هدایت شده از پروازبه آن سوی آسمان🕊
واقعا از پایان می ترسم.
از پایان این خوشی های کوچیک می ترسم
از پایان خنده های الکی و زورکی می ترسم
از پایان خوبی ها می ترسم.
از پایان لحظه ها می ترسم.
از پایان مدرسه با وجود همه ی بدبختی هاش می ترسم.
از پایان این زندگی با این که زندگی نکردم می ترسم.
از پایان این عمر هدر رفته می ترسم.
از پایان" داشتن" می ترسم.
از پایان سریال مورد علاقم می ترسم.
از پایان خوشحالی می ترسم
از پایان عشق می ترسم.
از پایان می ترسم.
از پایان دوست داشتن می ترسم.
از پایان دوست داشته شدن می ترسم.
از پایان یه روز خوب
از پایان یه مسافرت خوب
وقتی که باید بری با وجود اینکه اصلا دلت با رفتن نیست
کاش هیچ وقت "پایان" نبود.
ولی نمیشه چون پایان یه حقیقته
حقیقت هم همیشه تلخ بوده و هست و خواهد بود.
_نازنین
بعضیا زودتر از سنشون پیر میشن. نه جسمشون، روحشون. انگار خیلی چیزارو زودتر از موقعش دیدن، زودتر از موعد فهمیدن.. این پیری زودرس یجور وقار تلخ به آدم میده. دیگه شور و هیجان جوونیو نداری ولی در عوض یه آرامش سرد و منطقی جایگزین شده. غمِ اینه که فهمیدی دنیای واقعی خیلی زودتر از اون چیزیکه باید خودشو بهت نشون داده..
بزرگ شدن اون چیزی نبود که فک میکردم. نه آزادی میاره نه سبکترت میکنه. حتی شادی هم بیشتر نمیشه. فقط یاد میگیری چطور با بارهای سنگینتر راه بری بدون اینکه خم بشی. فهمیدن اینکه پشت هر رک و راست بودنی، یه عالمه درد بیصداست خودش یجور دیگه ای دردناکه..
وقتی مدتها با خودت حرف میزنی و جوابا رو از درون پیدا میکنی کمکم عادت میکنی به سکوت. به نبود توضیح، نبود دردو دل. عجیب اینه که این سکوت دیگه اذیتت نمیکنه؛ فقط یه یادآوریه که تو خیلی چیزارو تنهایی حل کردی و شاید همین باعث شده آدم کمحرفتر و سنگینتری بشی..
به یجایی تو زندگی میرسی که دیگه حس نمیکنی لازم باشه برای کسی توضیح بدی چرا اینکارو کردی و چرا اون کارو نه. نه از غروره نه از بیحوصلگی. فقط میفهمی کسی که بخواد بفهمه، از نگاهتم میفهمه. بقیه هم هر چقدر توضیح بدی قضاوت خودشونو دارن