داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_بیست_و_ششم🌱 #کاش_پرسیده_بودیم _ . . . شنوندگان عزیز! توجه فرمایید . . . . مارش نظامی رادیوی
#قسمت_بیست_و_هفتم🌱
#کِی_انتقام_بگیرم
_کی میشه انتقام بچهها رو بگیرم؟
هاشم بعد از که خمپاره دشمن صاف روی سنگر پنج سرباز فرود آمد، بارها با خود این را میگفت. گاه که یکی از افراد گردانش، تیر یا ترکش میخورد، به بلندترین تپه مرزی خیره میشد که هنوز در تصرف دشمن بود و بارها بین دو طرف جنگ، دست به دست شدهبود.
تپه هرگاه تصرف میشد، روی آن جنازه دو طرف تلنبار میشد. جنازه خیلی از نیروهای گردانش روی تپه جامانده. 《دلم میخواد جنازه دشمن رو تو سنگراشون ببینم. باید تاوان تجاوزشون رو پس بدن.》
دستور حمله از بیسیم ابلاغ شد. هاشم همراه گردان با فریاد الله اکبر بی محابا حمله کردند. از تپهها بالا رفتند و آتش ریختند به طرف دشمن. تاریک روشنای صبح، بالاخره تپه مرزی سقوط کرد.
سپیدی صبح، داخل کانال بتونی روی تپه قدم میزد و جنازههای سربازان دشمن را نگاه میکرد. وقتی رسید به سنگری که بالای آن نوشته بود:
_یا محمد!
پایش شل شد. زمزمه کرد:
_خداکنه عراقیای این سنگر، یا فرار کرده باشن و یا اسیر شده باشن!
قدم که گذاشت داخل سنگر، کف سنگر پنج جنازه دیدی!
#لبیک_یا_خامنه_ای
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_بیست_و_ششم🌱 #کاش_پرسیده_بودیم _ . . . شنوندگان عزیز! توجه فرمایید . . . . مارش نظامی رادیوی
#قسمت_بیست_و_هشتم🌱
#حمام
مادر از پشت در حمام صدا زد:
_رضا بیام پشتت رو کیسه بکشم.
+خودم میتونم. زحمتت میشه!
_اومدم، شرم نداره!
رضا هول دست برد طرف لامپ حمام. داغی لامپ انگشتانش را چزاند. اعتنا نکرد و لامپ را چرخاند تا خاموش شد. مادر قدم داخل حمام گذاشت، تنها از دریچه کوچکی نور داخل میریخت. حمام را که نیمه تارک دید، گفت:
_چراغ را روشن نکردی!
دست بدد و کلید برق را چند بار زد. وقتی لامپ روشن نشد، گفت:
_لعنت به شیطون! تا دیروز سالم بود.
مادر پشت سر رضا که قرار گرفت. کیسه را توی دست کرد و آرام آرام به پشتش کشید.
_مادر تو جبهه کارت چیه؟
+خوردن و خوابیدن.
_تو گفتی و منم باورم شد.
+باور نمیکنی؟
_لابد مادرت محرم نیس؟ باید از مردم بشنوم پسرم معاون نمیدونم گرو ... گروبا. چی بهش میگن؟ تو زبونم نمیگرده.
+گردان، گروهان.
_همین که میگی . . . بعد شهادت خدابیامرز برادرت، تو این عالم، من هسم و یه دوقلوی خوشگل. تورو خدا مواظب خودتون باشید!
رضا سر چرخاند . صورت به صورت که شدند. لبخند زد.
+چشم آنا!
مادر محکم تر کیسه کشید. کیسه که بالا و پایین میرفت، عضلات پسر مثل برق گرفتهها میپرید. انگار جانش زیر کیسه میرفت و میآمد.
دست نگه داشت؛ نفس را داخل داد و بعد آرام بیرون راند. سکوت حمام را پَر کرد. مادر خودش را عقب کشید، نور دریچه حمام که تابید، چشمش افتاد به زخمهای کمر پسر.
_اینا جای چیه رضا؟!
+چــ . . . چــ . . . چــیزی نـیس آنا!
_ارواح خاک برادرت، بگو چیه؟
+یه زخم کوچیک!
_جای سالم تو کمرت نیس!
