مرا به عشق خودت مبتلا دو چندان کن
طریق سخت سعادت برایم آسان کن
رواق قلب مرا آسمان جانان کن
ز کهکشان نگاهت نظر به یاران کن
برای خشکی دلها دعای باران کن
چقدر حال قشنگیست حال جان فکنی
و رقص روح ز زندان جسم و خودشکنی
و دست بوسی ساقی به یاد آن سخنی
در آن زمان که تو گفتی فمن یمت یرنی
خدای من اجلم را ز او شتابان کن
چگونه مدعی شیعهی تو میبودم؟
چنان که مایهی ننگ نگاهتان بودم
نمیشناختمت... کاش من نمیبودم
که شان ایه (کنت تراب) من بودم
کرم نما و خطاکار را پشیمان کن
منم محب تو مولا و در تلاشم من
ولی چو مایهی فخر علی نباشم من
چگونه مدعی شیعهی تو باشم من؟
که در تلاطم نورت به ارتعاشم من
شفاعتم کن و این ذره را درخشان کن
دعونی أحزنَ عن ما عملتُ فی عمری
دعونی ابکی علی ما رایت فی عینی
انا الذی عُرِفَ بشرور و القبحی
فکیف اتوقع ان یغفرَ لی ربی؟
بگو و حال مرا رود تازه جریان کن
درون ظلمت خود عاجزانه گم شدهام
سیاهتر شدهام خالصانه گم شدهام
نجف بهانه شد و بیبهانه گم شدهام
برای دیدنتان عاشقانه گم شدهام
به زیر بیرقت اینجا مرا تو پنهان کن
اگرچه من نشدم هرگز آنچه میباید
ولی تو شاه دلم هستی آنچنان شاید
که در حریم تو هیچم سخن نمیآید
چنان که بغض کنار نگاه می آید
علی! دوباره مرا مثل قبل حیران کن
-شعر از خودم
شاید شعر نتونم بگم
ولی همیشه تلاش خودمو میکنم
چیزی که خوندید مسمط تضمینیه (بهش مخمس هم میگن)
قالبش خیلی معمول نیست ولی خب جالبه
چهارشنبه حوالی ساعت ۱۲-۱۳ داشتم از یکجایی برمیگشتم خانه. خانهی ما از زمانی که آمدیم قم در بنیاد بود. پدرم تعریف میکند آن زمان که آمدیم قم هیچکس در این کوچهها خانهنداشت. هرکسی خانهی ما میآمد میگفت چرا وسط بیابان خانه گرفتهاید؟ بگذریم...
اسنپ گرفتم. راننده یک پسر حوالی سی سال با سبیل کلفت افتاده بود. صورتش گرد و نسبتا اصلاح شده بود ولی ریش هم داشت. موهایش نسبتا کم پشت بود و یک عینک گرد دسته پلاستیکی مشکی هم به چشم گذاشته بود. اما رفتارش از قیافهاش گرم تر بود. تا داخل ماشین نشستم شروع کرد: حدس بزن امروز چی شد؟
خیلی سوال رندوم و ناگهانی بود. واقعا چه اتفاقی برایش میتوانست رخ داده باشد که من بتوانم حدس بزنم: نمیدونم حاجی چیشده؟
گلویش را صاف کرد: چی بگم والا امروز یه مسافر به تورم خورد که با خودم گفتم آدما چقدر عجیب شدن
-چرا؟
-خانمه از بنیاد اسنپ گرفته بود بره جمهوری، وسط راه گفت ماشینم خرابه منو ببر ارتش چیزی براش بگیرم. نزدیک ارتش گفته دوربزن برگرد خونه پولامو یادم رفته بیارم. برگشتم بنیاد، بعدش برگشتم ارتش بعد از ارتش با کلی معطلی بردمش جمهوری. حالا فکر میکنی چقدر کرایه داده؟
-کرایه بنیاد تا جمهوری چقدر بود؟
-۸۳ تومن
-خب با این اوصاف کمتر از ۱۵۰ بهت داده باشه کم داده
خندید و گفت: طرف ۸۰ تومن بهم داد. یعنی ۳ تومن کرایهی جمهوریش هم پرداخت نکرد
خندهام گرفت: خب بهش میگفتی!
-چیچی میگفتم؟ شعورش نمیرسید دیگه. ترسیدم بگه پولم کمه منو برگردون خونه پولتو بدم
-تاحالا شده کسی هم بهت کرایه نده؟
کمی فکر کرد:(( آره خوب شد گفتی (دوباره خندهاش گرفت) از بنیاد اسنپ گرفته بود به سمت پردیسان. یه دختر حوالی سنین ۱۵ تا ۱۸ سال بود و خیلی پوشش مناسبی هم نداشت. صندلی پشت نشسته بود و هر چند دقیقه یکبار میگفت آقا گاز بده. بهش گفتم خانم توی اینجا که نمیشه بیشتر از ۶۰ تا گاز داد. گفتش آقا تروخدا گاز بده از پیش دوستپسرم اومدم دیرم شده. مامانم بفهمه بیچارهم میکنه. ما هم که دیدیم بنده خدا وضعش اینطوریه گاز دادیم و ۵ دقیقه هم زودتر رسوندمش. تا رسیدیم جلوی مجتمعشون پیاده شد و پرید توی مجتمع. حتی درو هم نبست چه برسه به اینکه کرایه بده.))
