واقعا عذرخواه خانوادم هستم.
مثل هر خانواده ای باگ هایی داشتن، بخاطر رفتارشون بار ها با گریه خوابیدم،
اما امشب..
امشب فقط دلم میخواست نباشم..
تهش چهل روز گریه میکنن
نه؟
ته ته تهش یه دوسال جای خالیمو حس میکنن.
هوم؟
ولی دیگه بخاطر من قرار نیست خون به جگر شن... :)
ی جا خونده بودم غم سنگینه، باعث میشه آدم یک وزنه ای برای انجام کارهاش رو خودش حس کنه.
اینارو گفتم ک غر بزنم کاری ک بهم سپردن و فردا باید تحویل بدم هنوز تموم نشددده😩
سه روزه میشینم پشت سیستم ولی تموم نشده
هرچند سه روز رو کامل خونه نبودم ک انجام بدم، ولی بازم خییلییی طولانی شد :/
اصلا ارزش اینقدر وقت گذاشتن نداره بنظرم :/
کاش میشد اینو میذاشتم تو ی سایت کاریابی، میگفتم دو تومن هرکی انجام داد بهش میدادم🤣
هیچ آورده ای ک برام نداره، حداقل میشتم تو تایم این سریال میدیدم🦦
امروز با نرگس رفتیم به یک عزیزی ک خیلییییی به ما کمک کرده بودن سر بزنیم، قرار بود یک ساعته بریم و برگردیم سه ساعت اونجا بودیم 😬
من ک از صبح بیرون بودم و هیچی نخورده بودم، نرگس هم گفت منم ناهار نخوردم، داشتیم میمردیم. خیلی هم نمیخواستیم هزینه کنیم. خونه هم ناهار گذاشته بودن برامون قطعا. گفتیم عیده خودمونو شیرینی مهمونی کردیم😂
پ.ن : بنظرم خیلی عجیب بود یهو هوسی دوتا دونه شیرینی بخری. شاید برا یک عده عاده باشه😬