eitaa logo
دانشجو آزاد کرمان
490 دنبال‌کننده
150 عکس
160 ویدیو
2 فایل
رسانه تبیینی دانشجویی استان کرمان
مشاهده در ایتا
دانلود
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی قاب‌ها را نمی‌شود فقط دید؛ باید زندگی‌شان کرد... در میان انبوه قدم‌ها، دست‌هایی بودند که بی‌صدا سهم خود را از خدمت ادا کردند افتخار، در دیده شدن نیست؛ در خدمت کردن است دعا می‌کنیم خداوند عاقبت همه ما را به خیر ختم کند و توفیق خدمت خالصانه را از ما نگیرد
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه‌ی روایت‌ها از قابِ اصلی شروع نمی‌شوند... بعضی از ماندگارترین لحظه‌ها، همان گوشه‌هایی هستند که کمتر دیده می‌شوند؛ جایی میان خستگیِ شیرین، لبخندهای بی‌ادعا، هماهنگیِ دست‌ها و دل‌هایی که فقط برای خدمت کنار هم ایستاده‌اند. این‌ها فقط چند قاب از روزهای خادمی در مشهد است؛ روزهایی که شاید زود تمام شوند، اما اثرشان تا سال‌ها در دل می‌ماند. اگر خادمی، سهمی از لطف خداست؛ دعا می‌کنیم این لطف، همیشه نصیبمان بماند و عاقبت همه‌ی خادمان، به خیر ختم شود
سکانس صفر | آغاز یک سفر از چند روز قبل، سفر شروع شده بود... نه از وقتی که چمدان‌ها بسته شدند، نه از وقتی که قرار شد بریم،  نه حتی از وقتی که ساعت حرکت را اعلام کردند... سفر از همان لحظه‌ای آغاز شد که خبر رسید: باید برویم. از آن روز، مدام خودم را در حال آماده شدن می‌دیدم...!  هی چمدان را باز می‌کردم، می‌بستم، دوباره چیزی یادم می‌آمد، دوباره بازش می‌کردم. جانماز را برمی‌داشتم، کنار می‌گذاشتم، دوباره برمی‌داشتم...!  انگار دل، زودتر از ما راه افتاده بود. در ذهنم، بارها مسیر را رفته بودم... بارها رسیده بودم... بارها خودم را میان جمعیتی تصور کرده بودم که آمده‌اند تا آخرین سلامشان را زمزمه کنند. ما هنوز نرفته بودیم... اما دلمان، مدت‌ها بود که در مسیر بود. و هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم قرار نیست این سفر، همان سفری باشد که در خیالمان ساخته بودیم...!  یک سفر متفاوت و پر از غم و اندوه یتیمی...!
سکانس اول | رسیدن رسیدیم... نه به مقصدی که در خیالمان ساخته بودیم، بلکه به جایی که قسمتِ این سفر بود. راه، تمام شد... اما انگار دلتنگی، تازه نفس گرفته بود. چمدان‌ها را آرام روی زمین گذاشتیم؛ نه از خستگی راه... از سنگینی دلی که تمام مسیر، چیزی را با خودش حمل می‌کرد. دیوارها برایمان غریبه بودند، اتاق‌ها هم... اما مگر دل، این روزها با جایی آشنا بود؟ هرکس گوشه‌ای نشست... یکی بی‌صدا وسایلش را مرتب کرد، یکی سجاده‌اش را پهن کرد، یکی فقط خیره ماند... انگار همه منتظر بودیم... منتظر اینکه باور کنیم رسیده‌ایم. اما حقیقت این بود؛ ما فقط به محل اسکان رسیده بودیم... دلمان، هنوز در راه بود. هنوز میان آن سلامی مانده بود که نمیدانیم نصیبمون میشه یا نمیشه... میان آن وداعی که قسمتمون میشه یا نمیشه... این سفر، از همان قدم‌های اول، بیشتر از آنکه سفرِ جاده باشد، سفرِ دل بود... و دل، هنوز نرسیده بود...
دانشجو آزاد کرمان
سکانس اول | رسیدن رسیدیم... نه به مقصدی که در خیالمان ساخته بودیم، بلکه به جایی که قسمتِ این سفر ب
سکانس دوم | آغاز خدمت بالاخره وقتش رسید... آن همه راه، آن همه انتظار، آن همه دل‌سپردن... رسید به پوشیدن لباسی که قرار بود فقط یک لباس نباشد؛ نشانِ خدمت باشد. از اینجا به بعد، دیگر قرار نبود فقط زائر باشیم... قرار بود سهم کوچکی از این مسیر، بر دوش ما باشد. عجیب است... گاهی خدا، قبل از آنکه آرزویت را به تو برساند، تو را مشغول خدمت می‌کند؛ تا یادت نرود، راه رسیدن به محبوب، از خدمت به بندگانش می‌گذرد. این چند روز، قرار نبود فقط کار کنیم... قرار بود خودمان را پیدا کنیم، میان لبخند یک زائر، میان خستگیِ آخر شب، میان سلام‌هایی که بی‌هیچ توقعی رد و بدل می‌شد. خادمی، گاهی یعنی دیده نشدن... یعنی دویدن و نخواستنِ هیچ سهمی، جز رضایتِ صاحب این راه. و ما... در ابتدای این مسیر ایستاده بودیم؛ با دستانی که هنوز کاری نکرده بودند، اما با دل‌هایی که از همان لحظه، بوی خدمت گرفته بودند. بسم‌الله... خادمی تازه آغاز شده بود.
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشت هر گفت‌وگو، ساعت‌ها فکر، تلاش، چالش و ایستادگی است این مستند، روایتی از مسیر «کافه گفت‌وگوی سیار بشری»؛ از پشت صحنه تا لحظه اجرا....🤝✨
دانشجو آزاد کرمان
سکانس دوم | آغاز خدمت بالاخره وقتش رسید... آن همه راه، آن همه انتظار، آن همه دل‌سپردن... رسید به
سکانس سوم | میانِ شلوغی... از یک جایی به بعد، دیگر زمان معنا نداشت... فقط جمعیت بود... جمعیتی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. یک نفر دنبال شارژر بود، یکی دنبال پریز... یکی گوشی‌اش خاموش شده بود و می‌خواست فقط یک تماس بگیرد، فقط خبر بدهد که «رسیدم...» و ما، میان این همه شلوغی، از این سمت به آن سمت می‌دویدیم. شاید سهم ما، همین چند دقیقه برق بود... همین پیدا کردن یک پریز خالی... همین لبخندی که بعد از روشن شدن گوشی روی صورت یک زائر می‌نشست. خادمی، همیشه کارهای بزرگ نیست... گاهی خادمی، یعنی وسط ازدحام، حواست به یک نفر باشد که تمام امیدش، به همان چند درصد شارژ باقی‌مانده‌ی گوشی‌اش است. شلوغی ادامه داشت... خستگی هم... اما میان آن همه رفت‌وآمد، یک چیز مدام تکرار می‌شد؛ «خدا را شکر... مشکلش حل شد.» شاید همین، تمام مزد آن لحظه‌ها بود.
دانشجو آزاد کرمان
سکانس سوم | میانِ شلوغی... از یک جایی به بعد، دیگر زمان معنا نداشت... فقط جمعیت بود... جمعیتی که ل
سکانس چهارم | رسیدن... کم‌کم... شهر رنگ دیگری گرفت. اتوبوس‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسیدند... چمدان‌ها روی زمین کشیده می‌شدند... چهره‌هایی خسته، اما پر از شوق. هر سلام، بوی دلتنگی می‌داد. هر قدم، انگار سال‌ها انتظار را با خودش آورده بود. ما ایستاده بودیم... با لباس خادمی، با دستانی که آماده‌ی خدمت بود، و با دل‌هایی که از دیدن این جمعیت، آرام‌آرام جان می‌گرفت. عجیب است... گاهی تمام خستگی راه، با اولین لبخند یک زائر از بین می‌رود. انگار همه آمده بودند... نه فقط از شهرهای مختلف، بلکه از دلتنگی‌های مختلف. یکی آرام اشک می‌ریخت... یکی فقط سکوت کرده بود... یکی زیر لب صلوات می‌فرستاد... و ما، در میان این همه آدم، بیشتر از همیشه فهمیدیم خادمی، یعنی قبل از آنکه دستت به کار باشد، دلت کنار زائر باشد. سفر تازه جان گرفته بود...
دانشجو آزاد کرمان
سکانس چهارم | رسیدن... کم‌کم... شهر رنگ دیگری گرفت. اتوبوس‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسیدند... چمدان‌ها
سکانس پنجم | صبر... ساعت از زمان همیشگی گذشته بود... غذا هنوز نرسیده بود. کم‌کم صف‌ها طولانی‌تر می‌شد، نگاه‌ها به ساعت می‌افتاد، و سؤالِ تکراریِ همه یکی بود: «غذا کی می‌رسه؟» ما هم مثل همه منتظر بودیم... اما این بار، قرار نبود فقط غذا تقسیم کنیم. قرار بود آرامش تقسیم کنیم. یکی با لبخند جواب می‌داد، یکی عذرخواهی می‌کرد، یکی می‌رفت تا دوباره پیگیر شود، و یکی فقط با یک جمله، دلِ زائری را آرام می‌کرد: «ان‌شاءالله تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسه...» شاید غذا کمی دیر رسید... اما خادمی، همین لحظه‌ها معنا پیدا می‌کند. وقتی خسته‌ای، وقتی تحت فشاری، وقتی همه از تو پاسخ می‌خواهند، و باز هم لبخندت را از زائر دریغ نمی‌کنی. آن روز فهمیدیم... گاهی بزرگ‌ترین خدمت، نه در رساندن غذا، که در حفظ آرامشِ دلِ مردمی است که مهمانِ این سفرند.
