مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد. سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه میرسد.
مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم به صف ایستادند و یکییکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید، در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردی که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمیرسد.
او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابهلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: من از همان اول گردو نمیخواستم. این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.
این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
حاکمی در کرمان زندگی میکرد که بسیار مهربان و جوانمرد بود. او عادت داشت هر غریبهای را که به کرمان میآمد، مهمان خود میکرد و آن مهمان باید تا سه روز در خانه او میماند و پذیرایی میشد.
روزی «عضدالدوله» با لشکر خود به کرمان رفت او میخواست با حاکم کرمان بجنگد و شهر را از دست او بگیرد. حاکم کرمان سرسختانه با آنها مبارزه میکرد و نمیگذاشت وارد قلعه شوند. او هر روز همراه سربازان خود با لشکر عضدالدوله میجنگید و بعضی از آنها را میکشت. اما شب که میشد به اندازهای که همه افراد لشکر عضدالدوله سیر شوند، غذا برای آنها میفرستاد.
عضدالدوله از کارهای حاکم کرمان تعجب کرده بود. یک نفر را فرستاد تا بپرسد: «این چه کاری است که روزها سربازان مرا میکشی و شبها برایشان غذا میفرستی!؟».
حاکم کرمان گفت: «جنگ کردن نشانه مردانگی است و غذا دادن نشانه جوانمردی! اگر چه سربازهای شما دشمن ما هستند، اما در شهر من غریب هستند و غریبهها در این شهر مهمان من هستند. دوست ندارم مهمان من گرسنه و بی غذا بماند.».
عضدالدوله گفت: «جنگیدن با کسی که این قدر با معرفت و جوانمرد است، خطاست.» این بود که لشکر خود را جمع کرد و از تصرف کرمان چشم پوشید.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
• یکی از سرداران بزرگ سپاه خاطره ای زیبا از تقید رهبری به مسائل شرعی دارد:
سالها به دنبال یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان بودیم. این شرور هم در مسأله قاچاق مواد مخدر فعالیت زیادی داشت و هم تعداد زیادی از پاسداران را به شهادت رسانده بود. بالاخره توانستیم با روشهای پیچیده اطلاعاتی او را به منطقه خاصی برای مذاکره دعوت کنیم. پس از ورود او و همراهانش به آنجا دستگیرشان کردیم و به زندان انداختیم.
خیلی خوشحال بودیم. او کسی بود که میتوانست حکم قضاییاش مثلاً پنجاه بار اعدام باشد.
در جلسه ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم، این مسأله را مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ما وقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم.
رهبر معظم انقلاب بلافاصله فرمودند: «همین الآن بگویید آزادش کنند»!
من بدون چون و چرا زنگ زدم و بلافاصله با تعجب بسیار زیاد پرسیدم: آقا! چرا؟ من اصلاً متوجه نمیشوم که چرا باید این کار را میکردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟
رهبری گفتند: «مگر نمیگویی دعوتش کردیم؟»
دستور اسلام است که اگر از کسی دعوت میکنی و مهمان توست، حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار دهی.
من بعد از این جمله خشکم زد و البته ایشان فرمودند: «حتماً دستگیرش کنید.» مدتی بعد ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
دو نفر با هم دوست صمیمی بودند. روزی یکی از آنها به مهمانی دیگری رفت. میزبان در مهمانی خود خیلی بریز و بپاش میکرد و سعی داشت که بیشترین پذیرایی را از مهمان خود بکند. مهمان آماده رفتن شد و گفت: «من دیگر میخواهم بروم، اما بدان که تو نتوانستی از مهمان خود پذیرایی کنی یک روز باید به خانه من بیایی تا یاد بگیری چگونه از مهمان پذیرایی میکنند.» میزبان خجالت کشید و در فکر فرو رفت و با خود گفت: «مگر من چه کوتاهی کردم؟ چه چیزی را نادیده گرفتم؟»
میزبان مدتی در این فکرها بود تا اینکه روزی به شهر دوست خود سفر کرد و به خانه او رفت. آن دوست از دیدنش خوشحال شد و خوشامد گرمی گفت و با هم گرم گفتگو شدند. موقع ناهار که شد صاحبخانه غذایی ساده در سفره گذاشت، کمی نان و سرکه و از این جور چیزها. مهمان با تعجب نگاهی کرد و با خود گفت: «حتماً پذیرایی درست و حسابی فردا خواهد بود.» اما روز بعد هم همان غذاهای ساده را جلوی او گذاشتند. روزهای بعد هم وضع سفره هیچ تغییری نکرد. مهمان که تعجب کرده بود، با خود گفت: «با آن همه پذیرایی عالی که کردم به من میگفت کوتاهی کرده ای، ولی حالا خودش برای پذیرایی از من هیچ تلاشی نمیکند!»
