eitaa logo
داستان راستان
115 دنبال‌کننده
218 عکس
81 ویدیو
4 فایل
هدف اول بنده در این کانال؛ تهیه محتوای فاخر و ارزشمند برای جلسات تربیتی و فرهنگی است. @amiramanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸دو هفته قبل شهادت وسط جمع دوستانه میگفتیم و میخندیدیم سید روح الله پرسید اگر وسط اغتشاش‌گرها گیر بیوفتید چیکار میکنید؟! 🔹این سوال رو تک تک از هممون پرسید و هرکدوممون به شوخی و خنده از جواب دادن طفره میرفتیم (شاید بخاطر این بود که دوست نداشتیم حتی خودمونو تو اون شرایط فرض کنیم!) 🔸سید مصمم گفت جدی میپرسم! یکی از بچه‌ها گفت سید خودت گیر بیوفتی چیکار میکنی؟ سید با یه حالتی که انگار خودشو تو اون شرایط دیده و قبول کرده گفت من وایمیستم و تا آخرین قطره خونم از پرچم و کشورم دفاع میکنم! 🔺 محسن لشگری (دوست و هم پایگاهی شهید عجمیان) https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲۳ آبان ۱۴۰۱
💧حکایت اخراج مورچه 💎مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد. مورچه خیلی کار می‌کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود. سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می‌کرد، متعجب بود. شیر فکر می‌کرد اگر مورچه می‌تواند بدون نظارت این‌همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت. بنابراین، شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارش‌ها خوب مشهور بود، به‌عنوان رئیس مورچه استخدام کرد. سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد. سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارش‌ها او را بنویسد و تایپ کند ... سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن‌ها یک عنکبوت استخدام کرد. شیر از گزارش‌های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه‌وتحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می‌گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودارها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کاربرد. سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد ... سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد. مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می‌کرد، کاغذبازی‌های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می‌گرفت دوست نداشت. شیر به این نتیجه رسید که فردی را به‌عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد، بکار گمارد. این پست به ملخ داده شد. اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود. ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه‌سازی برنامه‌ها کمک کند ... محیطی که مورچه در آن کار می‌کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ‌کس نمی‌خندید و همه غمگین و نگران بودند. با مطالعه گزارش‌های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است. بنابراین، شیر یک جغد با پرستیژ را به‌عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او مأموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه‌حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش‌آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است. و باید تعدیل نیرو صورت گیرد. و بنابراین، شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند زیرا مورچه دیگر انگیزه‌ای برای کار نداشت. و این هست حکایت سیستم‌های اداری ما ... https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۱ آذر ۱۴۰۱
• «بیست سال بعد، ترکش حرکت کرد، مرد مُرد.» همین یک جمله کوتاه، تا به حال بهترین داستان پیامکی دفاع مقدّس بوده! «عادل حیّاوی» نویسندهء جوان آبادانی جوایز زیادی در جشنواره های مختلف ادبی و هنری بابت آن کسب کرد. اصلاً بعضی جمله ها، شرح و معنایی به اندازه یک کتاب دارند. کتابهایی هنوز ناخوانده و نانوشته... https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲ آذر ۱۴۰۱
عکس بالا تصویر یک گدا نیست! این مرد، پزشک متبحر لنگرودی است که به دلیل مطالعه زیاد و همدردی با مردم فقیر و غصه خوردن و همزاد پنداری با آنها متاسفانه دچار روانپریشی شده بود! او پشت کاغذ سیگار نسخه می‌نوشت و مجانی بیماران را ویزیت میکرد. جالب این بود که تمام داروخانه‌های شهر خط دکتر را می‌شناختند و نسخه اش را می پیچیدند و به دلیل احترام به دکتر قیمت دارو را ارزان‌تر حساب می‌کردند! تشخیص دکتر بسیار خوب بوده و خیلی‌ها وقتی از رفتن پیش دکترهای روز نتیجه‌ای نمی‌گرفتند، صبر می‌کردند تا او را در کوچه و خیابان بینند! وی مطب نداشت و مثل دوره‌گردها در کوچه و خیابان ها می‌گشت! این پزشک سالهاست فوت کرده، ولی هنوز یاد و خاطره‌اش در ذهن مردم هست! این عکس توسط آقای آل‌بویه، زمانی که طبق عادت در حال مطالعه کتاب قرضی از کتابفروشی میرفطروس بوده در همانجا گرفته شده و این عکس در یکی از جشنواره‌های عکاسی انگلستان جایزه دوم راگرفته است! دکتر عبدالله اهل اطراف رودسر بوده و همه جا پیاده می‌رفته، ولی پاتوق اصلیش لنگرود بوده است.روحش شاد هدیه به ایشان و همه درگذشتگان https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۱۲ آذر ۱۴۰۱
۱۶ آذر ۱۴۰۱
📚دوست واقعی* مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود. به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم. برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است. تعدادی اندکی برای نجات دادن آن‌ها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی‌های رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسان دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خورده‌اند. از برادرش پرسید:‌ چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: این‌ها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آنها را دوست وخویشاوند می‌پنداشتید،حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود، بریزند. خیلی‌ها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند. وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت. قدر دوستان واقعی‌مان را بدانیم https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲۷ آذر ۱۴۰۱
منصور هنگامى كه در مكّه بود گوهر نفيسى به او عرضه داشته شد. آن را بشناخت و گفت: اين گوهرى است از هشام بن عبد الملك، و به من اين طور ابلاغ گرديده است كه: اين نزد پسرش محمد است و از آن دودمان اينك غير از وى كسى باقى نمانده است. سپس به ربيع گفت: چون فردا صبح نمازت را با مردم در مسجد الحرام بجاى آوردى تمام درها را ببند و بر آنها مُوَثَّقين از گماشتگانت را بگمار. پس از آن يك در را باز كن و خود آنجا بايست و مگذار از آن كسى خارج گردد مگر آنكه خودت شخصاً وى را بشناسى. ربيع اين كار را انجام داد. محمد بن هشام فهميد كه در جستجوى او هستند، متحيّر شد. محمد بن زيد مذكور كه با او برخورد كرد ديد كه او حيران و سرگشته است و او را نمى‌شناخت. به او گفت: اى مرد! چرا من تو را متحيّر مى‌نگرم؟ كيستى تو؟ ! محمد بن هشام گفت: آيا در امان هستم؟ ! گفت: تو در امان هستى و در ذمّۀ من مى‌باشى تا تو را نجات دهم! او گفت: من محمد بن هشام بن عبد الملك مى‌باشم. تو كيستى؟ ! محمد بن زيد بن على گفت: من محمد بن زيد هستم. او گفت: در اين صورت جانم برفت و خونم هدر شد! محمد بن زيد به او گفت: باكى بر تو نيست. زيرا تو قاتل زيد پدر من نبوده‌اى و در كشتن تو خونخواهى از خون او به دست نمى‌آيد. الآن خلاص كردن تو سزاوارتر است از تسليم نمودن تو. و ليكن مرا معذور بدار در كار مكروه و ناپسندى كه از من به تو برسد، و از كلام قبيح و زشتى كه تو را با آن مخاطب سازم، تا در پى آمد آن خلاص تو بوده باشد! او گفت: اختيار با توست. محمد ردايش را بر سر و صورت او انداخت و پيش افتاده او را مى‌كشيد. چون به 614نزد ربيع رسيد چند سيلى به وى نواخت و به ربيع گفت: اى أبو الفضل! اين خبيث ساربانى است از اهل كوفه به من شتران خود را كرايه داده است رفت و برگشت. و اينك از دست من فرار كرده است و شترهاى خود را به سرلشگران خراسانى كرايه داده است و من بر اين مُدَّعايم شاهد و بيّنه دارم. الآن تو بر من دو نفر از پاسبانان را ضميمه كن تا از دستم نگريزد! ربيع دو نفر پاسبان با وى مُنضمّ كرد، و آن دو نفر با وى به راه افتادند. چون از مسجد دور شدند محمد بن زيد به او گفت: اى خبيث! حقّ مرا به من ادا مى‌كنى؟ ! گفت: آرى اى پسر رسول الله! محمد بن زيد به گماشتگان گفت: شما برويد! و سپس وى را آزاد كرد. محمد بن هشام سر محمد بن زيد را بوسيد و گفت: پدرم و مادرم به قربانت اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ . 1و در اين حال گوهرى بيرون آورد كه ارزشمند بود و به او داد و گفت: مرا به پذيرش اين دانه مفتخر فرما! محمد بن زيد گفت: إنَّا أهْلُ بَيْتٍ لَا نَقْبَلُ عَلَى الْمَعْرُوفِ ثَمَناً. «ما خاندانى هستيم كه در برابر كار نيكوئى كه انجام داده‌ايم مزدى را نمى‌پذيريم!» و من از تو درگذشتم دربارۀ چيز عظيمتر از اين كه خون زيد بن على است. برو به سلامت و در امان خدا! و خودت را پنهان كن تا اين مرد (منصور) مراجعت كند. زيرا در جستجوى تو جدِّيَّتى تمام دارد. اين فعل را از مكارم شِيَم و عظيم همّت او به شمار آورده‌اند. https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲۷ آذر ۱۴۰۱
مردی بود خیاط در عفاف و صلاح و زنی داشت عفیفه و مستوره و با جمال و کمال. هرگز خیانتی از وی ظاهر نگشته بود. روزی زن نزد شوهر خود نشسته بود و به زبان منت گفت: تو قدر عفاف من چه دانی و قیمت صلاح من چه شناسی که من در صلاح و عفاف زبیده ی وقت و رابعه ی عهدم. مرد گفت راست میگویی اما عفاف تو به نتیجه عفاف من است. چون من در نزد پروردگار عفیف باشم او تو را در عصمت نگاه بدارد. زن خشمگین شد و گفت: هیچ کس زن را نگاه نتواند داشت و اگر مرا عفاف و عصمت نبود هرچه خواستمی بکردمی. مرد گفت تو را اجازت دادم به هرجا که خواهی برو و هرچه میخواهی بکن. روز دیگر زن خود را بیاراست و چادر در سر کشید و از خانه برون شد و تا شب بیرون بود, اما هیچ کس به وی التفات نکرد مگر یک مرد که چادر او را کشید و رفت. چون زن به خانه باز آمد مرد گفت: همه روز گشتی و هیچ کس به تو التفات نکرد مگر یک مرد که او نیز رها کرد و رفت. زن گفت تو از کجا دیدی؟ مرد جواب داد من در خانه ی خود بودم, اما در عمر خود به هیچ زن نامحرم به چشم خیانت نگاه نکردم , مگر وقتی در نوجوانی که گوشه ی چادر زنی را گرفتم و در حال پشیمان شدم و رها کردم دانستم اگر کسی قصد حرم من کند بیش از این نباشد. زن در پای شوهر افتاد و گفت: مرا معلوم شد که عفاف من از عفاف تو است. گفتم که مکن, گفت مکن تا نکنند این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس 👤 سدیدالدین محمد عوفی- جوامع الحکایات https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲۷ آذر ۱۴۰۱