دانشجو آزاد کرمان
سکانس پنجم | صبر... ساعت از زمان همیشگی گذشته بود... غذا هنوز نرسیده بود. کم‌کم صف‌ها طولانی‌تر م
سکانس ششم | نوبتِ ما نشد... صبحِ تشییع بود... همان روزی که برایش آمده بودیم... همان روزی که همه‌ی این خادمی‌ها، مقدمه‌ی رسیدن به آن بود. اما قسمت، برای ما شکل دیگری داشت. به‌جای اینکه میان جمعیت راهیِ مراسم شویم، کنار هم نشستیم... یکی خرما داخل پک می‌گذاشت، یکی سالاد الویه، یکی نان، یکی آبمیوه؛ یکی هم بسته‌ها را می‌بست... و آنها را شمارش می کرد پک‌های کوچکی که قرار بود همراهِ زائرها باشد، در مسیری که به تشییع می‌رفتند. دست‌ها مشغول آماده کردن بود، اما دل‌ها... دل‌ها میان آن جمعیت پرواز می‌کرد. هر بسته‌ای که آماده می‌شد، انگار تکه‌ای از دلمان را هم با خودش می‌برد. یکی‌یکی زائرها آمدند، پک‌هایشان را گرفتند، لبخند زدند، راهی شدند... و ما... تا آخرین نفر را بدرقه کردیم. آن روز فهمیدیم، گاهی سهمِ خادم، رفتن نیست... گاهی سهمِ خادم، این است که دیگران را با آرامش راهی کند، و خودش، پشتِ صحنه بماند. نوبتِ ما نشد... اما شاید همین، زیباترین قسمتِ خادمی بود؛ اینکه دست‌هایمان، زائران را بدرقه کرد... حتی اگر دل‌هایمان، آرزوی بودن میان همان جمعیت را داشت.
دانشجو آزاد کرمان
سکانس ششم | نوبتِ ما نشد... صبحِ تشییع بود... همان روزی که برایش آمده بودیم... همان روزی که همه‌ی
سکانس آخر | بازگشت... بالاخره... وقتِ رفتن شد. چمدان‌ها، همان چمدان‌های روز اول بودند... اما صاحب‌هایشان دیگر، آدمِ روز اول نبودند. اتاق‌ها را یکی‌یکی تحویل دادیم، با خادم‌ها خداحافظی کردیم، با رفاقت‌هایی که فقط چند روز عمر داشتند، اما انگار سال‌ها در دلمان ریشه دوانده بودند. راهِ برگشت، آرام‌تر از راهِ آمدن بود... هرکسی گوشه‌ای نشسته بود، خیره به پنجره، غرقِ فکر. در ذهنمان، همه‌ی این چند روز را مرور می‌کردیم... از شوقِ آمدن... تا سختیِ راه... از خستگیِ خادمی... تا لبخندِ زائرها... از نرسیدن‌ها... آری... قسمت نشد هر آنچه در دلمان بود، اتفاق بیفتد. قسمت نشد آن وداعی را که آرزویش را داشتیم، زندگی کنیم. قسمت نشد در همه‌ی لحظه‌هایی که برایش آمده بودیم، حاضر باشیم. اما شاید... خدا سهم دیگری برایمان نوشته بود. سهمِ ما، خدمت بود... صبر بود... و یاد گرفتنِ این حقیقت که همیشه رسیدن، به معنای حضور در مقصد نیست. گاهی... رسیدن، همان جاست که از خواسته‌ی دلت می‌گذری، تا دلِ دیگری به مقصد برسد. اتوبوس، آرام از شهر دور می‌شد... اما چیزی از ما، همان‌جا جا ماند. میانِ آن روزهای شلوغ، میانِ لباس‌های خادمی، میانِ اشک‌هایی که دیده نشد... و ما... با همه‌ی نرسیدن‌ها، دستِ پر برمی‌گشتیم. چون این سفر، بیش از آنکه ما را به مقصدی برساند، ما را به خودِ خادمی رسانده بود...