eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
145 دنبال‌کننده
253 عکس
12 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
📝| سال گذشته به لطف خدا توانستم ۴۵تا کتاب را مطالعه کنم. حقیقتا برای منی که تازه وارد جهان ادبیات شدم و هدف اول سالم فقط ۲۴تا کتاب بود، اتفاق خوبی بود. اما وقتی به ‌‌دوستانِ کاربلدم نگاه می‌کنم که قله‌های ۱۰۰تا کتاب را فتح کردند و پرچم‌شان را برفراز آن کوه‌ها به رقص درآوردند، غبطه می‌خورم که کاش من‌هم بیشتر تلاش می‌کردم. شاید آن وسط‌ها، تپه‌ای هم نصیب من می‌شد. از آنجایی که تا زمانی که اکسیژن می‌گیریم و دی‌اکسید پس می‌دهیم فرصت هست، امسال بنا دارم فرصت را غنیمت شمارم اگر خدا بخواهد؛ می‌خواهم بیشتر بدوم ... بیشتر عرق بریزم.. بیشتر بیدار بمانم... بیشتر به چشم‌هایم زحمت دیدن و خواندن بدهم ... و بیشتر انگشتانم را جوهری کنم! خلاصه که یکسری بیشتر‌ها را پشت‌سر هم ردیف کنم؛ شاید ماهم روزی قاطی آدم‌های کاردرست بشویم که به لب امام‌شان لبخند می‌آوردند. ان‌شالله 🪴
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
📝| سال گذشته به لطف خدا توانستم ۴۵تا کتاب را مطالعه کنم. حقیقتا برای منی که تازه وارد جهان ادبیات شد
امیرالمومنین(ع)🌿: عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ! خدا رحم کنه بهم... من خیلی خوش سابقه‌ام توی "فسخ‌عزائم"😁🤝 همین الان خواستم متن بالارو بذارم بدون هیچ دلیلی اینترنتم پرید 😂 خیلی زیرپوستی خدا بهم گفت: تموم شد؟ خیلی تاثیر‌گذار بود😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
__ 🪴| اولین کتاب ۱۴۰۳ 📖| سفر‌در‌گرای۲۷۰درجه 🖋| احمد‌دهقان __
__ 🪴| دومین کتاب ۱۴۰۳ 📖| مثل خون در رگ‌های من 🖋| نامه‌های احمدشاملو به آیدا __
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿کنیز الزهرا🌿 تو حرم نشسته بودم که آمد کنارم و بی‌مقدمه پرسید: اسمش چیه؟ و با دست به محمد اشاره کرد. کلمات را با لهجه ادا می‌کرد. فکر کردم لابد لهجه‌اش برای یکی از شهرهای ایران است. گفتم: محمد. دستی به سر محمد کشید. _اسم خودت چیه؟ نگاهش را به طرفم چرخاند. -زهرا ...کنیز الزهرا. با شنیدن اسمش، لبخند کشداری روی لبم نشست. بعضی‌ها در اسم هم سه صفر از بقیه جلوتر هستند. یادم هست قبل از تولد محمد عاشق اسم "غلام‌علی" بودم. دوست داشتم پسرم با این اسم بزرگ شود.... روسری‌اش را عربی دور سرش پیچانده بود و انگشتانش رد کمرنگی از حنا رویشان نشسته بود. هنوزحواسش به محمد بودکه گفتم : از کجا اومدی زهرا؟ _همینجا زندگی می‌کنم. چشم‌هایم برق زد. خودِ جنس بود‌. همانی که باید درباره‌اش می‌نوشتم. _همینجا؟تو نجف؟قبلش کدوم شهر بودی؟ زیر چشمی محمد را می‌پایید. _پاکستان. دو ساله‌م بود که اینجا اومدیم. فضولی‌ام گل کرده بود. کتابم را بستم. _واقعا؟ چرا اومدید اینجا؟ _بابام طلبه‌س...اینجا کلاس داره. نگاهی به کتابِ جلویم انداختم. توی دلم گفتم دقیقا مثل آقا قاضی. نگاهی به محمد انداختم.دور شده بود ولی نه آنقدر که نبینمش.
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
#مهمونِ‌مولا۸ 🌿کنیز الزهرا🌿 تو حرم نشسته بودم که آمد کنارم و بی‌مقدمه پرسید: اسمش چیه؟ و با دست به
از کنیز‌الزهرا راجع به پاکستان و عراق و عرب‌ها پرسیدم. او هم تا جایی که فارسی‌اش ته نکشیده بود جواب داد. می‌گفت چون هوایی گران است و زمینی هم ۷'۸ روز طول می‌کشد زیاد به پاکستان نمی‌روند. از وضع ایران می‌پرسید. گرچه بی‌خبر هم نبود. پرسیدم چند ساله‌ش‌ است. اینجا بود که به ته‌دیگ کلمات فارسی‌اش رسیدیم. _۷۰ چشم را کمی جمع کردم. خودش فهمید اشتباه گفته و سعی کرد با انگشت نشانم بدهد. کمی تلاش کرد ولی انگشت کم آورد. به سختی جلوی خنده‌ام را گرفتم. یکهو انگار یادش آمد که انگلیسی هم بلد است و گفت:eighteen. گفتم: هیجده. خندید و چشم‌های بادامی‌اش بیشتر از قبل جمع شد. گفتم میتونم ازت عکس بگیرم. ماسک سیاهش را روی صورتش گذاشت و گفت فقط به کسی نشون ندید لطفا. یک عکس هم از دست حنابسته‌اش گرفتم تا یادگاری او هم در کانال ثبت بشود.
__ 🪴| سومین کتاب ۱۴۰۳ 📖| بندها 🖋| دومنیکو استارنونه __
🪴| چهارمین کتاب ۱۴۰۳ 📖| و هرروز صبح راه خانه دورتر و دورتر می‌شود 🖋| فردریک بکمن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما برگشتیم! شرمنده‌تر از پارسال سر به زیرتر از پیرارسال 🥀