امروز یکی از مربیهای کانونمونو دیدم. البته کانون منحل شدهمون :(
اومده بود محل کارم، و همین حین ک من داشتم کاراشو انجام میدادم، متوجه حلقهم شد.
با اشتیییاق پرسید: فاطمه! ازدواج کردییی؟
منم چون دورمون آدم بود با شرم گفتم اره ^^ یکسالی میشه
و شروع کرد پرسیدن ک کی هست و ...
ولی ایشون همون مربیمون بودن ک میگفتن من همش میگفتم نمیخوام ازدواج کنم و زودتر از دوستام ازدواج کردم. و دقیقا همون روزا وقتی اینو تعریف مرد برامون، منم بالافاصله گفتم: منم نمیخوام حالا حالاها ازدواج کنم. برگشتن گفتن: دقیقا منم مثل تو میگفتم و الان ازدواج کردم. مطمئنم تو هم زودتر از دوستات ازدواج میکنی...
و دقیقا همینم شد😂🌚
دلایلی ک قلبم برا خودش داره رو، هیچ وقت منطقم متوجهش نمیشه، منطق بقیه ک جای خود داره.
وقتی برقا قطع میشه و امید داریم وصل شه و نمیریم خونه: با مسئولم گشت زدیم، تو نماز خونه دراز کشیدیم، من یکم کتابمو خوندم، رفتیم مزار شهدا و کلی باهم حرف زدیم.
فقط زدیم
نسکافه هم بر بدن زدیم ☺️
حالا هفته دیگه از دماغم در میاد ☺️
کاش میشد ی روز دیگه هم بیام اینجا 🥲🥲🥲
اگه غیبتام جا داشت قطعا از دانشگاه میزدم میومدم 🥲🥲
داییناسِر
ی روز اومدیم کار کنیم، هی برقا رو قطع میکننننن یذسخسکزپرمیمی😐😐😐😐😐😐😐😐 نسکافه دادن بخوریم ب اعصابمون م
نباید میخوردم
دارم از شدت سرفه خفه میشم.
پ.ن: از همون موقع ک مریض شدم سرفههام مونده باهام🥲🤦🏻♀
و شاید باورش براتون سخت باشه، ولی استرس تولد همسر مبهوم رو دارم 😐😂 ک خوب پیش میره یا ن😐😂
ینی بیشتر استرس برنامه ریزیاشو دارم😂😐🌚