چند روزی که گذشت، مرد مهمان خجالت را کنار گذاشت و گفت: «از مهمان این طور پذیرایی میکنند؟» دوستش گفت: «بله، برای غریبهها باید بریز و بپاش کرد. موقعی که من پیش تو آمدم دلم میخواست یک ماه در خانه تو بمانم و در کنارت باشم، اما تو با آن نوع پذیرایی که از من کردی، فکر کردم حتماً از دست من خسته شده ای، این بود که روز سوم خداحافظی کردم و رفتم. اما من دوست دارم که تو همیشه پیش من باشی. برای همین است که خیلی ساده از تو پذیرایی میکنم. اگر یک سال هم بمانی و مهمان من باشی، هیچ مشکلی برایم پیش نخواهند آمد.» مرد مهمان که عاقل و دانا بود حرفهای دوست خود را درک کرد و فهمید که پذیرایی بیش از حد لازم، بین دو دوست کار درستی نیست. همیشه باید با روی خوش از مهمان پذیرایی کرد نه با سفرههای رنگارنگ.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
یکی از قبیلهها شتری را کشت و آبگوشت درست کرد و به مردم داد. یک مقدار هم برای رییس قبیلهٔ دیگر فرستاد. رییس قبیله گفت: شتر میکشد و برای من آبگوشت میفرستد. یک لگد زد و ظرف غذا را بر زمین ریخت.
گفت: حالا که رییس آن قبیله یک شتر کشته است. شما دو شتر نحر کنید. همینطور این دو قبیله چشم و هم چشمی کردند و هر روز تعدادی شتر را کشتند. قصه به آنجا رسید که از روی چشم و هم چشمی پنجاه شتر نحر شد.
امیرالمؤمنین فرمود: احدی از این آبگوشتها نخورد. آبگوشتی که از روی چشم و هم چشمی است، خوردن ندارد.
گفتند: پس با این دیگها چه کنیم؟
فرمود: دور بریزید تا شغالها آنها را بخورند.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
محمد نوروزی خاطره ای شنیـدنی از شهید چمران بیان کرد که به شرح ذیل است :
یک سفر لبنان بودم. آن زمانی که شهید چمران هم زنده بود. به واسطه امام موسی صدر رفته بودیم لبنان.
یک روز کنار چمران بودیم. شهید چمران مرا صدا زد و گفت: محمد بیا ! رفتم کنارش. روی یک تپه به حالت نیم خیز دراز کشید و در حالیکه دوربینی به دست داشت گفت: بیا ببین. در سینه کش یک تپه یک روستا را به من نشان داد و گفت ببین. دوربین را گرفتم و دیدم.
چمران به من گفــت: این روستا، روستایی است که وقتی کاروان امام حسین در راه شام بودند، اهالی این روستا برای کاروانیان، نان و غذا آورده اند. بعد چمران با دستش یک روستای دیگری را به من نشان داد و گفت: آنجا را هم ببین.
با دوربین نگاه کردم. تقریبا فاصله ی زیادی باهم نداشتند اما خب از هم دور بودند و ما چون از روی بلندی می دیدیم، خوب به هر دو روستا اشراف داشتیم.
شهید چمران گفت: تمام اهالی این یکی روستا وقتی کاروان اهل بیت به اینجا رسیدند، اهل بیت را سنگ باران کرده و هلهله کردند.
بعد شهید چمران به من گفت: هر دو روستا در تیر رس موشک های اسرائیلی هستند. اما تا زمانی که من به یاد دارم آن روستایی که برای اهل بیت غذا آوردند یک دانه موشک اسرائیلی ها هم به آن برخورد نکرده است.
