
هدایت شده از Maybe blue💙🌀
اندوه که به گلو میرسد ،بغض می شود.
به سر که می رسد از چشم ها سرازیر می شود
و وقتی فراتر از بدن باشد،
ما را از زمان جدا میکند ،
گویی که وجود نداریم.
هستیم اما نیستیم..
_تکه هایی از یک کل منسجم
هیچوقت اجازه ندید بلاتکلیفی وقتتون رو بگیره، چون خیلی راحت ممکنه سالها از زندگیتون رو تو یه نقطه خاکستری هدر بده.
اگه ازت میپرسم چخبر یعنی میخوام بیشتر باهم صحبت کنیم لطفا متوجه شو چون من معمولا برام مهم نیست که بقیه چیکار میکنن
میخوام بگم که غم یه مهمون ناخوندهست که نمیره. بعضی ادما فهمیدن که غم رفتنی نیست پس بهش جا دادن، باهاش زندگی کردن. بجای اینکه همش باهاش بجنگن یاد گرفتن باهاش دوست باشن.گاهی وقتا این غم انقد زیاد میشه که از اشکاشون بیرون میزنه، شما به این ادما میگین غمگین، ولی حقیقت اینه که این آدما انگار زندگیو یجور دیگه، عمیق تر فهمیدن..