رضا صدای هق هق مادر را که شنید، گفت:
+جای ترکشه، خوب شده!
_پس چرا مثل مادر دور خودت میپیچی؟
+چندتایی هنوز زیر پوستمه. یادگاریه آنا!
باز سکوت حمام را گرفت. وقتی نفس نفس شنید، برگشت و به پلکهای بسته مادر خیره شد. پلکها را که از هم باز کرد، کاسه چشمان مادر خیس خیس بود!
#لبیک_یا_خامنه_ای
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_بیست_و_هشتم🌱 #حمام مادر از پشت در حمام صدا زد: _رضا بیام پشتت رو کیسه بکشم. +خودم میتونم
#قسمت_بیست_و_نهم🌱
#سه_راه_مرگ
جاده خاکی زیر آتش دشمن بود. راننده آمبولانس مدام لب بالا و آبخور سبیلش را میجوید. گاه که لاستیک داخل چاله و چوله میافتاد، ناله زخمیها بلند میشد. راننده وقتی دوباره چشمش افتاد به تابلو سه راه مرگ، پا روی ترمز زد . با دست زد توی پیشانی.
_پیشونی! کجا میشونی؟ دور خودم میچرخم!
با چفیه دور گرون، عرق سر و صورت را گرفت. به عقب نگاه انداخت. در آمبولانس باز بود و بر دیوارهاش شتک های خون به چشم میخورد. نگاهاش را برد به سلیم که آخر آمبولانس با دست قطع شده بیحرکت نشسته بود.
بعد نگاه را انداخت کف آمبولانس. دو زخمی دیگر برعکس هم دراز کشیده بودند. یکی ۳۰ ساله و سرش جفت در عقب بود، که با دست راست گردن ترکش خوردهاش را گرفته بود. از درز انگشتانش خون بیرون میآمد. زخمی دوم که لاغر اندام و جوانتر به نظر میرسید، سرش را تکیه داده بود پشت صندلی راننده، جفت پاهایش آش و لاش بود و به پوست بند بود. بالای دو پای آش و لاشش را با بند پوتین بسته بودند. نگاه راننده از پاهای او رفت به صورت زخمی مسنتر، پرسید:
_هرچه میرم باز میرسم به این سه راه لعنتی! بلدی راه رو؟
زخمی مسنتر از شیشه آمبولانس، آسمان را نگاه کرد. بعد با دست مسیری را نشان داد.
+برو از این طرف!
راننده دنده را جا زد. گاز ماشین را گرفت و گفت:
_ایولله! خوابیدی و چشم بسته، راه نشون میدی.
راننده نگاه سلیم را که دید خوشحالیاش را پنهان کرد.ماشین سه راه مرگ را پشت سر گذاشت. راننده نفس عمیقی کشید. در عقب باز میشد و تق تق ، بههم میخورد. با تکانهای ماشین دوپای زخمی جوان، عقب و جلو میرفت و بههم ساییده میشد.
آمبولانس به سه راه بعد که رسید، راننده دوباره به عقب نگاه انداخت. زخمی مسنتر با انگشت مسیر را نشان داد. آمبولانس هرچه از خط اول جنگ دور میشد، راننده سرحالتر میشد. کم کم با انگشت روی فرمان ضرب گرفت و خواند:
_راننده ام! راننده . . . آخ برم راننده رو . . . اون کلاچ و اون دندهرو . . . .
زخمی مسنتر شعر راننده رو برید:
+از این جا به بعد با خودت!
راننده بی اعتنا خواند.
_آخ برم راننده رو اون کلاچو . . . .
آمبولانس داخل گودال خمپاره افتاد و زخم پاهای جوان به هم مالیده شد. درد توی صورتی گره خورد. زور زد. از کمر صاف شد؛ با یک حرکت دو پای آویزانش را گرفت و از در عقب پرت کرد بیرون.
+راحت شدم!
زخمی مسنتر حسران، گفت:
_پات؟!شاید . . . .
+بیخیال!
لبخندی زد و ادامه داد:
+میخواستی بخریش؟
نگاه دو زخمی به هم تلاقی شد، خندیدند. راننده بیخبر از پشت سر، چیزی بین گفتن و نگفتن ، بلغور کرد:
_الکی خوشا! زده به کلهشون . . . .