اما این یکی روستا، هر بار اسرائیلی ها موشک می زنند انگار فقط باید به این روستا بخورد و هرچه موشک است نصیب این روستایی می شود که اهل بیت امام حسین(علیه السلام) را سنگباران کرده اند و ماهم هر تدبیری اندیشیدیم که این روستا بمباران نشود، نشد که نشد.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
🔹چهار جوان دانشجو جلوتر از من نشسته بودن از حرف ها و خنده هاشون معلوم بود آدم های بدی نیستن ...
مقداری شلوغ بود سه نفرشان در یک ایستگاه پیاده شدن از لابه لای جمعیت بدون کرایه در رفتن، راننده متوجه شد با صدای بلند گفت ببینید بعضی از مردم چقدر بی مسئولیت هستند!!
🔸من که نخواستم این سه جوان حق الناس گردن شان بماند و جلو مردم ضایع شوند ...
گفتم حاجی جان رفیق های من هستن من قراره حساب کنم.
راننده گفت حاج آقا معذرت من تهمت زدم و زود قضاوت کردم ...
🔹پیاده شدم از پشت سر کسی صدا کرد حاج آقا ...حاج آقا ...
برگشتم دیدم همان نفر چهارم است که با بقیه پیاده نشد، ظاهرا همه چیز را زیر نظر گرفته بود
گفتم بله در خدمتم ...
📌گفت من دانشجوی جامعه شناسی هستم خیلی تئوری های مخالف دین خوندم اما امروز معنای واقعی دین را با این حرکت شما فهمیدم و همه ی آن تئوری ها از ذهنم کنار رفت و اگر ثمره دین و دینداری همین عمق دلسوزی، انسان دوستی و هم نوع دوستی باشد دین بزرگ ترین مزیت برای بشریت است ...
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
🔹ﺳﺎﺭه، ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ ﺭﻓﺖ. ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
🔸– ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
- ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
– ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
🔹– ﺷﻤﺎ همیشه ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﭘﻨﺎه ﻭ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎنی ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺷﺪهﺍﻡ، ﺁﻣﺪهﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ؛ نه جامهای دارم، نه مرکبی و نه پولی که زندگی ام را بگذرانم.
– ﺗﻮ ﮐﻪ در مکه روزگاری ﺁﻭﺍﺯهﺧﻮﺍﻥِ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ، ﭼﻄﻮﺭ شد که ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺷﺪﯼ؟
🔸– ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯهﺧﻮﺍﻧﯽ سراغ من نمیآید، فراموش خاص و عام شدهام، به سختی زندگی میکنم.
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ (ص) ﺑﻪ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ. ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
عجیب ﺭﻭﺍیتی است! هم عجیب و هم ﻏﺮﯾﺐ!
🔹ﯾﮑﯽ ﺍینکه ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪه ﺑﻮﺩه، ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ هم ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﭘﻨﺎه ﺍﻭ ﺑﻮﺩه است.
🔸ﺩﻭﻡ ﺍینکه ﻧﻔﺮﻣﻮﺩ ﻗﻮﻝ ﺑﺪه ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻧﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ، ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺳﻮﻡ اینکه ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺮﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ، ﺁﻣﺪ ﮐﻤﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ!
ﺧﺪﺍﯾﺎ! ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ تو ﺍﺳﺖ؟!
📚 منبع: ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ ﺟﻠﺪ ﻧﻬﻢ، ﺹ ۲۳۲، ﻧﺸﺮ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ، ﭼﺎﭖ ﺍﻭﻝ، ۱۳۹۱، به نقل از ﻣﺠﻤﻊ ﺍﻟﺒﯿﺎﻥ، ۲۷۰/۹
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
✅ارزش زمان
✍️سه مسافر به شهری رسیدند که پیری دانا آنجا زندگی میکرد. نزد او رفتند و خواستند که به آنها پندی دهد.
پیر پرسید:
چقدر اینجا میمانید؟
اولی گفت:
تقریبا سه ماه.
جواب شنید:
به گمانم نتوانی تمام مناطق دیدنی شهر را ببینی.
دومی گفت:
شش ماه.
جواب شنید:
شاید تو از آن دوستت هم کمتر شهر را ببینی.
سومی گفت:
یک هفته.
جواب شنید:
تو از آن دو بیشتر شهر را خواهی دید!!
سپس گفت:
زمانی که آدمها فکر میکنند زمان زیادی در اختیار آنهاست به راحتی آن را تلف میکنند اما آن هنگام که اطمینان داشته باشند وقتشان اندک است ارزش زمانشان را به خوبی درک میکنند.
💢 راستی ما چقدر وقت داریم؟
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
🔻پیرمردی در دامنه ی کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند .
یک روز حضرت سلیمان (ع) پیر مرد را درحالت جمع آوری هیزم دید دلش برایش بسیار سوخت
تصمیم گرفت زندگی پیرمرد را تغییر دهد یک نگین قیمتی به پیرمرد داد که بفروشد تا زندگی اش بهبود یابد .
پیرمرد ازحضرت سلیمان (ع) تشکر کرد وبسوی خانه روان شد .
و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوشحال شد ونگین را در نمکدانی گذاشت یک ساعت بعد بکلی فراموشش شد که نگین را کجا گذاشته بود .
زن همسایه نمک نیاز داشت به خانه ی آنها رفت و زن نمکدان را به او داد ،
زن همسایه همینکه چشمش به نگین افتاد نگین را پیش خود مخفی کرد.
پیر مرد بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار ناراحت و عصبانی
وخانم پیرمرد هم گریه میکرد که چرا نگین را گم کرده است .
چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درآنجا با حضرت سلیمان (ع) روبرو شد جریان گم شدن نگین را به حضرت سلیمان (ع) گفت . حضرت
سلیمان (ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را گم نکنی .
پیرمرد ازحضرت سلیمان (ع) تشکری کرد و خوشحال بسوی خانه روان شد در مسیر راه نگین را ازجیب خود بیرون کشید و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند ولذت ببرد ،
دراین وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت وپرید
پیرمرد هرچه که دوید وهیاهو کرد فایده نداشت .
پیرمرد چند روز از خانه بیرون نرفت همسرش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه مینشینی ؟
پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد که صدای حضرت سلیمان (ع) را شنید ، دید که حضرت سلیمان (ع) ایستاده است و به حیرت بسوی او می نگرد .
پیر مرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود. حضرت سلیمان (ع) گفت : میدانم که تو به من دروغ نمی گویی این نگین از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی ،
و حتما بفروش که در حال زندگیت تغییری آید .
پیر مرد وعده کرد که به قیمت خوب میفروشد . پشتاره خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد . خانه پیر مرد کنار دریا بود ،
هنگامی که به لب دریا رسید خواست که کمی نفس بگیرد ونگین را از جیب خود کشید که در آب بشوید نگین از دستش خطا رفت و به دریا افتاد
هرچه که کوشش کرد و شنا کرد، چیزی بدستش نیآمد .
با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت از ترس سلیمان (ع) به کوه نمی رفت .
همسرش به او اطمینان داد که صاحب نگین هر کسی که هست ترا بسیار دوست دارد اگر دوباره اورا دیدی تمام قصه برایش بگو من مطمئن هستم به تو چیزی نمیگوید .
پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت ، هیزم را جمع آوری کرد به طرف خانه روان شد که باز حضرت سلیمان (ع) را دید ، پشتاره را به زمین گذاشت ، دویدو گریخت .
حضرت سلیمان (ع) میخواست مانعش شود که فرستاده خدا جبرئیل امین آمد که ای سلیمان خداوند میگوید : که تو چه کسی هستی که حال بنده مرا تغییر دهی ومرا فراموش کرده ای ! سلیمان (ع) باسرعت به سجده رفت واز اشتباه خود مغفرت خواست .
خداوند بواسطه جبرئیل به حضرت سلیمان گفت : که تو حال بنده مرا نتوانستی تغییر دهی ، حال ببین که من چگونه تغییر میدهم .
پیرمرد که به سرعت بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد ،
ماهی گیر به او گفت : ای پیر مرد من امروز بسیار ماهی گرفتم بیا چند ماهی به تو بدهم ،
پیرمرد ماهی ها را گرفت وبرایش دعای خیر کرد وبه خانه رفت .
همسر ش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها نگین را یافت وبه شوهرش مژده داد ،
شوهرش با خوشحالی به او گفت : توماهی را نمک بزن من به کوه میروم تا هیزم بیاورم .
هنگامیکه زن پیرمرد نام نمک را شنید ، نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود ، سریع به خانه همسایه رفت . وقتی که زن همسایه زن پیرمرد را دید ملتمسانه عذر خواهی کرد و به او گفت : نگینت را بگیر، من خطا کردم از تو خواهش میکنم به شوهرم چیزی نگویی چون شخص پاک نفسی است و اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.
پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند ،
چشمش به نگین قیمتی سوم درآشیانه پرنده خورد .
نگین را برداشت و به خانه آمد . زنش ماهی ها را پخت و شکمی سیر ماهی ها را خوردند .
فردا پیرمرد به بازار رفت هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت .حضرت سلیمان (ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که 👈🏻بنده حالت بنده را نمیتواند تغییر دهد تا که خداوند نخواهد .
به خداوند یقین و باور داشته باشید.
آنچه خودم خواستم نه آن شد
آنچه خداوند خواست همان شد
🌼منْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا (3)
☘️و هر کس بر خدا توکل کند پس او برایش کافی است؛ در حقیقت خدا کارش را
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
در یک مهمانی عده زیادى از بزرگان و اشراف، براى صرف غذا دعوت شده بودند. امام صادق(ص) نیز جزء دعوت شدگان بودند.
سر سفره مشغول خوردن غذا بودند که یكى از مهمانان، آب خواست، به جاى آب، جامى از شراب به دستش دادند.
فورا امام صادق علیه السلام نیمه كاره از سر سفره حركت كرده، مجلس را ترک کردند. هر چه خواستند امام را برگردانند، برنگشتند.
فرمودند: از رحمت الهى به دور و ملعون است آن كس كه سر سفره اى بنشیند كه در آن شراب باشد.
داستان هاى بحار جلد اول- محمود ناصرى - به نقل از کتاب بحار الانوار، ج 47، ص 39
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
چيره دستترين و قوىترين دزد زمان هارون الرشيد با شنيدن آيهاى تبديل به يك عارف آگاه و بينايى مىشود كه سى سال از اطراف مملكت براى خواندن درس حكمت و عرفان در محضر اين دزد توبه كرده، زانو مىزدند.
روزى هارون به نخست وزيرش - جعفر برمكى - گفت: امشب خيلى دلم گرفته است. مرا نزد اهل دل ببر تا انبساط خاطر پيدا كنم. چند جا در زدند، هارون آنها را تحويل نگرفت، يعنى ديد آن كسى كه مىخواهد اينها نيستند. تا نيمه شب آمدند و درب خانۀ فضيل را زدند.
گفت: فضيل! درب را باز كن. گفت: شما كيستيد؟ گفت: من نخست وزير مملكت هستم. پرسيد: چه كار دارى؟ گفت: امير كشور - هارون الرشيد - مىخواهد خدمت شما برسد. گفت: من با امير كشور كارى ندارم، اگر مىخواستم با او بنشينم كه از گذشته توبه نمىكردم.
فضيل با شنيدن يك آيه از سورۀ مباركۀ حديد، در نيمه شب كه داشت به دنبال معشوقۀ پنهانى، از طريق رابطۀ نامشروع مىرفت، يك مرتبه به بام معشوقۀ مجازى رسيد، آيهاى را شنيد كه مردى در سحر بيدار شده بود، در حال مناجات مىخواند و گريه مىكرد:«أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ»١ ؟ بندۀ من! آيا وقت آن نرسيده است كه با من آشتى كنى؟ هنوز هم بىراهه مىروى؟ تا آيه را شنيد، سرش را بلند كرد، گفت: خدايا! اگر با من هستى، چرا، وقت آن رسيده است، اكنون آشتى مىكنم.
آشتى كردن همان و تبديل شدن به يك عارف و مدرس حكمت و اخلاق نيز همان.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec