⭕🔴⭕
#انتشار_حداکثری
عرض سلام.
سریع برم سراغ اصل مطلب!
*ما فقط چند روز فرصت داریم* تا مرددین رو متقاعد کنیم که به *دکتر جلیلی رای بدن* فعالیت جدی ما تو این هفته *آینده چند سالهی ما و مردممون* رو میتونه تغییر بده. طرف مقابل حداکثر توان تبلیغاتی خودش رو به کار گرفته که با *خوندن آیه قرآن و حکمت نهج البلاغه* حرف باطل خودش رو توجیه کنه و رای مرددین رو به خودش جلب کنه.
تو این چند روز باید *یه یاعلی بگیم و حداکثر تلاش خودمون رو بکنیم* که هم تماس بگیریم و هم افراد انقلابی رو مجاب کنیم که بیان و تماس بگیرن
*از گفتگو با مردم نترسیم و برای جلوگیری از عقبگرد، تو این روزای کوتاه برای امام زمان (عج) سربازی کنیم*
کسانی که نسبت به تماس نگرانی و ترس دارند امروز محتوای کانال رو دنبال کنن
*لینک ربات بیستکال برای دریافت شماره :
ble.ir/bistcall_jalily_bot
لینک کانال :
ble.ir/join/EkuoAWN3fr
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
⭕🔴⭕ #انتشار_حداکثری عرض سلام. سریع برم سراغ اصل مطلب! *ما فقط چند روز فرصت داریم* تا مرددین رو متقاع
کار با این ربات خیلی سادهس توی پیامرسان بله.
میرید توش و شماره بهتون میده برای تماس.
اینطوری خیلی راحت از خونه هم میتونید تبلیغ آقای جلیلی بکنید.
ممکنه اولش براتون سخت باشه یا ندونید چی بگید ولی بعد از چندتا تماس کار دستتون میاد (یکسری توضیحاتشم توی خود کانالش هست).
فقط یکی دوبار امتحان کنید!
لطفا لطفا لطفا هرکی میتونه از امروز زنگ زدن رو شروع کنه و به بقیه هم این کانال رو معرفی کنه.
#جبهه_انقلاب_به_کمک_ما_نیازداره
#فقط_یکهفته_فرصت_داریم
اگه خدا توان بده یه روزی از این یکی دو هفته مینویسم.
از انگشتِ استامپی و استرسهای بیستکال!
از مقرری کتابهای عقب موندهای که نمیدونم چطور باید جبران بشه!
از ظرفهای جاخوش کرده توی سینک!
و از محرمی که داره میاد و قلبی که به عشق سیاهیش میتپه!
﷽
راستش من آدم باایمانی نیستم.شاید برای همین است از چندشب پیش، مارِ ناامیدی دور گلویم چنبره زده است. مچالهشدهام. انگار بادکنکی را که با تمام توانم فوت کردهبودم، با سوزنی ترکیده باشد.
برگشتهام سر زندگی و کتابهایم.بین ورقهای کتاب، به این فکر میکنم که چهشد واقعا؟ کجارا اشتباه رفتیم؟ چرا نشد که بشود؟ و گاهی هم بین کلماتش اشکهایی را جا میگذارم.
اما با تمام این سوالها نمیتوانم قبول کنم آنهمه کارها،دعاها و نمازها را خدا ندید گرفتهباشد. نمیتوانم بپذیرم که خیر ما در این نبود، وگرنه آنهمه استغاثه مگر میشود جواب ندهد؟
دلم میگوید این شروع راه جدیداست!
راهی برای ما و انقلابمان.
کتابرا بستهام.
جهانآرا درون مغزم فریاد میزند:
"ایمانت سقوط نکنه دختر!
شهر رو پس میگیریم."
و من محکمتر پرچم سهرنگ را در دستممیگیرم
#انتخابات
امروز داشتم سبزیهایی رو که دیشب سرراه هیئت خریده بودیم رو میشستم.
بین اون همه ریحون تازه و خوشرنگ و سرحال، چندتاشون خیلی گِلولای داشتن. هی شستم و هی شستم. اما هم گل به خودشون چسبیده بود هم کمکم داشتن بقیه رو کثیف میکردن!
باید بالاخره تمیز میشدن.هیچکدومشونو نمیخواستم دور بریزم یا حتی جدا کنم.
بعد از چند دور شستن و ضدعفونی کردن، دیگه خبری از گِل نبود.
همین دیگه!
ممنونم ازت و شرمندهام امامحسینع..........
شما میدونی من چی میگم!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
___ حسین(ع)! راستی شما چیمیخواستی بهم بگی؟!
﷽
هرروز قبل رفتن به هیئت، پوشهی "چیزهایی رو که باید به امامحسین(ع) بگم"رو توی مغزم بالا و پایین میکنم. بعضیهاشو حذف میکنم و بهجاش هزارتا حرف جدید اضافه میکنم.
چشمهامو جوری مچاله میکنم و به خودم فشار میارم که چیزی ازشون یادم نره . حرفارو کاملِ کامل توی شیارهای مغزم فرو میکنم.نمیخوام حتی یه "واو"شم فراموش کنم.
بعد بدو بدو لباس مشکیهامو میپوشم و کفشهارو پوشیدهنپوشیده از خونه میزنم بیرون تا زودتر به قرار هرروزمون برسم. تا اینجا همیشه نقشهام خوب پیش رفته.
ولی فقط کافیه پامو روی فرشهای قرمز هیئت بذارم و دستمو روی پارچه سیاهیاش بکشم. کافیه یه دختر موبافته از جلوم رد بشه یا یه بچهشیرخوار گریه کنه تا همهچی از ذهنم پاک بشه!
انگار اصلا حرفی نبوده یا مثلا همه چی انگار خوبه و اوضاع راستوریسه یا بالاخره درست میشه دیگه.
یادم میره که اومدم اینجا حرف بزنم باهاش. زبونم نمیچرخه.از اینجای ماجرا دیگه همه حرفها با اشکهاس.
پوشه جدیدی توی مغزم وول میخوره.
اسمش رو میذارم:
"حسین(ع)! راستی شما چی میخواستی بهم بگی؟!"
﷽
نوزاد را که شیر داد، گریهکرد.
خواب نوزاد آرام آرام سنگین شد. توی گهواره که گذاشتش،گریه کرد.
سر نوزاد کمی خم شد.سفیدی گلویش را که دید، گریه کرد.
کمی بعد نوزادش که با گریه بیدار شد را با کمی آب آرام کرد و بعد نشست و یک دل سیر گریه کرد.
تازه شش ماه بود که مادر شده بود.
و مادران وارثان غمِ ربابند....