در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک میشناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمدهام، تا متقابلاً، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که میخواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام میگذاشتند... حقیقتاً چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمیآمد و نمیرفت خیلی آسودهتر بود.
آدم باید جاذبه و دافعه داشته باشد!
ما آمدهایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۲ شهریور ۱۴۰۱
به مناسبت بازگشت اروپا به قرون وسطی
«در اواخر دهه ۱۶۰۰ در انگلستان در واکنش به آتش سوزی بزرگ لندن، که شهر را ویران کرد، قوانین ساختمانی تغییر و دودکش ها را باید بسیار باریک تر از گذشته می ساختند…»
«…با توجه به طراحی جدید، جلوگیری از انسداد دودکش ها بیشتر به یک چالش و اولویت تبدیل شد.
جالب اینجاست که به جای اینکه کسی ابزاری برای این منظور اختراع کند، از کودکان به عنوان پاک کنندهء دودکش استفاده می شد…»
«…برای بیش از ۲۰۰ سال، علی رغم شرایط اسفناکی که کودکان در آن زندگی می کردند، اثرات وحشتناکی بر سلامتی که متحمل شدند، و صدمات و تلفات فراوان ناشی از خطرات کاری مرتبط، این عمل ادامه داشت…»
«…استاد های دودکش کار پسران جوان بی خانمان را می پذیرفتند یا بچه های خردسال را از یتیم خانه ها یا از والدین بی بضاعت می خریدند و بچهها ظاهراً شاگرد دودکشکار بودند…»
«…در عوض، آنها چیزی کمتر از خدمتکارانی نبودند که با آنها به شدت رفتار بدی میشد و مجبور میشدند از صبح تا غروب هر روز سال کار کنند، مگر یک روز. پسران کوچکی که به عنوان پاک کنندهء دودکش استفاده میشدند معمولاً بین ۵ تا ۱۰ سال سن داشتند و برخی از آنها ۴ سال سن داشتند…»
«…آنها از دودکش ها با ابزار فرچه ای و خراش دادن بالا می رفتند که کربن و دوده را از آستر دودکش می زدودند. پسران همچنین خراش های فلزی و برس های کوچکی برای از بین بردن رسوبات سخت قیر داشتند…»
«…پس از رسیدن به قله، پسران به پایین سر خورده و تودههای دوده را جمعآوری می کردند و استاد آن را به عنوان کود به کشاورزان می فروخت. اگر پسرها تمایلی به بالا رفتن نداشتند یا در کارشان خیلی کند بودند، استادانشان گاهی مشعل روشنی را زیر پایشان می گرفتند…»
«…مشکلات بهداشتی مرتبط با کار عبارتند بودند از: تغییر شکل مچ پا، پیچ خوردگی کاسه زانو، پیچ خوردگی ستون فقرات، سندرم چشم التهابی، و بیماری های تنفسی.اولین بیماری صنعتی در تاریخ در بدن دودکشکاران جوان ایجاد شد…»
«…دودکشکارها در دوران نوجوانی خود اغلب از سرطان دودکش، یک سرطان وحشتناک دردناک و کشنده کیسه بیضه رنج میبردند و میمردند.
دودکشکارها نیز اغلب در داخل دودکشها از تنفس دوده خفه میشدند…»
«…گاهی در دودکش های باریک گیر می کردند و می مردند.بسیاری نیز پس از افتادن جان خود را از دست دادند یا در اثر سوختگی کشته یا مجروح می شدند.
شرایط زندگی دودکش کارها هیچ کمکی به آنها نمیکرد…»
«…آنها معمولاً به سختی سیر می شدند و در زیرزمین ها می خوابیدند و خود را با گونی های دوده کثیفی که با آنها کار می کردند می پوشاندند. پسرها به ندرت حمام می کردند و اغلب مریض بودند.»
🌍گروه تحلیلی و نخبگانی «جریان شناسی»
🔰http://eitaa.com/joinchat/3109421067Ce89ed7bd9f
۱۳ شهریور ۱۴۰۱
۲۱ شهریور ۱۴۰۱
مکثی کرد شروع به گفتن جریان کرد: «راستش حاج آقا وقتی از اتاق شما رفتم خیلی درباره حرفهای شما با تردید فکر کردم ولی تصمیم گرفتم امتحان کنم برای همین چند روزی وقت برگشتن از دانشگاه بطوری که همکلاسیها متوجه نشوند مخفیانه چادر میپوشیدم ولی از وقتی که چادر بر سر میکنم ساعت 10 و یا 11 شب هم که از دانشگاه بر میگردم نه پسری به من متلک میگوید نه ماشین مزاحم بوق می زند اصلاً کسی تصور نمیکند که من چادری اهل خلاف باشم راستش را بخواهید بدانید هیچ وقت فکر نمیکردم دخترهای چادری این همه امنیت دارند! و این همه خیالشان از بابت مزاحمهای خیابانی راحت است. کم کم جریان چادری پوشیدن من را بچههای کلاس متوجه شدند الان هم مدتها است که دائم با چادر رفت و آمد میکنم و از کسی هم خجالت نمیکشم البته فکر نکنید حالا دیگر بسیجی شدهام ولی قصد ندارم اسلحه ایی که تازه کشفش کردهام را به این راحتی از دست بدهم. بعضی از دخترای کلاس متلک می گویند ولی بیچاره هاخبر ندارند من چه گنجی یافتهام. البته جریان را برای یکی از بچهها که نقل کردم تمایل پیدا کرده برای فرار از دست مزاحمها چادر بپوشد ولی خودش میگوید خانوادهاش اصلاً اهل چادر و امثال چادرنیستند ولی فکر کنم تصمیم دارد چادر بخرد»
راستش را بخواهید من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم برای همین فقط به حرفهای او توجه میکردم دلم میخواست زودتر از اتاق برود تا اشکهایم سرازیر شوند.
وقتی از اتاق رفت تنها کاری که توانستم انجام بدهم سجده شکر بود.
۶ مهر ۱۴۰۱
دخترهای دانشگاه باید اسلحه حمل کنند!
قبل از نقل خاطره بگویم که بعضی از کلاسهای دانشگاه ما تا ساعت 10 شب ادامه دارد و این باعث مشکل برای خیلی از دختران شده است!
ساعت حدود 5 عصر بود و من مشغول نوشتن یک طرح برای باشگاه پژوهشی در کمیتهٔ فرهنگی بودم کاملاً تمرکز گرفته بودم که ناگهان یک دختر خانمی مانتویی با ظاهری بسیار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام کرد!
جواب سلامش که دادم بدون مقدمه گفت:
«حاج اقا ببخشید میتوانم به شما اعتماد کنم؟ بچه می گویند راز کسی را فاش نمیکنید!»
من هم بگونه ای که خیالش را راحت کنم محکم گفتم:
«مطمئن باش من در موضع مشورت به هیچ کس خیانت نمیکنم.»
همین که خیالش راحت شد چند لحظهای سکوت کرد و بعد با احتیاط گفت:
«حاج اقا من یک سؤال شرعی دارم آیا دختران میتوانند برای امنیت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟»
شما بودی چی میگفتی؟
من که از تعجب نمیدانستم چه بگویم تمرکز گرفتم و با تأمل گفتم:
«منظورت را واضحتر بگو»
آن دختر خانم که یک دیگر جرات حرف زدن پیدا کرد بود گفت:
«حاج اقا راستش را بخواهید من هر روز یک اسلحه رزمی امثال چاقو و ... با خودم دارم ولی میخواهم یک کلت کمری تهیه کنم!»
توی این دانشگاه ما چیزهایی آدم میبیند که در هیچ جای دنیا نمونه ندارد!
گفتم: «آخه چرا؟»
گفت: «حاج اقا من بعضی وقتها که تا ساعت 9 یا 10 شب کلاس دارم وقتی به منزل برگردم نزدیک ساعت 11 شب میشود برای همین وقتی از دانشگاه به طرف خانه میروم در پیاده رو که پسرها اذیت میکنند و متلک می گویند وقتی منتظر تاکسی میشوم ماشینها مدل بالابوق میزنند و اذیت میکنند! حاج اقا بخدا شاید وضع ظاهریم به نظر شما بدباشد ولی من اهل خلاف و رابطههای نامشروع نیستم من فقط دلم میخواهد خوش تیپ باشم!»
من هم بدون مکث گفتم: «خوب از نظر دین هیچ طوری نیست شما اسلحه دفاعی داشته باشید اصلاً همه دختران برای دفاع از خود باید نوعی اسلحه حمل نمایند ولی نه هر سلاحی یک نوع سلاح است که خیلی هم قدرت تخریب و دفاعی بالایی دارد»
بندهٔ خدا که منتظر موضع مخالف من بود با این حرفهای من داشت شاخ در میآورد برای همین خیلی زود گفت: «چی؟ چه؟ چه اسلحه ایی مجاز است؟ اسمش چیه؟»
من که دیدم بدجوری عجله دارد گفتم: «اگر بگویم قول میدهی یک هفته استفاده کنی اگر جواب نداد دیگر استفاده نکنی»
بنده خدا خیلی هیجان زده شده بود گفت: «قول می دم قول می دم ... قول مردونه!»
گفتم: «اسم آن سلاح بی خطر و بسیار کار آمد چادر است! شما یک هفته استفاده کنید ببینید اگر کسی مزاحم شما شد دیگر هیچ وقت به طرفش نروید!»
با تعجب مثل کسی که ناگهان همه انرژی او کاهش پیدا کرده باشد گفت: «چادر! اخه چادر ...»
گفتم: «دیگه اخه ندارد یک هفته هم هیچ اتفاقی نمیافتد»
با حالت نیمه ناامیدی تشکر کرد و رفت.
و من ماندم و فکر مشغول کهای بابا عجب کاری کردم نکند بنده خدا دیگر هیچ وقت سراغ چادر نرود نکند از مشورت کردن با روحانی بیزار شود. حضرت وجدان من را سرگرم این فکرها کرده بود که یادم افتاد به حرف امام خمینی عزیزکه فرمودند: «ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه!»
لذا با خدای خودم خیلی خودمانی گفتم: «خدایا من سعی کردم وظیفهام را انجام دهم انشالله مورد رضایت تو قرار گرفته باشد بقیهاش هم، هر چه تو صلاح بدانی...»
مدت حدود یکی دو ماه از جریان گذشت و من به کلی فراموش کرده بودم تا اینکه روزی یک خانم محجبه به اتاق من آمد سلام کرد گفت: «حاج اقا میشناسی؟»
من هم هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم برای همین گفتم: «بخشید شما را نمیشناسم»
گفت: «من همان دختری هستم که اسلحه به من دادی تا همراه خودم حمل کنم حالا هم که میبینید مثل یک بچهٔ خوب، سلاح چادر حمل میکنم هرچند هنوز درست و حسابی چادری نشدهام! ولی مادرم خیلی دعاتون کرده چونکه هر روز بخاطر چادر نپوشیدن من در خانه دعوا داشتیم. راستش حاج اقا خانواده ما مخصوصاً مادرم چادری هست و اهل مجالس مذهبی ولی من فرزند ناخلف شده بودم که حالا به قول مادرم سر به راه شدم»
من هم که حیرت زده شده بودم گفتم: «خوب برایم تعریف کنیدچه شد که چادری بودن را ادامه دادی؟»
۶ مهر ۱۴۰۱
✍️ قسمتی از درآمدت را با امام زمان معامله کن
ح
🔹وارد میوهفروشی شدم. خلوت بود. قیمت موز و سیب رو پرسیدم.
🔸فروشنده گفت:
موز ۱۶ تومن و سیب ۱۰ تومن.
🔹گفتم:
از هر کدوم دو کیلو به من بده.
🔸پیرزنی وارد میوهفروشی شد و پرسید:
محمدآقا سیب چند؟
🔹میوهفروش پاسخ داد:
مادر کیلویی سه تومن! '
🔸نگاه تعجبزدهام رو به سرعت به میوهفروش انداختم و او که متوجه تعجب و دلخوری من شده بود، چشمکی زد و با نگاهش منو به آرامش دعوت کرد. صبر کردم.
🔹پیرزن گفت:
محمدآقا خدا خیرت بده! چند تا مغازه رفتم، همهشون سیب رو دهدوازده تومن میدن! مادر با این قیمتا که نمیشه میوه خرید!
🔸محمدآقای میوهفروش، یک کیلو سیب برای پیرزن کشید و اونو راهی کرد
🔹سپس رو به من کرد و گفت:
این پیرزن بهتازگی پسر و عروسش رو تو تصادف از دست داده و خودش مونده با دو تا نوه یتیم! من چند بار خواستم بهش کمک کنم و میوه مجانی بدم اما ناراحت شد و قبول نکرد.
🔸به همین خاطر هیچوقت روی میوهها تابلوی قیمت نمیزنم تا وقتی این زن به مغازه میاد از قیمتها خبر نداشته باشه و بتونه برای بچههاش میوه بخره.
🔹راستش رو بخوای من به هرکسی که نیاز داشته باشه کمک میکنم و همیشه با امام زمانم معامله میکنم.
🔸دلم مثل آوار ریخته بود پایین و بسیار شرمنده بودم و بغضی سنگین تو گلوم نشسته بود.
🔹دلم میخواست روی میوهفروش رو ببوسم. میوهها رو خریدم. سوار ماشین شدم و زدم زیر گریه و در حال رانندگی از خودم و از امام زمان خجل بودم.
🔸با خودم میگفتم:
ای کاش در طول سالیان دراز عمرم من هم قسمتی از درآمدم رو با امام زمانم معامله میکردم.
🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷
۸ مهر ۱۴۰۱
۲۱ مهر ۱۴۰۱
۲۱ مهر ۱۴۰۱
۲۱ مهر ۱۴۰۱
۳۰ مهر ۱۴۰۱
۳۰ مهر ۱۴۰۱
• روزی ابوعلی سینا از جلو دکان آهنگری میگذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش میخواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار.
ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمنیار است و از خانوادهای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا اینکه او یکی از حاکمان و دانشمندان نامدار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت.
https://eitaa.com/joinchat/1175257149C6c3dbec8ec
۳۰ مهر ۱۴۰۱