ولی هوا یه جوری داره گرم میشه که حس میکنم دارم تقاص گناهامو تو همین دنیا پس میدم 😶🌫️
@darsargomm
.
قرارمون همین بود دیگه
این که هر جا میریم با هم بریم،
اون روز رو یادته میخواستن کلاس شما رو ببرن اردو چقدر گریه کردم که بذارن منم باهات بیام؟
حالا درسته اون گریهها واقعی نبود و ادای گریه رو درآوردم ولی خب جواب داد و مدیر اجازه داد بیام
مامان همیشه میگفت من باید بازیگر بشم
ولی باور کن من واقعی دوست دارم نه تو بازی!
حالا پررو نشیها یه وقتاییام میرفتی رو مخم میخواستم دفتر مشقتو بردارم پاره کنم یا برم به معلمت بگم این داداش ما بیشتر وقتا منو مجبور میکنه فارسیشو براش بنویسم یا ریاضیاشو مامانم براش حل میکنه، یه بارم میخواستم یه سوسک پلاستیکی بندازم تو کیف خانم شهریاری بندازم گردن تو
بازم پررو نشیها ولی جلوی دوستام پزتو میدادم که داداشم فوتبالیسته و همش گل میزنه ، یه بارم با میکائیل دعوا گرفتم سرت ...
یادته میگفتم تو اون دنیا هم بخوای بری من جلو عزرائیل ادای گریه کردنو درمیارم که بیام باهات :)
ایولا این بارم جواب داد و اومدم باهات...
چقدر جای مامان بابا خالیه ؛
البته نه، جای ما پیش اونا خالیه 💔
عکس: خواهر و برادرهایی که با هم از مدرسه شجره طیبه میناب، پرکشیدند.
متن: فاطمه کریمیان
@darsargomm
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
دوباره کمی خودم را به دست آوردهام و اندکاندک کار میکنم. همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و به خود آمدن.
شاهرخ مسکوب
@ir_tavabin
دَر سَر گُمشهید همت_قسمت سوم.mp3
زمان:
حجم:
11.1M
🔶روایت زندگی شهید ابراهیم همت
🔹قسمت سوم
🎙گوینده: فاطمه کریمیان
@darsargomm
[من تو را بر شانه هایم میکشم]
همین الانِ الان از بیمارستان ترخیصم کردن، البته پرستارا نه! خودم...
دلم برا بوی شهر تنگ شده بود
چیه همش بوی الکل و اسپری و ...
راست میگن آدم تو دو جا قدرِ شهرشو میدونه؛ یکی زندون، یکی ام بیمارستان البته این آخریا دیگه واسه من حکم تیمارستانو داره
دیگه یه لحظه نفس کشیدن توش برام، نشده
ولی شهر خوبه؛ شهر بوی زندگی میده، بویِ بریونی حاج محمود، نونوایی سر کوچه، بوی خونه و ریحونایی که خودم کاشتم تو باغچه [خانم عاشق ریحونه] ، بوی دمپختی با سالاد شیرازی ...
البته من سهمم از این بوها فقط چند ثانیه اس
ولی همینم جای شُکر داره
اینکه الان اینجامم...
خیلی دلم میخواست همون روزای اول بیام ولی خانمم میگفت باید بمونی بیمارستان، این هوای آلوده برات مثلِ موشکای سِد مجید برای تلاویو خطرناکه ،
اگه نه میاوردمم سریع اشکدونش پر میشد؛ منم که طاقت دیدن اشکاشو نداشتم...
ولی دیشب که خیلی حالم بد شد، با خودم گفتم کجای کاری مرد، عزرائیل همین دور و بر تختت رو صندلی همراه بیمار نشسته داره زُل زُل نگات میکنه
به این فکر کردم اگه فقط چند ساعت از عمرم باقی باشه دلم میخواد یه کاری کنم
دیگه طاقت نیاوردم که سهمم از این روزا فقط پشت پنحره نشستن و نگاه کردن خیابون باشه
همین چند روز پیش بود خانم میگفت تو دِینتو ادا کردی، دیگه نمیخواد کاری کنی با این وضعیتت ولی من گفتم من هفتاد درصدم، سی درصدم مونده هنوز ...
ولی گاهی که دلم میگیره میگم کاش همون روز خدا اون سی درصدم ازم گرفته بود
نه اینکه فکر کنی برا این کپسولِ اکسیژن و این زخم کهنه میگم که حالا دیگه چهل ساله با هم رفیق شیشیما
نه، برای دلتنگیش میگم
ماهایی که جا موندیم مثلِ یه بچه ایم که بردنش فقط شهر بازیو نشونش دادن و بَرشگردوندن ...
جا موندن خیلی سخته .
دیگه کم کم باید برم ، الانا دیگه میرسه بیمارستان و میبینه من نیستم شاکی میشه
حالاام باید نازِ خانمو بخرم که چرا بی خبر اومدم ولی فدایِ یه نخِ همین پرچمی که دستمه
مال رفیقم بود؛ خودش موند تو جزیره مجنون ولی پرچمش برگشت و یادگار موند برا روزای دلتنگی من
مَرد پرچم را بر شانهاش میکشد، راه میافتد و زیر لب میگوید:
عجب جا موندما؛ الان رسول و حسن و سِد رضا دارن از اون بالا به من میخندن میگن زمین گیر شدی مرد
بعد هم زمزمه میکند:
یاران همه رفتند؛
افسوس که جا مانده منم ...
به یاد همه یادگاران جنگ که جسمشان برگشت ولی روحشان برای همیشه کنار رفقای آسمانیشان جا ماند 🤍
فاطمه کریمیان
@darsargomm