اما ....
همانجا، موقع دیدنش در سینک، آن صدای آشنایِقدیمی درگوشم زمزمه کرد:
قَدرُ الرجُلِ على قَدرِ هِمَّتِهِ!
ارزش مرد به اندازه همّت اوست!
و همت آنچیزیست که برایش بیقرار باشی و غمش دلت را به جلزولز بیندازد!
خب راستش هر خیری را که در این شکستن نفهمیدم؛ اینش خوب بود که فهمیدم اندازهام قدِ همان قوریِ فکَستنی چایساز است.
دیگر راحتتر میتوانم پیشبینی کنم که آن دنیا با چهکسانی(چیزهایی!) قرار است یکجا بنشینم.
حالا بیشتر از قوری برای خودم و به حال خودم غصه میخورم.....
کابینت را که میخواستم مرتب کنم قوری را به کنج کابینت سراندم.
گفتم 《این که دیگه استفادهای برامون نداره حالا حالاها؛ هلش بدم اون تهمهها که جلو دستم نباشه》.
درست فردایش بود که قوری چایساز شکست.مجبور شدم با هر سختیای که بود از ته کابینت بجورمش و بیرون بیاورمش!
درست همینجا بود که همان صدای قبلی نزدیکتر آمد در گوشم فرمود:
《عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ.
خدارا بهوسیله بَرهم خوردن تصمیمها، فسخ پیمانها و نقض ارادهها شناختم.》
مخلصکلام که یک غلطنامه نوشتم و میخواهم بگویم:
خدایا ببخش اگر گاهی ما زیادی خودمان را آدم حساب میکنیم و برنامه میچینیم و بهخیال خودمان آینده نگری میکنیم!
ببخش اگه گاهی فکر میکنیم که خداییم و اگر بگیم "کن" پس باید سریع بشود "فیکون".
ببخش که اگر گاهی بین خردهریزههای زندگی نمیبینیمت مربی!
┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
کابینت را که میخواستم مرتب کنم قوری را به کنج کابینت سراندم. گفتم 《این که دیگه استفادهای برامون ن
📝| پینوشت:
در طول این اتفاق، مولا(ع) بالای سرم ایستاده بود و با حرفهایش دلم را میتراشید و صیقل میداد. بلکه یادگیری و تذکرِ موقعِعمل برای شاگردِ تنبلش کارساز شود.
و من میدانم یکروزی نگاهِگرم مولا(ع) نه تنها من بلکه همهی عالم را نجات میدهد!
ما خیلی روی علی(ع) و خاندانش حساب باز کردهایم.
پ.ن: دو حدیثِ متن؛ از امیرالمؤمنین(ع) است.
✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست!
که آشنا، سخن آشنا نگه دارد...🌿
#حافظ
✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| نوزدهمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| مثل همه عصرها 🖋| زویا پی
══•✼🌸📖🌸✼•══
مدتهاست از کتابهای زویاپیرزاد انتظار خاصی ندارم.
انتظار ندارم من را از جایم بلند کند و با یک بارانداز سرجایم بنشاند. من منتظر اتفاق خاصی توی کتابهایش نیستم.
راستش بعد همان مدتها فهمیدم که لای کتابها پیرزاد باید زندگی کرد و از جریان عادی و روزمرگی زندگی لذت برد.
چشمهایت را ببندی به دهه ۸۰ یا حتی قبل انقلاب بروی و تجربهاش کنی.
این کتاب هم همینطور بود. روزمرگیهای عادی زندگی با نگاهِ ظریف پیرزادی بدون اتفاق دراماتیک!
پیشنهادش میکنم!؟
شاید مورد علاقهی دوستانِ علاقهمند به اتفاق نباشد.
ولی اگر میخواهید روزمرگیها را جور دیگری ببینید شاید بد نباشد ظهری یا عصری، سری به "مثلهمه عصرها" بزنید.
══•✼🌸📖🌸✼•══
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃 🍃 🪴| بیستمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| مسخ 🖋| فرانتس کافکا 🍃 🌸🍃
══•✼🌸📖🌸✼•══
مسخ داستان پسریست که از خواب بیدار میشود و میبیند سوسک شدهاست!
فرانتسکافکا رک و پوستکنده میآید و حرفش را میزند!حوصلهی حاشیه را هم ندارد.
او در مسخ میگوید روابط آدمها براساس سود و ضرر است! و عواطف و خانواده و اینها همهاش کشک است!
مسخ داستان آدمهایست که آرام آرام به حاشیه میروند و سربار دیگران میشوند.
خب حالا این شاهکار و فکر زیبا(!!) را شایسته بود چهکسی ترجمه کند؟
آفرین صادق هدایتجانِ عزیزدل!!!
خلاصه که در و تخته نویسنده و مترجم جور است.
ممکن بعد از خواندن این کتاب (بخاطر قالب اغراق آمیز و سیاهش) غمی بر دلتان مستولی شود!
پیشنهاد من این است که با خوردن یک آیسپک پستهای یا شکلاتی سریع غم را زدوده و به زندگیتان برسید.
پیشنهادش میکنم!؟
منِ فانتزی ندوست، بدم نیامد ازش.
با فرم، محتوای افکارش را خوب رسانده بود.
پ.ن: حالا خودمانیم، واقعا روابط این دنیایِ .... برپایهی سود و زیان نیست؟😌
══•✼🌸📖🌸✼•══
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
وقتی کتابهای کافکا و هدایت رو پشت هم میخونی تنها درخواستت از خداوند متعال همینه😂: