eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
145 دنبال‌کننده
253 عکس
12 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
___ حسین(ع)! راستی شما چی‌می‌خواستی بهم بگی؟!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
___ حسین(ع)! راستی شما چی‌می‌خواستی بهم بگی؟!
﷽ هر‌روز قبل رفتن به هیئت، پوشه‌ی "چیز‌هایی رو که باید به امام‌حسین(ع) بگم"رو توی مغزم بالا و پایین می‌کنم. بعضی‌هاشو حذف می‌کنم و به‌جاش هزار‌تا حرف جدید اضافه‌ می‌کنم. چشم‌هامو جوری مچاله می‌کنم و به خودم فشار میارم که چیزی ازشون یادم نره . حرفارو کاملِ کامل توی شیار‌های مغزم فرو می‌کنم.نمی‌خوام حتی یه "واو"شم فراموش کنم. بعد بدو بدو لباس مشکی‌هامو می‌پوشم و کفش‌هارو پوشیده‌نپوشیده از خونه میزنم بیرون تا زودتر به قرار هرروزمون برسم. تا اینجا همیشه نقشه‌ام خوب پیش رفته. ولی فقط کافیه پامو روی فرش‌های قرمز هیئت بذارم و دستمو روی پارچه سیاهیاش بکشم. کافیه یه دختر مو‌بافته از جلوم رد بشه یا یه بچه‌شیرخوار گریه کنه تا همه‌چی از ذهنم پاک بشه! انگار اصلا حرفی نبوده یا مثلا همه چی انگار خوبه و اوضاع راست‌‌و‌ریسه یا بالاخره درست میشه دیگه. یادم میره که اومدم اینجا حرف بزنم باهاش. زبونم نمی‌چرخه.از اینجای ماجرا دیگه همه حرفها‌ با اشک‌هاس. پوشه جدیدی توی مغزم وول می‌خوره. اسمش رو میذارم: "حسین(ع)! راستی شما چی می‌خواستی بهم بگی؟!"
﷽ نوزاد را که شیر داد، گریه‌کرد. خواب نوزاد آرام آرام سنگین شد. توی گهواره که گذاشتش،گریه کرد. سر نوزاد کمی خم شد.سفیدی گلویش را که دید، گریه کرد. کمی بعد نوزادش که با گریه بیدار شد را با کمی آب آرام کرد و بعد نشست و یک دل سیر گریه کرد. تازه شش‌ ماه بود که مادر شده بود. و مادران وارثان غمِ رباب‌ند....
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۲۸اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| پنجره‌های تشنه 🖋| مهدی قزلی ๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۲۸اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| پنجره‌های تشنه 🖋| مهدی ق
══•✼🌸📖🌸✼•══ مدتی‌ پیش، از جمعی پرسیدم"شده تاحالا توی یک کتاب غرق بشید؟!" جواب‌ها متفاوت بود! بعضی‌ها از کتاب‌هایی اسم آوردن که لذت را با آن‌ها تجربه کردند و بعضی‌ها مثل من تجربه‌ این‌چنینی نداشتند. پنجره‌های تشنه اولین کتابی بود که من را وادار کرد تا ساعت ۲ نصف‌شب بیدار بمونم و تمامش کنم. و شاید اولین کتابی بود که حس شیرین غرق شدن توی کتاب‌ها را بهم هدیه داد. این کتاب،ماجرای انتقال ضریح حرم امام‌حسین(ع) از قم به کربلا به قلم مهدی‌قزلی است. و عجب کتابی! راستش چند‌جا سعی کردم محتوا را کنار بگذارم و فرم را از زیر ذره‌بین رد کنم.اما حقیقتا نتوانستم. بنظرم گاهی باید بیخیال بازی‌های فرمی شد و از کتاب نهایت لذت را برد! برای همین الان واقعا نمی‌توانم بگویم کتاب از لحاظ فرمی هم خوب بود یا نه. ما که پسندیدمش!! پیشنهاش میکنم؟! قطعا قطعا. چه زمانی بهتر از این‌روزهای عزیز برای خواندن این کتاب. ══•✼🌸📖🌸✼•══ @darhalemaremat
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
══•✼🌸📖🌸✼•══ مدتی‌ پیش، از جمعی پرسیدم"شده تاحالا توی یک کتاب غرق بشید؟!" جواب‌ها متفاوت بود! بعضی‌
پیشنهاد می‌کنم بعد یا حتی قبل از خواندن این کتاب، این کلیپ انتقال ضریح را ببینید! https://www.aparat.com/v/o54kacy پ.ن: آخ که چقدر پر از حسرت شدم بعد خواندن این کتاب....
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۲۹اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| موش‌ها و آدم‌ها 🖋| جان اشتاین بک ๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۲۹اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| موش‌ها و آدم‌ها 🖋| جان ا
══•✼🌸📖🌸✼•══ "زیبا و تلخ" شاید بهترین کلمات برای توصیف این کتاب باشند. کتاب موش‌ها و آدم‌ها با یک نثر روان و داستانی ساده یک مبحث قابل توجه را بیان می‌کند. این کتاب ماجرای جورج و لنی دو کارگرِ آمریکایی است که برای تحول زندگی‌شان به مزرعه‌ای فرار می‌کنند. یک کتاب با پایانی غیرمنتظره و تلخ! پیشنهادش می‌کنم: بعنوان یک داستان راحت‌الحلقوم، شاید انتخاب بدی نباشد. ══•✼🌸📖🌸✼•══
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
____ شیر داغ🥛
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____ شیر داغ🥛
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ بچه‌ها که خانه‌یمان می‌آمدند ،توی استکان‌ِ کمر‌باریک امام‌حسینم، برایشان شیر داغ می‌رختم.گاهی هم اگر خرما یا کشمشی‌ داشتم، کنارش می‌گذاشتم.آنهاهم تندتند شیرهایشان را سر می‌کشیدند و با سبیل‌های سفیدشان جلویم سبز می‌شدند و فریاد می‌زدند دوباره! و من دوباره و سه باره و چهار‌باره استکان‌هایشان را پر‌می‌کردم. گاهی از خوردنشان، هوسم میشد و گوشه آشپزخانه چمباتمه می‌زدم و برای خودم هم استکانی شیر می‌ریختم. . چند روزی بود که شیر خانه‌یمان تمام شده بود. امروز که همسرم با یک پلاستیک بزرگِ شیر آمد، دلم گفت که انیس امروز مهمان داری! همان هم شد، آفتاب کم‌کم داشت از خانه‌یمان می‌رفت که نرگس در خانه‌مان را از جا کند. با همان دندان‌های کوتاه و بلندش گفت: خاله میشه بیام خونتون؟؟؟؟ خندیدم. شیر را تازه جوشانده بودم. سرشیر روی‌ش تازه داشت می‌گرفت که زینب و محمد‌جواد هم سر رسیدن. منتظرشان بودم! الان که بچه‌ها خانه‌‌یشان را با پُشتی‌های قرمزمان ساخته‌اند و من دارم استکان‌هایشان را پر می‌کنم؛ با خودم فکر می‌کنم که خدا چقدر این وروجک‌هارا دوست دارد‌‌‌. اصلا به برکتِ همین‌ فنچولی‌هاست که رزق و روزیِ خانه‌یمان را می‌دهد و عطر شیرینِ شیر و خرمای مولا(ع) را در آن می‌پراکند. پ.ن:خوبیِ ماجرا اینجاست که بعدا که آقا(عج) اومد و بچه‌ها، قهرمان‌های لشکرش شدن_ان‌شالله_، می‌تونم پز بدم که به همه این سرباز‌ها من شیر دادم و نسبت به همشون حق دارم😌😂 پ.ن۲: ممنونم که تخته‌برش کثیفِ زیر لیوان رو به روم نمیارید🚶‍♂️😶‍🌫️ ┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