سلام بنده ۵۲ سالمه امروز رفتم فیزیوتراپی دیدم سه تا خانم راحت کشف حجاب کردن و یک آقایی از پرسنل هم اونطرف تر نشسته و چنتا مشتری خانم و یک پیرمردی هم توسالن نشسته بودند من وارد که شدم سلام دادم و کمی جا خوردم نکنه اشتباهی وارد سالن خواهران شدم دیدم نه چنتا مرد هم هستند جواب سلام مرا دادند و گفتند بفرمایید یک نگاه عاقل اندر سفیه کردم و گفتم تموم شد !!!!! به حالت تعجب و سوالی گفتم ،،، گفتند چی؟ کمی مکث کردم و گفتم نظام جمهوری اسلامی ؛؛؛؛ آقاهه گفت تموم میشه اگه ...... منم گفتم آخه راحت شدیم رعایت قانون سخته واقعا،، پیراهنم را در آوردم فقط رکابی داشتم و بعدش شلوارمو در آوردم همه با تعجب نگاهم کردند گفتند اقا لطفاً وقتی نوبت فیزیوتراپی شما شده لباساتون را در بیارین اینجا هم در نیارید رو تخت در بیار، زشته از سن و سالت هم خجالت بکش گفتم یعنی چه ؟ این طرز صحبت کردنه؟ مگه شما که کشف حجاب کردین خجالت کشیدین؟ مگه خواهان آزادی نیستید ؟؟ منم می خواهم آزاد باشم اشکال کار من چیه؟ اون آقاهه پاشده اومده منو بندازه بیرون من مقاومت کردم کمی اونجا بهم ریخت سروصدا بالا گرفت منشی خواست زنگ بزنه ۱۱۰ بقیه نزاشتن گفتن براتون بد میشه درب مطب پلم میشه..... بعد از نیم ساعتی از من خواستند لباسامو بپوشم گفتم یا حجاب کامل یا هیچ😂😂 مجبور شدن حجاب کامل را رعایت کنند https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲۷ آذر ۱۴۰۱
🚫خواستگارم مرا رد کرد... من یک دختر دینی و پابند به اخلاق اسلامی بودم. سالها گذشت و کسی از من خواستگاری نکرد دخترهای جوانتر از من ازدواج کردند و مادران فرزند شدند عمرم به ۳۴ رسید. یک روز یکی برای ازدواج با من حاضر شد، زیاد خوشحال بودم و ازدواج کردیم دو روز بعد مادر شوهرم آمد و با دیدن من گفت عمرت بنظرم به ۴۰ سال میرسد من گفتم ۳۴ ساله هستم و او برایم گفت این عمر برای بدنیا آوردن بچه مناسب نیست و من تشنهٔ دیدن نوه های خود هستم. مادر نکاح من را با پسرش فسخ کرد شش ماه را با غم و اندوه سپری کردم و پدرم برای اینکه غم خود را فراموش کنم منو به حج عمره فرستاد، رفتم به سفر عمره و در حرم شریف نشسته و در حال دعای خیر نزد الله بودم که یک زن را دیدم که صدای زیبا یک آیت قران را تلاوت میکند و بارها آنرا تکرار میکند فضل الله علیک عظیما فضل و مهربانی بزرگ الله بر توست. غم خود را با او شریک کردم من را در آغوش گرفت و این آیت را تکرار میکرد ولسوف یعطیک ربک فترضی و زود است که برایت بدهد و تو راضی شوی خیلی راحت شدم و به خانه برگشتم که ناگهان یک خانوادهٔ دیندار به خواستگاری ام آمدند، به خوشحالی پذیرفتم و ازدواج کردیم و شوهرم مرد دینداری بود. برای من و خانواده ام احترام زیادی میگذاشت و من نیز احترام شان را میکردم، عمرم به ۳۶ رسید، ماه ها گذشت و محبت اولاد در دلم جا گرفت برای چکاو نزد دکتر مراجعه کردم بعد از معاینات دکتر گفت مبارک باشد! ضرورت به معالجه نیست تو حامله هستی، تا هنگام ولادت هیچگونه معاینهٔ برای تعیین جنسیت بچه انجام ندادم و هر آنچه بود را فضل الله میدانستم، بعد از ولادت شوهرم و خانواده اش در اطرافم نشسته و میخندیدن، وقتی پرسیدم چرا میخندین آنها چی جوابی دادند؟ به یک صدا همهٔ شان گفتند یک پسر و یک دختر است! با شنیدن این حرف اشک خوشحالی از چشمانم جاری شد و دوباره یاد آن خانم در حرم شریف و آیت را که بارها تکرار میکرد افتادم ولسوف یعطیک ربک فترضی یعنی که حرف الله متعال حق است لِحکمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعیُنِنَا منتظر فرمان رب خود باش، ما تو را میبینيم💚 https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۳۰ آذر ۱۴۰۱