•
_مامان!!
+هوم
_خدا چیه منه؟
+خدا، خداته
_من چیه خدام؟
+دوست داری چیه خدا باشی؟
_پرندهاش!
+پرنده؟ چرا پرنده؟
_چرا نداره دیگه.
#گفتگوهای_قبل_از_خواب
#بعضی_چیزا_چرا_نداره
#پسرم_و_سوالهاش
#چیه_خدا_بودن
@daroniyat
هدایت شده از [نگاهِ تو]
اگه از کسی رنجیدی، به جای اینکه تلاشِ بیهوده کنی قضیه رو تنهایی با خودت حلوفصل کنی و فراموش کنی، برو بهش بگو ازش رنجیدی و تا وقت هست و دیر نشده، به اون آدم فرصتِ جبرانِ اشتباهش رو بده.
ما آدمهای زمینی هستیم نه فرشتههای آسمانی. برای همین معمولا تمام اونجاهایی که فکر میکنیم بخشیدیم و گذشتیم، در واقع نبخشیدیم! فقط یه گوشه تهِ اعماق وجودمون قایمش کردیم که ناراحتیمون جلوی چشممون نباشه. این ذرههای کوچولوی قایم شده وقتی روی هم جمع میشن، خیلی عجیب و خطرناک میشن.
#دلنوشته
@Negahe_To
•
تکیه داده بودم به مرمر ته رواق غدیر که آمد نشست کنارم. بین انگشت شصت و اشارهاش یک شیشهٔ رولی عطر بود. شیشه را بالای دستم نگهداشت و در هوا تکان داد و گفت: «عید موبارک»
آستین چادر را با چهار انگشت نگهداشتم و زیر شیشه گرفتم. عطر روی رول چرخید و نشست به تار و پود چادر. نبض به خیسیِ پوست و پارچه کوبید و بو در هوا پخش شد. به چشمهای بادامی و هلال نازک لبهایش نگاه کردم. گفتم: «تنکیو»
اسمش زهرا و اهل هند بود. خودش میگفت «زیرا فُرام ایندیا». حرفهایمان به بیشتر از «واتس یور نیم؟ و وِر آر یو فرام؟» کشید. کلاف صحبتمان به واژههای تنهایی، غم، دوستی و معجزه رسید. با مترجم گوگل و پانتومیم حرفها را به هم بافتیم.
گفتیم از اینکه گاهی مسلمانی سخت میشود، از متفاوت بودن جهان آدمها، از تنها بودن در غمها و خنگ بودن مترجم.
گفت سوالی دارد و میترسد بیادبانه باشد. گفتم راحت باشد. پرسید: «میشود دوست باشیم؟» بی اینکه فکر کنم بغل کردنش ممکن است بیادبانه باشد دستهایم را دورش گره کردم و گفتم: «آف کورس» و تنها راه ارتباطیام با او شد یک پیج اینستاگرام.
وقت جدا شدن، از داخل کیفم یک دونات رضوی در آوردم. به سمتش دراز کردم و گفتم: «عید موبارک»
[با تاخیر از غدیر]
@daroniyat
.🇮🇷 ⃟☝️🏻
_مامان کجا رفتی؟
انگشتم را جلوی صورتش گرفتم.
_رفتم رای دادم.
زل زد به جوهرِ آبی کاربنی.
_منم میخوام رای کنم. خیلی درد داشت؟
لپش را میکشم.
_نه. فقط یه ذره فکرام درد میکنه.
#اللّهُمَّ_اجْعَلْ_عَواقِبَ_امُورِنا_خَیْراً
@daroniyat
.🇮🇷 ⃟🫀
داخل آشپزخانه دعای سمات پخش کردهام. شعلهی گاز را کم میکنم و زیر لب ذکر میگویم.
بچهها نشستهاند روی مبل. حواسم از دعای سمات پرت میشود.
علی میگوید: «هلو بپر تو گلو. بلدی بگی؟»
حسنا میگوید: «اولو.»
علی میگوید: « بپر تو گلو»
حسنا با مکث تکرار میکند: « پَع تو گلو» و باهم قاه قاه میخندند.
هلو توی گلویم است. لبهایم اما کش آمده. حالا فرقی ندارد هلو همانجا بماند یا برود. من دلم قرص است به خالق خندههای شیرین در ثانیههای سخت.
@daroniyat