eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
146 دنبال‌کننده
254 عکس
12 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
___ ..... دارم سعی می‌کنم برای خودم، برای این بچه‌ها، برای امیریل، کافی باشم. آدمی که برای خودش کافی است مدام از خودش دفاع نمی‌کند و با هر نسیمی به هم نمی‌ریزد. 📖|مثل نهنگ نفس تازه می‌کنم
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ! چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
________ از ما که گذشت.....
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
________ از ما که گذشت.....
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ همه خواب بودند و چراغ‌ها خاموش. پروژکتورِ کنارِ مزار شهید ردِ نوری در خانه انداخته بود. حسین را توی بغل گرفتم.چشم‌هایش خمار خواب شده بود که پیام زهرا توی گروه آمد. گروهی که هرسال همین حوالی پیام‌هایش زیاد می‌شود و همه زود به زود چک‌ش می‌کنند. زهرا نوشته بود: «یه فیلم سم از خاله سمانه دارم» و چند لحظه بعد یک فیلمِ چند ثانیه‌ای فرستاد. حسین را زمین گذاشتم و دانلودش کردم. فیلمِ لحظه خروج‌شان از مرز چذابه بود.زهرا دارد فیلم می‌گیرد که خاله سمانه با خوشحالی از گیت رد می‌شود و به طرف ورودی عراق می‌دود.صدای خنده زهرا از پشت دوربین بلند می‌شود. بقیه خاله‌ها از گیت‌های مختلف به نوبت رد می‌شوند و دستشان را به نشان پیروزی رو به دوربین بلند می‌کنند. آخرین نفر خاله آمنه بود. از گیت که رد می‌شود صفحه مُهر شده گذرنامه‌‌اش را _که احتمالا هنوز مهرش خشک نشده بود_ به طرف دوربین می‌گیرد. لب‌هایش تا جایی که جا دارد کش می‌آید و به سرعت از کادر خارج می‌شود.. راستش دقیقا همین‌جای فیلم بود... همین دیدن گذرنامه‌ی مهر خورده، همین کادرِخالی گیت ایران و تصور شلوغی گیت عراق درست همین لحظه بود که احساس کردم چیزی درونم شکست و خرده‌هایش صفحه گوشی را خیس کرد... آن‌شب، امیر‌کرمانشاهی، شکسته‌تر از همیشه در گوشم خواند: از ما که گذشت الهی هیچکس از سفر جا نمونه.. «جـانظــری»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
____ ....ما نیاز به اتفاقات بزرگ نداشتیم تا بخندیم و شاد باشیم. همین که هم را داشتیم اتفاق بزرگی بود. 📖| اسم تو مصطفاست
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
___ آیه آمد: به سمت هدایت راهی شوید!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
___ آیه آمد: به سمت هدایت راهی شوید!
می‌خواستند بروند نجف‌آباد. گفتند: میای؟ گفتم: نمی‌دونم. می‌دانستم رفتن به نجف‌آباد با دوتا بچه کوچک آن‌هم بدون همسر، سختی‌های خودش را دارد. مخصوصا اگر یکی از بچه‌ها یک‌جا بند نشود و آن دیگری هم گریه‌های کولیکی اش بند نیاید. میترسیدم؟ آره. می‌ترسیدم کم بیاورم. از تکرار تجربه‌های مشابه یا اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ی‌ جدید می‌ترسیدم. یک‌ور ذهنم می‌گفت شب بهشان بگو که نمی‌آیم و تمام. مثل خیلی جاهای دیگر که نرفتی.مگر چه می‌شود؟ ور دیگر، دلش به حالم سوخته بود و می‌گفت از کجا معلوم که باز بشود به اصفهان بیایی؟ و از کجا معلوم‌تر به اصفهان که آمدی، مثل الان شرایط زیارت مزار شهید نصیبت شود؟. رفتم سراغ راهکار همیشگی خاموش کردن مغز در این شرایط. اذانگو را باز کردم و صفحه استخاره‌اش را آوردم. توحید خواندم.صلوت فرستادم. زمزمه کردم: اَللّهُمَّ اِنّى تَفَأَّلْتُ بِكِتابِكَ... دلم عطر مزارش را می‌خواست. اما ترس دست و پایم را شل کرده بود. _وَ تَوَكَّلْتُ عَلَیْكَ.... چشم هایم را بستم. انگشتم را روی صفحاتِ مجازی قرآن گذاشتم. _فَاَرِنى مِنْ كِتابِكَ ما هُوَ مَكْتُومٌ مِنْ سِرِّكَ الْمَكْنُونِ فـى غَیْبِـكَ.... آیه آمد : به سمت هدایت راهی شوید!. زیرش نوشته بود: بسیارخوب؛ دیر نکنید که زمان می‌گذرد، به شما کمک خواهد شد. صبح، آماده، دور میز صبحانه نشسته بودیم که زهرا آمد و گفت: آقا جا دارید منم بیام؟ با آن تعداد بچه قطعا جا نبود، اما گفتیم بیاید، فوقش روی هم می‌نشینیم. دوتا ماشین شدیم و حرکت کردیم. از اصفهان تا نجف آباد ۵۰ دقیقه راه بود. از همان لحظه اول، زهرا، محمد را روی پاهایش نشاند و پسرک یک‌جا‌ نَشینِ من، در بغلش آرام گرفت. در تمام مسیر محمد را مشغول کرد تا حواسم به حسین باشد و حسین را گرفت تا کارهای محمد را انجام بدهم. توی مسیر برگشت بودیم که بهش گفتم: زهرا می‌دونستی تو اون نشونه‌ی خدا برای من بودی؟؟ . زهرا، همان نشانه‌ی خدا بود. همان نشانه‌‌ی رسیدن کمک. همان نشانه‌ای که می‌گفت نترس ما هستیم. همان وعده‌‌ای که به امیدش راهی شده بودم. من نمیدانم آدم‌ها در زندگی‌شان چه می‌خواهند باشند.ولی می‌دانم تعدادی‌شان هستند که می‌خواهند نشانه باشند. از آن‌هایی که با آمدنشان، آدم‌ها با خیال راحت‌تری راهی هدایت می‌شوند! ___ 🪴| شما تا حالا نشونه‌‌ی خدا رو توی آدما دیدید یا خودتون نشونه بودید؟ برام بنویسید. حتما می‌خونم: https://harfeto.timefriend.net/17352045522133
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا