eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
145 دنبال‌کننده
253 عکس
12 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ مِنَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ "عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ" إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَكَأَنَّ اَلدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَّ اَلْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ اَلسَّلاَمُ .
834.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روی در خون سرانگشت مرا می‌بینی؟ خانه‌ات را کسی اندازه من در نزده...
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
روی در خون سرانگشت مرا می‌بینی؟ خانه‌ات را کسی اندازه من در نزده...
قسم به همون " یا‌حسین"ی که آقام بعد آب خوردنش میگه! قسم به تسبیح تربت ننم که فقط ۱۴تا مهره دورِ نخش مونده! قسم‌ به شرمندگی اسب‌ت! همون عصری که تنها برگشت؛ ما کسی و غیر شما نداریم.... پیش هرکس‌وناکسی دهنمونو نجس بکنیم و قمپوز در کنیم؛ پیش شما که نمیشه دروغ گفت و لاتی‌شو پر کرد! راسیّتش سراغ بقیه هم زیاد رفتیم.. در‌های دیگه رو هم محکم زدیم ابالفضلی... اتفاقا رد قرمز در زدنام مهر شد و چِسبیده کف دستمون... اما جون‌ِآقام، هیشکی درو واسمون وا نکرد. یعنی کَکِ‌شونم نگزید تنها پشت دریم پسرِ علی(ع)؛ ما مجبور شدیم دوباره بیایم در خونه‌ت.. کسی غیر تو مارو آدم حساب نکرد... توام اگه قراره حسابمون نکنی که بگو بریم یه گوشه‌ای نفله شیم...جوری که انگار خدا از اول گِل مارو نساخته بود ننم همیشه می‌گه فرق سَرَم خیلی پت و پهنه.. این یعنی زیاد میام کربلا.. نمیدونم ربطش چی‌چیه .. اما ننه‌م گفته خب، پَ حتما راسّه... به جون ننم که یه نماز قضام نداره؛ یکی از همین روز‌هایِ‌خدا میام پیشت؛ میدونم وقتی رسیدم؛ مثل اون شب معروف، داری شمشیر صیقل میدی و میخونی: "یادَهرُ اُفّ لَکَ مِن خَلیلِ...." همون شبه که ازت میخوام کاراتو بذاری رو کولِ من، مارو جز آدمات حساب کنی؛ از همونا که بهت گفتن "أَوَفَيْتُ؟" توام لابد خندیدی و گفتی"قرارمون بهشت، کنار بابام" آدم درست‌و درمونی که نیستیم ولی به مولا خیلی دوستت داریم رو ما حساب کن حسین(ع)... بذار غماتو ما به جون بخریم به دردت میخوریم ... 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من، انیس پورقنبری(البته فامیل بابام و خواهرم قنبری عدیویه) اسطوره نداشتن انواع‌واقسام استعداد‌ها هستم!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
من، انیس پورقنبری(البته فامیل بابام و خواهرم قنبری عدیویه) اسطوره نداشتن انواع‌واقسام استعداد‌ها هس
🪴بسم الله الرحمن الرحیم🪴 دورهمی زنانه‌ی‌ فامیل بود. از آنهایی که فقط چند کیلو سبزی کم داشت.همه چیز خوب بود تا اینکه پروین‌خانم از باریدن مکرر استعدادهای دخترش از انگشتان نحیفش خبر داد. از گذاشتن رنگ موی دکلره بلادِ شوهرکش تا قرمه‌سبزی هایی که یک وجب روغن روی‌ش جمع می‌شود، اصلاح ابرو و صورت و یکسری قر وفر دیگر. تا اینجا هم اگر حسودیم را که از دماغم بیرون زده بود فاکتور بگیریم، اوضاع خوب بود! تا اینکه بدون هیچ هماهنگی‌ای قبلی با اینجانب، پروین‌خانم ابروهایش را بالا داد و گفت: "انیس! تو چه استعدادی داری نانا؟" زنِ‌حسابی این چه سوالی است آخر! برای این سوال من باید حداقل ۳۷روز و ۱۰ساعت و ۳۰ دقیقه فکر کنم. خواهرم سیبش را نجوییده پایین داد و عین پتروس که بخواهد سوراخی را پر کند گفت:" انیس خوب بلده مدیریت کنه کارارو!" اگر بخواهم دقیق بگویم از همین‌جا اوضاع خراب شد. آخر بین این همه قر و قمیش، "مدیریت کردن" دیگر چه صیغه‌ای بود. از نگاه‌هایشان"تموم شد؟ خیلی تاثیر‌گذار بود!" می‌ریخت. پروین‌خانم لبخند کمرنگی برای خالی نبودن عریضه زد و سریع جمعش کرد. خب راستش من هیچ استعدادی نداشتم!بارها بهش فکر کرده بودم.از طفولیت تا همین الان که خیلی فرقی با طفولیت ندارم را بالا و پایین کرده بودم تا مثقالی استعدادِ "چشم فامیل‌درار" پیدا کنم. نبود که نبود! استعداد‌هارا لولو برده بود. سالها از آن روز ناهمایون گذشته بود که در یکی از روزهای خدا باز بحث استعداد با این‌بار با جنابِ‌شوهر باز شد. اول من شروع کردم و کامیون استعداد‌هایش را راهی اتوبان حرف‌هایمان کردم؛ عکاسی و کارهای گرافیکی و ریاضی و انگلیسی و .