دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
══•✼🌸📖🌸✼•══ مدتی پیش، از جمعی پرسیدم"شده تاحالا توی یک کتاب غرق بشید؟!" جوابها متفاوت بود! بعضی
پیشنهاد میکنم بعد یا حتی قبل از خواندن این کتاب، این کلیپ انتقال ضریح را ببینید!
https://www.aparat.com/v/o54kacy
پ.ن: آخ که چقدر پر از حسرت شدم بعد خواندن این کتاب....
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
๑ ๑ ๑ 🕊 🥀 🕊 ๑ ๑ ๑ 🪴| ۲۹اُمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| موشها و آدمها 🖋| جان ا
══•✼🌸📖🌸✼•══
"زیبا و تلخ"
شاید بهترین کلمات برای توصیف این کتاب باشند.
کتاب موشها و آدمها با یک نثر روان و داستانی ساده یک مبحث قابل توجه را بیان میکند.
این کتاب ماجرای جورج و لنی دو کارگرِ آمریکایی است که برای تحول زندگیشان به مزرعهای فرار میکنند.
یک کتاب با پایانی غیرمنتظره و تلخ!
پیشنهادش میکنم:
بعنوان یک داستان راحتالحلقوم، شاید انتخاب بدی نباشد.
══•✼🌸📖🌸✼•══
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____ شیر داغ🥛
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
بچهها که خانهیمان میآمدند ،توی استکانِ کمرباریک امامحسینم، برایشان شیر داغ میرختم.گاهی هم اگر خرما یا کشمشی داشتم، کنارش میگذاشتم.آنهاهم تندتند شیرهایشان را سر میکشیدند و با سبیلهای سفیدشان جلویم سبز میشدند و فریاد میزدند دوباره! و من دوباره و سه باره و چهارباره استکانهایشان را پرمیکردم.
گاهی از خوردنشان، هوسم میشد و گوشه آشپزخانه چمباتمه میزدم و برای خودم هم استکانی شیر میریختم.
.
چند روزی بود که شیر خانهیمان تمام شده بود. امروز که همسرم با یک پلاستیک بزرگِ شیر آمد، دلم گفت که انیس امروز مهمان داری!
همان هم شد، آفتاب کمکم داشت از خانهیمان میرفت که نرگس در خانهمان را از جا کند. با همان دندانهای کوتاه و بلندش گفت: خاله میشه بیام خونتون؟؟؟؟
خندیدم. شیر را تازه جوشانده بودم. سرشیر رویش تازه داشت میگرفت که زینب و محمدجواد هم سر رسیدن.
منتظرشان بودم!
الان که بچهها خانهیشان را با پُشتیهای قرمزمان ساختهاند و من دارم استکانهایشان را پر میکنم؛ با خودم فکر میکنم که خدا چقدر این وروجکهارا دوست دارد. اصلا به برکتِ همین فنچولیهاست که رزق و روزیِ خانهیمان را میدهد و عطر شیرینِ شیر و خرمای مولا(ع) را در آن میپراکند.
پ.ن:خوبیِ ماجرا اینجاست که بعدا که آقا(عج) اومد و بچهها، قهرمانهای لشکرش شدن_انشالله_، میتونم پز بدم که به همه این سربازها من شیر دادم و نسبت به همشون حق دارم😌😂
پ.ن۲: ممنونم که تختهبرش کثیفِ زیر لیوان رو به روم نمیارید🚶♂️😶🌫️
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
راستش من بچههای زیادی رو سقط کردم! اونقدر زیاد که تعدادش از دستم در رفته.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
ادم بزرگای قلمی(اهل قلم و خودکار و کیبورد و این بساطا!) میگن نویسنده مادر حروف به حروف نوشتههاشه! نوشتههایی که از اون لحظهای که نطفهشون وارد ذهنش میشه تا اون لحظهای که روی کاغذ به دنیا میان باید ازشون مراقبت کنه! نوشتههایی که باید یه روزی یه جایی جلوی اونی که از اولش بوده تا آخرشم هست، ازشون دفاع کنه!
کلماتی که باید انقد بزرگشون کنه که روزی روی پایه خودشون بایستند و بتونن قد علم کنن.
دارم به سقطهام فکر میکنم!
مثلا شاید اون نوشته شب عاشورایی که بینش خوابم برد و دیگر بیخیالش شدم! یا نوشتهای که میخواستم برای روزهای بعدش بنویسم! یا حتی اونی که الان حتی موضوعش هم یادم نیست ولی مطمئنم یه روزی گوشه ذهنم منتظرم بوده!
راستش دیگر کمکم دارم به سقطهای مکرر بدون درد و خونریزی عادت میکنم!
حتی همین نوشته درباره سقط هم داشت سقط میشد که نمیدونم چرا تصمیم گرفتم نجاتش بدم.
البته الان که دارم این متن رو مینویسم نمیدونم تا تهش میرسم یا بینش ولِلِش گویان بیخیالش میشم!
پ.ن:
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که برای شوت کردن این نوشته به قسمتِ تاریک و تارعنکبوت بسته مغزم، خیلی تلاش کردم؛ خطهای اولش بودم که کِشی به بدنم دادم و بلند شدم یک لیتر روغن ریختم توی قابلمه و جیلیز ویلیزش را بلند کردم بلکه صدای جیغ کلمات لای روغن حل بشه، ولی نشد! بعدش یه مشت گنده پفک هندی ریختم توش که شوری اونا، تلخی این کلماتو از یادم ببرن،ولی چش سفیدا نوک قلمم رو سفت چسبیده بودن و میخواستن متولد بشن!
انگار گاهی به جای نویسنده؛ باید کلمات قدرتمند باشن تا به دنیا بیان!
و انگارتر! اون نویسندهایی لایقِ مادریِ این ۳۲تا حرف هستن که درد زایمانهای بیشتری رو تحمل میکنن! هرروز!دائمی!
انگارترتر که اوضاع این مادر بیبچه خوب نیست و این کلماتو باید مینوشت که بگه دعا میخواد!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
نصف شبه و پسرکخوابیده!
چراغهارو کم میکنم.
خونه ساکته و صدای جیرجیرک تنها چیزیه که این سکوت رو میشکنه..
کولر رو روی دور تند میذارم و روبه روی دریچه کولر، روی زمین چمباتمه میزنم، تبلت رو باز میکنم و از طاقچه "گریههای امپراتور" رو دانلود میکنم.
شروع به خوندن میکنم، دلممیخواد تکتک بیتاشو انقدر بخونم تا از بَر بشم.
کاش فاضلنظری همه شعراشو با صدای خودش صوتی کرده بود!
باید فردا برم کتابشو بخرم! اینطوری فایده نداره!
بعدالتحریر: نصف شبی دارم فکر میکنم نوشتن رو بذارم کنار و سر از کار شعر و شاعری در بیارم! عجب دنیای لطیفیه!
#اقاینظری_تو_با_قلب_دیوانه_ما_چهکردی
#کتاب_جویدنی
#خداحافظ_داستان
#سلام_بر_شعر
#میگن_شبا_زیاد_بیدار_نمونید
#چون_جوگیری_توی_شب_زیاده
#کلاسشعر_خوب_چنده؟
#فاضل_میفرماد
#اشک_گریه_فغان_ضمیمه_شود