آنی حرف توی دهن راننده ماسید. پا را روی ترمز فشار داد. ماشین به چپ و راست کشیده شد و توقف کرد. مشت کوبید روی فرمان.
_سه راه مرگ!!
#امام_زمان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_بیست_و_نهم🌱 #سه_راه_مرگ جاده خاکی زیر آتش دشمن بود. راننده آمبولانس مدام لب بالا و آبخور سبی
#قسمت_سی_ام🌱
#پاتوق_دارعلی
هاشم گفته بود:
_پاتوق رو تعطیلش میکنید، یا خودم تعطیلش کنم ... تجمع تو خط خطرناکه!
بیشار عصرها هرکس فیلش یاد هندوستان میکرد، داخل سنگر دارعلی میشد و از هر دری حرف میزد و میشنید. توی اوضاع یک نواخت جنگ سنگر دارعلی شده بود پاتوق! بعضی هم تنقلات و این جور چیزها با خود میآوردند.
عصر دور هم نشسته بودند که آتش خمپاره دشمن روی خاکریز شدید شد. خیلی زود پاتوق خالی شد. یدالله و موسی، آخرین نفری بودند که پاتوق را ترک کردند. هنوز ۵۰ قدم دور نشده بودند که صدای سوت خمپاره آمد. دراز کشیدند روی زمین. خمپاره از بالای سرشان رد شد و رفت پاتوق. دود و خاک که بلند شد، موسی گفت:
_پاتوق!
یدالله لباسش را که تکاند؛ خیره شد به موسی و گفت:
+دارعلی رو نمیگب، شور پاتوقت رو میزنی!
بلند شدند و به طرف پاتوق دویدند. گرد و غبار که پس رفت، خمپاره دقیق روی سنگر پاتوق فرود آمده بود و سنگر خراب شده بود! یدالله گفت:
+خدابیامرزه دارعلی رو!
موسی خندید و گفت:
_هفتا جون داره! اوناهاش داره پا چرخی میزنه.
جلو رفتند و بالای سنگر ایستادند. پاهای دارعلی سر و ته ، از بین الوار و گونی شن ها بیرون زده بود و پا چرخی میزد. انگار داشت خفه میشد. موسی که خندید، یدالله گفت:
+داری میخندی؟! کمک کن داره خفه میشه!
هرکدام یک پای دارعلی را از مچ گرفتند و شروع کردند به زور زدن.
یک دفعه تن دارعلی انگار تنه درختی از ریشه در آمد. دارعلی نفس نفس زد. خاک و گل را از سر و صورتش تکاند. سر و صورتش که دوباره سرخ و سفید شد. موسی هروهر خندید و گفت:
_شدی مثل مردههای از گور فرار کرده!
دارعلی نفسش که چاق شد، پیراهنش را زد بالا. نگاهی به زخم و خراشهای کمر و شکمش انداخت. بعد زُل زد به موسی. سر تکان داد و گفت:
_بخند ... بخند ... نوبت منم میرسه! خدا ریشترو بکنه که ریشه منو کَندی!
#امام_زمان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـش ابـراهــیــمـــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_ام🌱 #پاتوق_دارعلی هاشم گفته بود: _پاتوق رو تعطیلش میکنید، یا خودم تعطیلش کنم ... تجمع ت
#قسمت_سی_و_یکم🌱
#شهر_فرنگ
موسی گفت:
_به خطرش میارزه! لولهکشی آب، مسقف، آفتابه نو، آرامش و در فلزی . . . باد هم نمیتونه پتوی توالت رو پس بزنه ... .
توالت شیک داخل خط اول جبهه، شده بود پاتوق موسی! خطر خمپارههای دشمن را به جان میخرید و از ده، دوازده سنگر و توالت عبور میکرد و خودش را به این توالت میرساند.
ظهر نیم ساعتی مانده به اذان، مثل بیشتر مواقع قبل از این ه دشمن آتش خمپاره را روی خاکریز زیاد کند. از سنگر بیرون آمد و به طرف توالت رفت. سنگرها را رد کرد و داخل توالت شد. دل استراحتی کارش را که تمام کرد؛ آفتابه نو را زیر شیر لولهکشی گذاشت و شیر را چرخاند. اما دریغ از قطرهای آب!