خندید: نمیدونم این بنیاد چه محلیهایه که همهی آدماش عجیب غریبن.
این جمله را گفت و به مقصدم رسید: آه یادم رفت تو هم بنیادی هستی. این را گفت و خندید
کرایهاش را دادم: اجازه بده مثل بقیهی بنیادیها کرایه ندم و برم
خندهاش گرفت: ممنون دادا روزت بخیر
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
البته مطمئن نیستم واقعا همچین فواصلی داشته باشه یا نه
خیلی باید شبیه به موسیقیهای آیینیشون میبوده شاید برای همین چنین حالتی داره
یک روز حوالی ظهر توی اسنپ نشسته بودم و از مدرسهم (بلوار محلاتی) به سمت پردیسان حرکت میکردم. ماشین یک پراید نقرهای مدل 89 یا شایدم 86 بود. رانندهاش مسن بود. یک پیرهن رنگ و رو رفتهی سفید پوشیده بود و دکمههایش را باز گذاشته بود و زیرش نیز یک زیرپیرهنی مشکی پوشیده بود. شلوار هم پایش نبود و به جایش یک چفیهی سیاه کلفت و بلند دور کمرش بسته بود و تا بالای مچ پایش را گرفته بود. شاید مریض بود چون پوست سینهاش زیر نور آفتاب نازک و سرخ بنظر میآمد و به دندهها و ترقوهاش چسبیده بود. دندان نداشت و موهایش ریخته بود.
چند دقیقهای گذشت و از رادیو اذان پخش شد. همین هم بهانهی خوبی برای آغاز گفتگو بود: حاج آقا بنظرتون آدمهایی که از دین بریدن وقتی صدای اذان میشنون معذب نمیشن؟
دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید: والا چی بگم. بنظرت به این چیزا اصلا فکر هم میکنن؟
سوالش قابل تامل بود: چه عرض کنم. یک بنده خدایی میگفت همین که از دین بریدن یعنی دین داشتن یا نداشتن براشون موضوعیت داشته که به این نتیجه رسیدن
گفت: این را من و تو میفهمیم. جایی نگو
-چرا؟
-خب چون جلوت میایستن. حتی اگر حرفت درست باشه، اکثر مردمی که از دین بردن دلیل معیشتی دارن و کمتر کسی پیدا میشه که تحقیق دربارهی دینش کرده باشه و تصمیم به بیدینی گرفته باشه
برام عجیب بود که یک پیرمرد به اون سن و سال داشت حرفهای جامعه شناسانهی علّی تحویلم میداد: خب حتی اگر چیزی که میگویید هم باشد آیا باز هم از شنیدن اذان یا شعائر دینی اذییت نمیشن؟
-چرا شاید بشن
- خب اینجوری در درونشون تمایلات اعتقادی دوباره روشن نمیشه؟
-ممکنه بشه ولی الزامی نداره
راست میگفت. دچار شیب لغزنده شده بودم: شما اهل قمید؟
لبخندی زد و به من نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش را به خیابان معطوف کرد: اهل دهاتم پدرم کشاورز بود و من بچهی آخر خانواده بودم. 5 سالم که بود مادرم از دنیا رفت و زیر دست خواهربزرگترم بزرگ شدم
-خدارحمتشون کنه. این ماجرا مربوط به چندسال پیشه؟
-سال 65
سال 65... پیرمرد متولد سال 60 بود. پیرمرد پیر نبود؛ بلکه پیر شده بود. زندگی پیرش کرده بود.
-خب میفرمودین
-جونم برات بگه که چند سال رفتم مدرسه ولی همش مشروط شدم و آخرشم ولش کردم. از دوازه سالگی کار کردم تا اینکه چندسال پیش این ماشینو خریدم . بعدشم ازدواج کردم. همهچیز خوب بود تا سه سال پیش که پدرمو از دست دادم. زندگی میگذره اما گاهی حاضرم زنمو که خیلی هم دوستش دارم نداشته باشم ولی پدر و مادرم برگردن. ولی دمش گرم؛ توی این چندسال بنده خدا همهجوره باهام ساخته
-بچهای هم دارین؟
-خدا بهم نداد. جفتمونم سالم بودیم ولی خب نشد. مهم نیست. بالاخره بمیریمم یک نفر پیدا میشه زیر تابوتمونو بگیره. زندگی تا همینجاش هم هرچند سخت ولی خوب بوده. بچه میخوام چیکار؟ (خندید) شاید حکمتی داشته اصلا.
به مقصد که رسیدیم آهی کشید و چرخید: ببخشید سرتو درد آوردم جوون. مراقب خودت باش. زندگیرو سخت نگیر. همینی که هستو ببین و باهاش عشق کن. الآنم برو به کارت برس. یا علی