بعضیا زودتر از سنشون پیر میشن. نه جسمشون، روحشون. انگار خیلی چیزارو زودتر از موقعش دیدن، زودتر از موعد فهمیدن.. این پیری زودرس یجور وقار تلخ به آدم میده. دیگه شور و هیجان جوونیو نداری ولی در عوض یه آرامش سرد و منطقی جایگزین شده. غمِ اینه که فهمیدی دنیای واقعی خیلی زودتر از اون چیزیکه باید خودشو بهت نشون داده..
بزرگ شدن اون چیزی نبود که فک میکردم. نه آزادی میاره نه سبکترت میکنه. حتی شادی هم بیشتر نمیشه. فقط یاد میگیری چطور با بارهای سنگینتر راه بری بدون اینکه خم بشی. فهمیدن اینکه پشت هر رک و راست بودنی، یه عالمه درد بیصداست خودش یجور دیگه ای دردناکه..
وقتی مدتها با خودت حرف میزنی و جوابا رو از درون پیدا میکنی کمکم عادت میکنی به سکوت. به نبود توضیح، نبود دردو دل. عجیب اینه که این سکوت دیگه اذیتت نمیکنه؛ فقط یه یادآوریه که تو خیلی چیزارو تنهایی حل کردی و شاید همین باعث شده آدم کمحرفتر و سنگینتری بشی..
به یجایی تو زندگی میرسی که دیگه حس نمیکنی لازم باشه برای کسی توضیح بدی چرا اینکارو کردی و چرا اون کارو نه. نه از غروره نه از بیحوصلگی. فقط میفهمی کسی که بخواد بفهمه، از نگاهتم میفهمه. بقیه هم هر چقدر توضیح بدی قضاوت خودشونو دارن