‌. دیگر ترجیح دادم بخاطر اینکه نفس‌ش زیاد کیفور نشود و کف و خون قاطی نکند اتوبان را قفل کنم. خب حالا نوبت من بود که حالی به نفس‌م بدهم، سریع پراندم که "حالا زود بگو من چه استعدادی دارم بنظرت!؟" خب راستش فکر می‌کنم باید ۳۷ روز و ۱۰ ساعت و ۳۰ دقیقه بهش وقت میدادم. ولی خب حق من بود که یکبار برای همیشه این زخم کهنه را بخیه بزنم و بگذارمش کنار. چشم‌هایش را مچاله کرد و با انگشت سبابه ريشش را خاراند. _"خب تو آشپزیت خوبه" چشم نازک کردم که"نه استعداد باید ذاتی باشد بابا؛ یعنی از وقتی بند نافت رو قیچی زدن اون کار رو بتونی فرتی انجام بدی." آشپزی را بعد ازدواج خوب یاد گرفتم ولی هنوز هم نسبت به خاله‌زیبا خیلی عقب‌تر بودم. لبش را با زبانش تر کرد. انگار میخواست عمیق‌تر فکر کند. _"خب..خب تو خیلی فرندلی(friendly)هستی.میتونی زود با همه دوست بشی و محبوب باشی." ناامید شدم.این چیزی نبود که خوشحالم کند. آخر این هم استعداد نبود! تا قبل از سالها‌ی آخر دبیرستان دختر آرامی بودم که به اکیپ دوستی محدودش اکتفا میکرد. چه بسا آدم دوست‌نداشتنی‌ای هم بود.نمی‌دانم چه شد که تغییر کردم اما می‌دانم تلاش را از زمین‌های خاکی شروع کردم. البته شاید داشتن پدر و مادری شوخ و پرتحرک هم دخیل بود. اگر از دوستان مدرسه‌ام درباره من بپرسی می‌گویند "انیس!؟از دیوار صدا در میاد از این یُخ.تازه نچسبم هست" و از دوستان بعد دبیرستانم بپرسی می‌گویند"دو دقیقه نمیتونه عین بچه آدم بشینه سرجاش.کلی میخندیم باهاش" حالا در این اندک زمان مانده به ۲۴سالگی فکر می‌کنم که انگار باید ۶ سال دیگر بگذرد و باز هم کسی این سوالِ عطراگین را در هوا بپراکند تا شاید آن ته مه‌های ذهنم یک استعدادکی پیدا کنم. گرچه سالهاست فهمیدم من هرچی هستم و دارم حاصل تلاش بوده است نه استعداد. این را به تعریف و خودستایی نمی‌گویم. به این نتیجه رسیده‌ام که هروقت مسئله استعداد را کسی در جمع میگوید باید از استعداد‌هایش یا دکور خانه‌اش تعریف کند تا طرف شمشیر به سمتم برنگردد. حقیقتا گاهی دوست دارم من هم استعدادی مادرزادی داشتم که وقتی یکی ابرو بالا می‌دهد و می‌گوید استعدادت چیست، بگذارم خواهرم راحت سیبش را بخورد و پتروس بازی در نیاورد. این وسط چیزی که بیشتر از همه آرامم می‌کند این است که خدا به تلاش نگاه میکند نه به استعداد! وگرنه حتما تا الان ریق رحمت را قلپ قلپ سر میکشیدم و علت مرگم هم میشد " نداشتن استعداد" 🚶‍♂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🪴چهل و چهارمین کتاب ۱۴۰۲🪴 📚| یک قسمتی از کتاب آقا میگوید: 🔅بار خدا زمین نمی‌ماند، خوش‌به‌حال کسی که توفیق پیدا کند این بار را او بکشد. 🔅بزرگترین افتخار این است که خدا ما را بنده خودش بداند و از ما بخواهد که این بار را برداریم.
من دیشب آدمم را پیدا کردم!!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
من دیشب آدمم را پیدا کردم!!
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸 حاج‌آقا عباسی‌ولدی می‌گفتند: "ما خیلی عقب هستیم از قله‌ها؛ از این عقب‌ماندگی هم نباید ترسید و کرد. چه بهتر که دنبال چیز‌هایی باشید که بهتون حس عقب ماندگی را بیشتر القا کنند، مثل یکسری آدم‌ها!" من دیشب آدمم را پیدا کردم. همان آدمی که حس عقب‌ماندگی لطیفی به من می‌دهد. آدمی که باید هرروز نگاهش کنم و فاصله خودم را با او اندازه بگیرم و به سمتش حرکت کنم. بله؛ من آدمم را در پیدا کردم. آنجایی که آقا از تلاش‌هایش راجع به کتاب و کتاب‌خوانی می‌گفتند. همان‌جایی که از ۴,۵ساعت مطالعه بی‌وقفه کتاب‌ها برای پدرِ نابینایشان صحبت کردند‌. و دقیقا آن زمانی که رفت و آمد ایشان را با ادبیاتی‌ها دیدم؛ حتی آن‌هایی که بوی خودی‌ها را نمی‌دادند. حاج‌آقا در ادامه حرفشان می‌گفتند: "نگران این عقب‌ماندگی‌ها نباشید؛ حرکت‌های کوچک منجر به اتفاق‌های بزرگ می‌شود!" حالا من متر را برداشتم و می‌خواهم با تلاشِ مورچه‌ایم، بیشتر از دیروز خودم را نزدیک آدمم کنم. خدا را چه دیدی؛ شاید به واسطه همین خدا نگاه‌مان کرد و بارش را روی دوش‌مان گذاشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا