هدایت شده از [ هُرنو ]
به یاد خواهرمان #میثاق_رحمانی، جهت شرکت در ختم قرآن، صلوات، فاتحه، ذکر لا اله الا الله و... از طریق پیوند زیر، اقدام کنید.
👇
https://iporse.ir/6251613
بخوانیم تا برایمان بخوانند...
نماز لیلة الدفن: میثاق بنت مهدی
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
به یاد خواهرمان #میثاق_رحمانی، جهت شرکت در ختم قرآن، صلوات، فاتحه، ذکر لا اله الا الله و... از طریق
┄┅┄✶★ 🍃🥀🍃 ★✶┄┅┄
راستش دنیایِ لطیفِ هنر و هنرمند همانقدر که شیرین است، ترسناک هم است.
آدم را حساس میکند .
انگار رنج تندتند در خانهات را میکوبد
و تو راه با آدمهای دیده و ندیده زندگیات گره میزند.
مثلا وقتی میگویند فلانی مُرد دیگر دنبال این نمیگردی که کهبود و خاطرات مشترکتان باهم چهبود.
فقط کافیست به مادرش فکر کنی تا گریهکنی...
به بغض گلویِ گرفته پدرش فکر کنی تا اشک بریزی ...
و از همه سختتر، توی آینه به خودت نگاهکنی تا ناله بزنی!
من از دیروز در غم #میثاق_رحمانی گریه کردم و اشک ریختم و ناله زدم.
برای مرگی که بیخبر میآید و مارا میبلعد.
مایی که کیسههایمان خالیست و کفشهایمان پاره.
خوشبهحال میثاقرحمانی که قلب و قلمش پر از کلماتِ خدا بود.
خوشبهحالش که رویش سفید شد...
❁❁❁┅═══════┅❁❁❁
لطف کنید برای خواهرعزیزمان در مبنا فاتحهای بخوانید؛
در کنارش اگر توانستید و خواستید برای من هم دعا کنید....
مگر دعا کارسازم شود.
┄┅┄✶★ 🍃🥀🍃 ★✶┄┅┄
بشارت می دهد هر دم عصای پیر در دستم...
که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا!
#صائبتبریزی
❁❁❁┅═══════┅❁❁❁
سکانس دوم،صبح:
زهرا صوتی را در گروه سه نفرهیمان میفرستد.صوت را بازنکردهام اما میدانم جریانش چیست. زیرش با خط درشت نوشتهاست "خادمی حرم امیرالمؤمنین در اربعین". چند هفتهای هست که از شنیدنش توی کانالِ باشگاهِ مبنا فرار کردهام. بالاخره یا شایدهم بالاجبار گوشش میدهم. صدای یکی از استادیارهای مبناست. توضیح میدهد که قرار است گروهی داوطلب را در ایام اربعین خادم حرم کنند و آنها نیز روایت آنروزها را بنویسند.
آخر صوت صدایش را کمی جدیتر میکند میگوید:((فقط همراه و بچه نمیشه بیارید.))
بغض اندازه هسته آلبالو را قورت میدهم و برای زهرا مینویسم:(( تو اگه میتونی برو، من فعلا شرایطشو ندارم.))
سکانس سوم، عصر همانروز:
اولین بار است در کلاس شرکت کردهام. تعریفش را بارها از بچهها شنیده بودم. کلاسِ خواندنِ داستان و نقدِ آن.
بعد کلاس میروم پیش استاد.مشغول صحبت است. سلامی میکنم. جوابم را که میدهد بوی تند سیگارِ دهنش توی صورتم میزند.
میگویم یک پسر کوچک دارم، میخواهم با خودم سرکلاس بیاورمش.
عینکِ مستطیلیش را کمی جابهجا میکند. میگوید بهشرطی که تمام کلاس آرام و ساکت باشد، در غیر این صورت نمیشود.
اشاره میکند به چند خانم و آقایی که دورتر ایستادهاند و میگوید اینها همه بچه دارند ولی نمیآورند.نظم کلاس مهم است.
بغضِ اندازه هسته زردآلو جلوی نفسم را میگیرد. به هر زوری است قورتش میدهم. استاد حق دارد که نظم کلاس برایش مهم باشد. بالاخره نقدداستان است دیگر.سکوت میخواهد، آرامش میخواهد. میدانم نمیشود بچهی دوساله را دو ساعت روی میز و صندلی آرام نگه داشت. از استادتشکر میکنم و خداحافظی هم میچسبانم تنگِ تشکرم. پیشِ بچهها میآیم. با خنده میگویم با شرایطم و صحبتهای استاد نمیتوانم دیگر کلاس را بیایم. همدلیشان گرمم نمیکند. میدانم شب قرار است بالشتم خیس بشود. سعیده میگوید حیف شد و میخواست بامن از این به بعد کلاس را بیاید.
میگویم :((من که نمیتونم بیام دیگه. ولی تو برو، حیفه نری.))
سکانس چهارم، شبِ همانروز:
از بچهها جدا میشوم. روی صندلی مترو فرو میروم. مچالهی مچاله.
ویبره گوشی دستم را میلرزاند.بابا است.
صدایم را صاف میکنم.
_الو انیس
_سلام بابا.
_سلام، محمد میخواد باهات حرف بزنه.
صدایم را سرحالتر میکنم.
_سلام مامان جووون.
_ماما ...ماما..
چند لحظه سکوت میشوم. یکهو محمد داد میزند: اَییش...اَییش...(انیس).
خندهم میگیرد. کمی حرف میزنمو گوشی را قطع میکنم. به عکس محمد روی پسزمینه گوشیام لبخندی میزنم.
کمرم را چپ و راست میکنم. تِقتِق قلنج بلند میشود. نفسم را عمیق توی ششها فرو میدهم. حالم جا آمد. "آخییش" بلندی میگویم.
گوشی را برمیدارم و دوباره شماره بابا را میگیرم. ازشان میخواهم زودتر محمد را به خانه ببرند. آخر طاقت ندارم برسم خانه و محمد نباشد. دلم برایش تنگ شده.
میخندد و میخندم.
صدای ماما ماما محمد از دور میآید.
#مادری_بدون_روتوش
❁❁❁┅═══════┅❁❁❁
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____ سکانس اول، دو هفته و اندی پیش از آنروز:
سکانس اول؛ دو هفته و اندی قبل از آنروز:
اسم رضاامیرخانی را که دیدم چشمهایم برق زد. پیام را برای ترنم بازارسال کردم.
گفتم: بریم؟
گفت: بریم.
قرار بود یک قرار کوچک و خودمانی در کافهای با حضور امیرخانی برگزار شود تا کتابهایی را باهم بخوانند و نقد کنند.
____
دوباره به ترنم پیاممیدهم.
میگویم: راستی محمد رو با خودم بیارم تو که اذیت نمیشی؟
ترنم را میشناسم، دختر راحت و باحالیست. میدانم اذیت نمیشود ولی برای احترام هم که شده باید ازش بپرسم.
میگوید: بیار خب؛ زشته این حرفا😒.
به کافه که میرسیم. امیرخانی گوشه یک میز بزرگ نشستهبود و خانمها و آقایانی هم دورش. خیلی زود میفهمیم که از اقبالِ خوبمان نویسنده کتابِ "شبِبازی" هم حضور دارد.
به محض نشستنمان کافه دار یک قوطی پر از آجربازی برای محمد میآورد.
نمیخواستم قبول کنم ولی نمیدانم چهشد که دستهایم سمت کافهدار دراز شد.
تقریبا روبهروی امیرخانی قرار گرفتهبودم.
امیرخانی صحبتش را با تقویزاد شروع میکند. همان اولِ کار قوطی آجربازی از دست محمد سُر میخورد روی میز و صدای پخش شدنش توی کافه میچرخد. همه چشمها برمیگردد سمتم. آب دهانم را قورت میدهم و دستم را به نشانه معذرت بالا میبرم.
خانمی از دور برایم لبخند میزند. سَرها که برمیگردد نفسم را با سرعت از گلو به بیرون هل میدهم. دستم را به قوطی لگو میگیرم که دوباره نیفتد و سعی میکنم به صحبت تقویزاد درباره کتابش گوش دهم. ناگهان دستی را روی شانهام احساس میکنم. برمیگردمم.همان خانمیست که لبخندش را برایم از دور فرستاده بود.
در گوشم میگوید: تو گوش بده!
و به محمد اشاره میکند.
_من باهاش بازی میکنم.
تار مویی را از گوشهی روسری داخل میدهم و میگویم: دستتون درد نکنه، خودم نگهش میدارم، شما گوش بدید.
_من همسرِ نویسندهام، این حرفها رو هزار بار شنیدم. تو گوش بده.
و محمد را میگیرد و آجربازی هارا دانه دانه از قوطیاش در میآورد.
کلاس که تمام میشود محمد را از همسرِ نویسنده میگیرم و تشکر میکنم
امیرخانی گوشهای مشغول خوردن چایی میشود و تقوی زاد هم کمی آنطرفترش.
عجیب مهر تقوی زاد به دلم نشسته بود، مطمئنا بخاطر محبت همسرش بود.
به تقوی زاد سلام میکنم و شرححالی از خودم میدهم. میگویم میخواهم مسیر نویسندگیام را در رمان جلو ببرم اما هنوز هیچ طرحِ رمانی دلم را قیلیویلی نداده است.
کمی چاینباتش را هم میزند و جرعهای مینوشد.
میپرسد چه موضوعی را دوست دارم کار کنم.
همانطور که گوشیرا به محمد میدادم تا ساکت بایستد گفتم زن! اما نه بصورت کلیشهایاش.
لبخندی میزندو میگوید: مادری بهترین موضوعِ برای شما. روزانه باهاش درگیر هستید و جزئیاتش رو بهتر از هرکسی دیگهای میدونید،چرا از مادریتون نمینویسید؟
نمیدانم چهشد که محمد را بیشتر در آغوشم فشردم. از تقوی زاد تشکر میکنم و جدا میشویم.جوابم را گرفته بودم.
کالسکه را آماده میکردم که یکی از خانمهای کلاس جلو آمد.
بدون مقدمه میگوید: شما دفعههای بعدی هم میاین؟
_نمیدونم؛ چطور؟
_آخه یکی از دوستای من خیلی دوست داره این جلسه رو بیاد ولی بخاطر بچهش نمیاد. اگه شما بیاین میگم اونم بیاد تا بچهها باهم مشغول باشم.
لبخند کشداری میزنم و میگویم: آره اینطوری خیلی خوب میشه.
و شمارهاش را میگیرم.
همسر نویسنده جلو میآید و میگوید :میخوای تا پایین باهات بیام؟
تشکر میکنم و به دوستانم اشاره میکنم و میگویم: بچهها هستند.
برمیگردم تا بروم. ولی انگار یکچیزی کم بود برای آن روز. دوباره به سمت همسر نویسنده برمیگردم و میگویم میشه بغلتون کنم؟
دستانش را باز میکند و دور کمرم حلقه میزند.
_خیلی ممنونم بابت همه کمکاتون
_کارینکردم که..همه باید حواسشون به مامانا باشه..من خودمم یه پسر۴ ساله دارم.
#مادری_بدون_روتوش
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
❁❁❁┅═══════┅❁❁❁ سکانس دوم،صبح: زهرا صوتی را در گروه سه نفرهیمان میفرستد.صوت را بازنکردهام ام
بعد از تحریر( همون پ.ن خودمون):
این خط خطیهارا ننوشتم که بگم اونهایی که مامانها رو راه نمیدن بداَند یا برعکس.
مطمئنا هرجایی اقتضائات خاص خودش رو داره و گاهی حضور بچه در جایی بیشتر باعث حقالناس میشه و تمرکز دیگران رو خراب و وقتشون را هدر میده.
بدیهیه که مامان باید مراعات کنه اینجاها، همونطور که بقیه باید مراعات مامان بچهدار رو بکنند.
خب یه چیز دوطرفهس!
این رو نوشتم که بگم روایت درست از مادری روایتیه که همه جنبهها روایت بشه. نه اینکه فقط بهبه چهچه های مادری گفته بشه یا فقط سختیهاش رو بگیم.
زمانی ما مادری رو درست روایت میکنیم که به مخاطب برسونیم که مادری رنجِ شیرینیه که خدا دوست داره زن رو توی اون راه، بزرگ و بزرگوار کنه...
من میدونم خدا به مامانا که نگاه میکنه میخنده و برکتشو میندازه توی زندگیشون.
این متن رو برای این منظور نوشتم. هرچند که میدونم نوشته خام است و نویسنده الکن.