_لعنت به شیطون! چرا آب نمیآد؟
آفتابه دوم را تکان داد. آن هم آب نداشت!
_صبر کنم بلاخره یکی میآد آب بده دستم.
هر از گاهی صدای تیر و خمپاره میشنید، اما انگار آدمیزادی توی خاکریز نبود. کمکم پاهایش خواب رفته و خسته شد.
_چه خاکی تو سرم کنم؟ صدا بزنم، شاید کسی بدادم رسید!
_آهای ایهاالناس . . . کسی صدام رو میشنوه؟ با شمام . . . عجب گرفتاری شدم ... .
وقتی خبری نشد. در توالت را نیم تیغ کرد و به بیرون نگاه انداخت.
مقابلش به فاصله ۵۰ قدمی منبع آب دید، با آعتابهای که زیر آن. چشمک میزد! سر ذوق آمد.
_کسی نیس! نشسته نشسته میروم و زود برمیگردم.
با احتیاط شروع کرد به پامرغی رفتن. پا برمیداشت و جلو میرفت.
به نیمهای راه که رسید، صدای سوت خمپاره شنید! شیرجه زد روی زمين. خبری از انفجار نشد. دوباره صدای سوت شنید. طرف صدا که نگاه کرد، دارعلی روی خاکریز ایستاده بود و دست به دهان سوت میزد.
_بچهها بیاید تماشا ... شهر شهر فرنگی!
#امام_زمان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊دآدآـشابـراـهــیـمــ`💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_یکم🌱 #شهر_فرنگ موسی گفت: _به خطرش میارزه! لولهکشی آب، مسقف، آفتابه نو، آرامش و در فلز
#قسمت_سی_و_دوم🌱
#غریبهای_بالباس_غواصی
یدالله تنهایی داخل سنگر نشسته بود و بیسیم پی آر سی را تمیز میکرد. گرمای ظهر توی هوای شرجی جزیره مجنون، عرق تنش را در آورده بود. سکوت و تنهایی کمی هراس به دلش انداخته بود. خودش را با فرکانسهای بیسیم مشغول کرد. سرش توی بیسیم بود که سایهای افتاد روی ورودی سنگر. سر که بالا گرفت. غریبه ای با لباس غواصی سیاه مقابلش ایستاده بود. غریبه اسلحه کلاش توی دست داشت و خیره شده بود به او . 《این دیگه کیه؟ خودیه؟ نکنه ... نمیشناسمش! حتم مال گردان دیگهای هس ...》غریبه لبخند که زد و سرتکان داد، تا حدی خیالش راحت شد. تعارف کرد:
_بفرما داخل!
غواص با شک زل زد به یدالله. بعد لبخند زد و اسلحهآش را بالا آورد.
کمکم لوله اسلحهاش را پایین آورد. شک کرد به غواص، داد زد:
_برادر مال کدوم گردانی؟
غواص بدون کلامی حرف، دوباره اسلحه را بالا آورد و طرفش نشانه رفت. یدالله با لرزش صدا گفت:
_شوخی نکن! گفتمت کدوم گردانی؟
وقتی سکوت و نگاههای غواص را دید، آهسته آهسته رفت طرف اسلحهای که آویزان بود به سقف سنگر. اسلحه را که برداشت و سر بالا گرفت، غواص عقب عقب رفت و پرید داخل آب هور! بلند شد و تند خودش را رساند کنار آب هور. فقط تکانهای آب را دید. 《کی بود خدا ... نکنه ... .》
هاشم که آمد، قضیه مرد غواص را برای او گفت. فرمانده زد پشت دستش و گفت:
+غواص شناسایی دشمن بوده! میدونی چه مدتیه دنبالش میگردیم؟
یدالله دو دست حنا بستهاش را از هم باز کرد و گفت:
_پس چرا با تیر نزد منو؟!
#ماه_شعبان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_دوم🌱 #غریبهای_بالباس_غواصی یدالله تنهایی داخل سنگر نشسته بود و بیسیم پی آر سی را تمی
#قسمت_سی_و_سوم🌱
#تیر_اندازی_بهجنازه
_بیا دیگه دارعلی!
+به خدا تو تیررس دشمنیم!
_باید هرطوریه جنازش رو بیاریم.
+به خدا بریم جلو، ردخور نداره، خوردیم. نمیبینی نامردا با تیر میزنن به جنازه.
_برای همین میگم باید بیاریمش.
+هاشم آقا! جنازه رو کردن تله.
_فکرش رو نکن، آوردنش با من!
+حرف حساب سرت نمیشه فرمانده!
_باید بیارمش، قول دادم به مادرش.
+به پیر، به پیغمبر، مادرش هم راضی نیس، چند نفر به خاطر آوردن جسد بچهاش نفله بشن.
_فقط این نیس! با تیراندازی به اون جنازه، دارن حیثیتمون رو خدشهدار میکنن.
+همین رو میخوان. بریم جلو، یه جنازه میشه سه تا، مارو میبینن. باورت نمیشه؟
_چرا باورم میشه.
+نمیترسی از مرگ؟
_نه که نمیترسم!
+آخه چرا نمیترسی؟
_من که اونارو نمیبینم، برایچی بترسم؟
#ماه_شعبان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_سوم🌱 #تیر_اندازی_بهجنازه _بیا دیگه دارعلی! +به خدا تو تیررس دشمنیم! _باید هرطوریه ج
#قسمت_سی_و_چهارم🌱
#آخر_آمبولانس
سلیم حس کرد آرنج راستش محکم خورد به قنداق کلاش. اسلحه از دستش زمین افتاد. مثل برق گرفتهها شده بود. ضعف تنش را گرفت. خواست آرنجش را مالش بدهد که جا خورد! دستش از بازو، آویزان میرفت و میآمد! از ترس عرق نشست. دست مخالف را به کتف مالید.
دستش گرم شده بود. منورهای لوستری که پایین میآمدند، دستش را جلو چشم گرفت. سرخی خون را که دید، مطمئن شد ترکش دستش را از ریشه قطع کرده و تنها به آستین آویزان است. زانو زد.
برادرش دارعلی از راه رسید، پرسید:
_سلیم زانو زدی؟!
+ترکش خوردم!
_کجات؟
+دستم ... این ... .
_بلند شو ببینم!
بلند که شد. دارعلی خیره شد به دستی.
_ چیزی نیس! قطع شده. خودت رو بکش عقب!
دارعلی راه را گرفت و رفت طرف خط دشمن. سلیم چفیه دور گردنش را باز کرد و محکم بست روی زخم کتف. فشار داد تا خونریزی کم شد. برای آنی سبک و بی حس شد.
_زخمیا بیان بالا!
توی آتش و انفجار، آمبولانس گِل مالی شدهای را دید. سوار شد. دو زخمی کف آمبولانس دراز کشیده بودند. با تکانهای آمبولانس میرفت و میآمد.
چند کیلومتری پشت جبهه؛ آمبولانس ایستاد. در عقب که باز شد، پرستاری طرف راننده رفت و صدایش کرد:
_کسی هم داری دست و پاش قطع شاه باشه؟
راننده آبخور سبیلش را جوید و گفت:
+فکر کنم یکی باشه!
پرستار جلو آمد و مقابل در آمبولانس سایه انداخت.
_دست کی قطع شده؟بیاد پایین!
سلیم جلو که آمد، پرستار گفت:
+دستت رو بده من!
وقتی سلیم دست سالمش را روی شانه پرستار گذاشت و پیاده شد؛
پرستار داد زد:
بقیه رو برسون بیمارستان شهر!
سلیم پیاده که میشد، ته آمبولانس دارعلی را دید!
#ماه_شعبان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_چهارم🌱 #آخر_آمبولانس سلیم حس کرد آرنج راستش محکم خورد به قنداق کلاش. اسلحه از دستش زمین
#قسمت_سی_و_پنجم🌱
#چلوکبابی_سهراه_خرمشهر
گرگ و میش هوا بود که موسی آمد و گفت:
_همه سنگرای دشمن پاکسازی شد.
فرمانده با شک و تردید گفت:
+به این زودی؟؟
_خیالت راحت!
مدتی بعد زیر آتش شدید دشمن، دارعلی گفت:
_با اجازتون من دیگه تحمل ندارم، میرمجایی خودم رو راحت کنم.
هاشم گفت:
+با این آتیش زیاد!
_دارم میترکم. زودی برمیگردم.
