🐄 حالا که پرده ها کنار رفته چه عیبی داره که ۶۰ نفری درباره انجام یه کاری تو سرزمینهای اشغالی رؤیاپردازی کنیم و یه کار بامزه امیدآفرین انجام بدیم.
🎙اصلا بذارید ویس بگیرم...
پِی | سه شیفت بازیم
♾ من انقدر امیدوارم که انگار قراره تا ۱۰۰۰ سال دیگه عمر کنم و زندگی خوش و خرمی داشته باشم.
🔆 پیامبر ما چه امید بلندپروازی داشت!
🤍 ای فدای اون دل نترسش برم که با أمیرالمؤمنین علیِ أعلی و أم المؤمنین خدیجه کبری سه تایی زدن به دل تاریکی بیانتهای دنیا و شکافتنش.
📖 پیامبرمون میگن: یه جوری زندگی کن و برای دنیات برنامه ریزی کن که انگار تا ابد قراره زنده باشی و یه جوری فکر فردا و آخرتت باش و کار خوب انجام بده که انگار همین فردا ممکنه بمیری.
🏃🏻 چقدر این نگاه امیدوارانه و نترسه! نمیذاره ترس و غم تو رو بندازه یه گوشه و بیحرکتت کنه.
حتی همون قسمت دومش که میگه ممکنه فردا بمیری واسه ترسوندنت نیست بلکه میگه پاشو کارتو انجام بده که اگر فردا نبودی حسرت نخوری و خوشحال و امیدوار باشی که تا لحظه آخر تو راه خدا قدم برداشتی.
📜 قرآن تو آیه ۱۷۵ سوره آل عمران میگه:
▫️این ترس فراگیری که میبینید دارن سعی میکنن تو دلتون ایجاد کنن کار شیطانه. این دوستان شیطانن که از این حرفا میترسن.
شما که به منِ خدا ایمان دارید ازشون نترسید.
❗️آیه ۱۰ سوره مجادله میگه:
▫️این حرفای درگوشی که بهتون میرسه از طرف شیطانه چون میخواد مؤمن غصه بخوره و بره یه گوشه زانوی غم بغل کنه درحالی که شیطان از خودش قدرتی نداره.
🎙بذارید براتون بگم شیطان چیکار میکنه...
پِی | سه شیفت بازیم
👺 اینجا شیطونو پر پر کردیم...
فکر میکنم بابام بخاطر ایده سرمایهگذاری رو گاوداری کانالمو ترک کرد
شدیم ۶۰ نفر دوباره
هدایت شده از محمدجواد مقدسی • پیرنگ
پادکست پینوشتPeynevesht - Episode 03.mp3
زمان:
حجم:
16.8M
پِی | سه شیفت بازیم
🛩 خداروشکر امروز وقتی خبر سقوط افپانزده آمریکایی و جستوجو برای پیدا کردن خلبانش منتشر شد من با خانوادهم وسط یه پارک مشغول نوشیدن چایی بودیم.
📱راستش منم سریع گوشی رو برداشتم و هیجانزده رفتم سراغ اخبار چون بخشی از کار من بررسی و تحلیل اخباره
🌐 تقریبا ۱۴ قسمت ویدیوی خبری تحلیلی ضبط کردیم که با اسم زد و خورد شناخته میشه و شاید دیده باشیدش. (کافیه که یه نفر بهم کلمه خبر رو پیام بده تا یک قسمت زد و خورد رو اینجا بذارم)
❗️اما همینطوری که داشتم خبرا رو چک میکردم یه لحظه یاد این ☝️🏼 ویسم افتادم و دیدم خودم گرفتار همون اشکالی شدم که بهش منتقد بودم.
🧠 ذهنم رو درگیر هیجان و استرسی کردم که اون لحظه منو از کار اصلیم دور میکرد.
🧔🏻♂ من اون لحظه باید خانوادهم رو خوشحال میکردم و زیر لب دعا میکردم که اگر عشایر خلبانو پیدا کردن نکنه انقدر بزننش که بمیره
🔉 یه کار مهم دیگه هم داشتم.
باید دعا میکردم که خدا اجازه بده منم یه گوشهای از کار رو بگیرم.
🔻آخه چطوری ممکنه من تو یه شهر دیگه به دستگیری خلبان دشمن کمک کنم!؟ الان میگم...
👨🏻💼 فرض کنید یه کارمند بانکید تو یاسوج
۱۱ فروردینه و آخر ساعت اداری
💶 چند تا اسکناس نوی تمیییز که بوی تازگی میدن گذاشتین کنار که ببرین عیدی بدید به خواهرزادههاتون چون بخاطر شرایط جنگی هنوز هم دیگه رو ندیدید.
👨🏽🦳 ده دقیقه مونده کرکره رو بدید پایین که یهو یه پیرمرد لر میاد تو و مُصّرانه ازتون پول نقد میخواد و میگه: «چند تا از نوه هام بخاطر بمبارون نزدیک خونشون تو تهران قراره فردا بیان روستای ما و من حتمااا اسکناس میخوام که بهشون عیدی بدم»
🌿 شما اون اسکناسا رو واسه خواهرزادههاتون گذاشته بودید کنار ولی مهربونیتون گل میکنه و چندتا از اونا رو میدید بهش
🔻 حالا اینا چه ربطی به خلبان آمریکایی داره!؟
🖼 این روستای چیتابه نزدیک یاسوج که اون پیرمرد از اینجا اومده بانک شما
🛻 وقتی شما اسکناسا رو بهش دادید برمیگرده روستاشون و فرداش نوه هاش از تهران میرسن خونهش.
👦🏻 عیدیشونو از بابابزرگشون میگیرن و میذارن پیش بقیه عیدیهاشون تو کوله پشتی. پولشون به اندازه ای که میخواستن رسیده پس، فرداش به داییشون میگن ما رو ببر یاسوج چون میخوایم با عیدیهایی که جمع کردیم یه جفت کتونی بخریم.
💺 همینطوری که دارن از جاده های روستایی میرن سمت یاسوج دایی از رادیوی ماشین میشنوه که یه خلبان آمریکایی اون دور و ور فرود اومده
🪂 همینطوری که سر میچرخونن یه نفرو تو دوردست میبینن که با لباس سبز نشسته کنار یه صخره و خودشو پنهان کرده و...