دیروز با دوستم تو چارباغ بودیم یه حاج آقا اومدن جلومون گفتن پاتوق گفتگو داریم
نشستیم به گفتگو
یه فال هم گرفتن که برا هردومون این اومد که : شهادت چه خوش عاقبتیست
خلاصه که حلال کنید کاری چیزیم اونور داشتید بگید 🦦
ولی هوا یه جوری داره گرم میشه که حس میکنم دارم تقاص گناهامو تو همین دنیا پس میدم 😶🌫️
@darsargomm
.
قرارمون همین بود دیگه
این که هر جا میریم با هم بریم،
اون روز رو یادته میخواستن کلاس شما رو ببرن اردو چقدر گریه کردم که بذارن منم باهات بیام؟
حالا درسته اون گریهها واقعی نبود و ادای گریه رو درآوردم ولی خب جواب داد و مدیر اجازه داد بیام
مامان همیشه میگفت من باید بازیگر بشم
ولی باور کن من واقعی دوست دارم نه تو بازی!
حالا پررو نشیها یه وقتاییام میرفتی رو مخم میخواستم دفتر مشقتو بردارم پاره کنم یا برم به معلمت بگم این داداش ما بیشتر وقتا منو مجبور میکنه فارسیشو براش بنویسم یا ریاضیاشو مامانم براش حل میکنه، یه بارم میخواستم یه سوسک پلاستیکی بندازم تو کیف خانم شهریاری بندازم گردن تو
بازم پررو نشیها ولی جلوی دوستام پزتو میدادم که داداشم فوتبالیسته و همش گل میزنه ، یه بارم با میکائیل دعوا گرفتم سرت ...
یادته میگفتم تو اون دنیا هم بخوای بری من جلو عزرائیل ادای گریه کردنو درمیارم که بیام باهات :)
ایولا این بارم جواب داد و اومدم باهات...
چقدر جای مامان بابا خالیه ؛
البته نه، جای ما پیش اونا خالیه 💔
عکس: خواهر و برادرهایی که با هم از مدرسه شجره طیبه میناب، پرکشیدند.
متن: فاطمه کریمیان
@darsargomm
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
دوباره کمی خودم را به دست آوردهام و اندکاندک کار میکنم. همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و به خود آمدن.
شاهرخ مسکوب
@ir_tavabin