آمد بدون اسلحه برود، هاشم گفت:
+اسلحهات رو ببر، منطقه کامل از دشمن پاکسازی نشده.
موسی که بدش آمده بود، عکس العمل نشان داد:
_چرا بچه مردم رو میترسونی فرمانده؟ همه جا امن و امانه.
دارعلی مقداری آب داخل قوطی کنسرو ریخت. اسلحه را برداشت و از سنگر بیرون رفت. چند سنگری را رد کرد تا رسید به سنگر دنجی که به آن سنگر حفره روباهی میگفتند. داخل وردی سنگر شد. اسلحه را کنارش زمین گذاشت. نشست و با خیال راحت دست زیر چانه زد تا از فشاری که تنش را فلج کرده بود، خلاص شود. چشم مصنوعیاش خارش گرفت . داشت چشمش را میخاراند که چشم سالمش افتاد به دو چشم درشت و سیاهی که از داخل سنگر مثل شبحی به او خیره شده بود! چشمش را مالید. برای چند ثانیه مشاعرش را از دست داد. حرکت توی تنش خشک شد. فرمان داد به دستش. اسلحه را برداشت و کارش را نیمه کاره رها کرد و پا به فرار گذاشت . خودش را رساند به بقیه، هوار کشید:
_موسی! موسی! ... خدا لعنتت کنه!
+چیه؟چه خبرته؟ چرا رنگت پریده؟
_مگه نــ نـ نگفتی... سـ سـ سنگرارو پاکسازی کردم؟
+خب چرا!
_تــ ... تــ ... تو اون سنگر یــ یــ چیزی بِر و بِر نیگام کرد.
+فیلم در نیار، خودم داخل تک!تک! سنگرارو نارنجک انداختم. خیالاتی شدی!
_اون سنگر حفره روباهی رو میگم، نارنجک داخلش نرفته.
از موسی اصرار که سنگرها پاکسازی شده و از دارعلی انکار که نشده!
بلاخره شرط بستند.
_شرط میبندی؟
+سر چی؟
_هرکی دروغ گفته باشه، باید بقیه رو مهمون که چلو کبابی سه راه خرمشهر.
+قبول!
کم کم هوا روشن شده بود. چند نفری اسلحههای خود را مسلح کردند و با احتیاط خود را رساندند به دهانه سنگر حفرهای. موسی داد زد:
_اُخرج! اُخرج ... .
خبری نشد، تکرار کرد:
_دارعلی شرط رو باختی! کی بریم چلو کبابی؟
دارعلی دستی به فرق کم مویش کشید. پارچهلی پیدا کرد. آتش زد و انداخت داخل سنگر. طولی نکشید که سیزده سرباز دشمن دست بالا بردند و یکی یکی بیرون آمدند!
_بیاید جلو ... نه ... این طرف!
عجیب بود، هرچه به اسیرها فرمان میدادند، بیتوجه بودند!
دارعلی گفت:
_چرا اینا به حرفای ما توجه نمیکنند. شاید کلکی تو کار باشه!
موسی به اسیرها نزدیکتر شد، گفت:
_آخ!آخ! بیچارهها ...
دارعلی گفت:
_چیشده توعم آخ و اوخت هوا رفته؟
موسی بلند جواب داد:
_موج انفجار نارنجک، پرده گوش همی اینارو پاره کرده. از گوش همشون، خون اومده، مگه نمیبینی!؟
#ماه_شعبان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_پنجم🌱 #چلوکبابی_سهراه_خرمشهر گرگ و میش هوا بود که موسی آمد و گفت: _همه سنگرای دشمن پ
#قسمت_سی_و_ششم🌱
#قوطی_شیر
دو نگهبان عراقی اردوگاه با احتیاط به آسایشگاه شماره پنج نزدیک شدند. یکی چهل ساله و دیگری حدود ۵۲ سالی داشت. دست نگهبان جوانتر قوطی شیر بود. به در میله میلهای که رسیدند، نگاهشان را به داخل سالن اردوگاه انداختن که طول و عرضش، هشت در چهار بود. چیزی حدود چهل اسیر داخل آن میلولیدند. روی هم رفته ده سالن داخل اردوگاه وجود داشت که ۴۰۰ اسیر را در خود جای داده بود. کسی به دو نگهبان توجهای نکرد. نگهبان مسن چانه اش را خاراند و با فارسی دست و پا شکسته فریاد زد:
_ آهای ... .
همهمه قطع شد و چشم ها رفت به طرف در آسایشگاه. نگهبان گفت:
_ کی آواز بلده؟
اسیر ها چشم به هم انداختند. دوباره داد زد:
_ گفتم کی بلده آواز بخونه؟
قوطی شیر خشک را بالا گرفت.
_ کسی آواز بخوانه، اینو میدم بهش!
توی اوضاع بی قوطی و فشار های گرسنگی، معامله بدی به نظر نمی رسید. نگهبان سبیل پهنش را با دست مالید و منتظر جواب ماند، وقتی کسی پا جلو نگذاشت. اسرا را یکی یکی زیر چشم رد کرد تا چشمش روی سلیم که دست راستش قطع بود، قفل شد.
_تو! بیا جلو ... .
سلیم باشک و احتیاط چند قدمی به در نزدیک شد.
نگهبان با خشم فریاد زد:
_ بخوان تو! وگرنه انفرادی و ... .
سلیم جلو آمد. بین نخواندن و خواندن مانده بود؛ صدای ارشد آسایشگاه نجاتش داد.
+ من می خوانم!
با موهای فلفل نمکی پیش آمد و به در نزدیک شد. بقیه زل زده بودند به ارشد! روبه نگهبان کرد و گفت: +میخوانم برات سیدی!
چرخید و رو به قبله شد. دو زانو روی زمین نشست پلک روی هم گذاشت آیاتی از قرآن را زیبا خواند. قرائت قران که تمام شد. اسیر ها چرخیدند و به در نگاه انداختند. جلو در فقط قوطی شیر بود.
#ماه_شعبان
#کتاب_خوب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_ششم🌱 #قوطی_شیر دو نگهبان عراقی اردوگاه با احتیاط به آسایشگاه شماره پنج نزدیک شدند. یکی
#قسمت_سی_و_هفتم🌱
#نوک_حمله
از آن طرف بی سیم شنید:
_خونسرد باش! آتیش بریزید رو دشمن! نگذارید روحیه نیروها پایین بیاد!
عظیم پیش خود گفت:《 معلوم نیست زیر کدام سنگ رو محکم نشسته و نوشابه خنک میخوره، آن آنوقت دستور میده زیر آتش دشمن بجنگم و کشته شدن نیروهای گروهانم رو ببینم.》
هرچه از آتش دشمن و وخامت خط اول جنگ میگفت و کمک میخواست. دوباره از آن طرف خط حرف قبل، تکرار میشد. زد سیم آخر و داد زد:
_ نشستی بالای گود و میگی لنگش کن! زحمت به خودت بده و بیا نوک حمله، بفهمی اینجا چه خبره!
جواب شنید:
+ سمت چپ، ۲۰۰ متر بیا جلو! منتظرتم.
عظیم با طعنه گفت:
_ بیام تو کدوم سنگر بتونی؟
+ بیای چند نخل میبینی، پیدام می کنی.
دشمن از دهانه کانال دریاچه ماهی آتش میریخت. بلند شد. چند قدم بر میداشت، دوباره خیز میرفت روی زمین. شانه خاکریز کوتاه را گرفت و با احتیاط پیشرفت.
چشم انداخت. کنار خاکریز کوتاهی، چند سنگر بدون سقف و چند تا نخل دید! جنگ تن به تن شده بود. زیر نخل سوختهای، داخل هالهای از دود و باروت، دو نفر را دید. نزدیک رفت. کسی که گوشی بیسیم جلو دهان داشت، به نظرش آشنا میزد. صورت به صورت که شدند، گفت:
_ هنرستان نمازی شیرازی؟ رضا فرخی کاپیتان تیم!
غریبه گفت:
+ تو! عظیم ریاستی، نوک حمله تیم فوتبال هنرستان!
خمپارهای زمین خورد و عظیم خیز رفت روی زمین. سر که بالا کرد، رضا ایستاده، گوشی بیسیم را گرفته بود و حرف میزد.《 چرا دراز نکشید روی زمین؟ باز رقابت! با تیم فوتبال کلاس ... اون سال فینال بازی رو از ما بردن و قهرمان شدن. با گلهای رضا. دو هیچ ... .》
بلند شد و کنار رضا ایستاد. خمپاره بعدی که زمین خورد، دراز نکشید.《 به مرگ میکنه؟ میترسه مثل من ... هنرستان هم کله نترسی داشت. رقابتمون کشید توی تیم هنرستان؛ دوتایی نوک حمله! عجب تیمی! سال اول شدم قهرمان آموزشگاههای شیراز.》
ادامه دارد ........
#امام_زمان
#معرفی_کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---
داداشابــراهـــیـــم🇮🇷
#قسمت_سی_و_هفتم🌱 #نوک_حمله از آن طرف بی سیم شنید: _خونسرد باش! آتیش بریزید رو دشمن! نگذارید روحی
ادامه داستان
#نوک_حمله
رضا را نگاه کرد. توجهاش به او نبود. شاید بود و روی خودش نمی آورد . خمپاره نزدیک آنها خورد. 《ترسیدم، مثل روز بازی فینال مدرسه. اون نمیترسه؟ فرقش با من اینه که جلو ترسش رو بگیره. جا نمیزنم. باید پا به پاش برم. توی تیم منتخب مدارس، تنها یکی میتونست فیکس بازی کنه. رقابت رو باختم ... آخ خدای من!》
درد را توی ران حس کرد.از رانش خون آرام بیرون آمد. چفیه دور گردنش را باز کرد . گذاشت روی زخم و فشار داد، رضا گفت:
_میتونی جلو عراقیا رو تو نوک حمله بگیری. نباید پاشون برسه به دشت.
+مشکله! سعی خودم رو میکنم.
عظیم خودش را رساند به گروهان. پشت خاکریز نیروهایش هنوز زمین گیر بودند. همه را تشویق کرد به مقاومت. نیم ساعت نگذشته بود که نوک حمله، دستی به شانهاش خورد.
_چخبر عظیم!
رضا بود. رفت کنارش. ادامه داد:
_اون تیربارچی و آرپیچیزن، دارن اذیت میکنن. آرپیچی میزنیم. اشاره کرد به سر کانال.
+آرپیچیزن با من، تیربارچی مال تو!
عظیم خواست نشانه گیری کند، رضا تیربارچی را با گلوله اول فرستاده بود هوا. دست به دست کرد، آرپیچیزن که سرش را بالا آورد؛ شلیک کرد و آرپیچیزن دو نیم شد. آتش کم شد و دشمن عقب نشینی کرد. همراه گروهانش دشمن را تعقیب کرد. به میدان مین دشمن که رسید، بیسیم زد و گفت:
_آقا رضا! میدون مین رو رد کردیم، جلو کانال مستقریم.
+عظیم میتونی راه کانال رو ببندی؟
_تا کِی؟
+هرچی بیشتر، بهتر.
_کاری نداره. رو چشم!
+عظیم نباید یه عراقی از کانال بیاد بیرون. ببینم چیکارمیکنی!
چیزی نگذشت که یک گردان از نیروهای تکاور دشمن هجوم آورد تا از کانال بیرون بیایند. دستور آتش داد. هرچه گلوله داشتند روی دهانه کانال ریختند. یک نفر هم نتوانست از کانال بیرون بیاید.
دشمن صبح دوباره حمله کرد. به قدری آتش ریختند روی دشمن که مهماتشان ته کشید. کمکم عراقیها از کانال بیرون آمدند و درگیری سخت و تن به تن شد. گروهان عظیمشروع کردند به عقب نشینی. داخل میدان مین که شدند، عظیم پایش رفت روی مین و به هوا پرتاب شد. زمین که افتاد پایش از مچ قطع شده بود. بلند شد و روی پای دیگر لیلی کرد. با یک پا خودش را رساند خاکریز دفاعی. باز دستی خورد به شانهاش.
_خسته نباشی آقا عظیم! گل کاشتی تو نوک حمله! حالا موقع تعویضه!
+میمونم!
رضا نگاهی به پای قطع شده عظیم انداخت. خون از آن بیرون میزد. اشاره کرد به یکی، دو نفر و گفت:
_اینو بندازید رو برانکارد، باید تعویض بشه.
#امام_زمان
#معرفی_کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم
🕊داداـشابراهــیـــمــــ💔
@dadashebrahim2
---»»♡🌷♡««---