#پســر_خشـن
#پارت_35
حواسش اصلا نبود همش نگاهش به پریسا بود صورتمجمع شد چقد چندشن بی توجه بهشون خودم رو عقب کشیدم
باورم نمیشد پریسا عاشق کسی بود ک قرار بود روزی شوهر من بشه...
پوزخندی زدم و به به اون پوریای عوضی نگاه کردم
همگی باهم وارد سالن بزرگ شده بودیم هم حرصم گرفته بود از پوریا هم حوصله دردسر نداشتم ب من چه اصلا عاشق شده به جهنم که شده والا بخدا
مبینا با شک گفت:
_وایی پگاه این همون پوریا پسر عموت نیس؟؟
صورت جمع کردم و گفت
_اره خودشه
شوکه به من چشم دوخت
_مگ قرار نبود ازدواج کنین؟
همه چیو برا مبی توضیح دادم که اونم حرصش گرفت و گفت:پگاه تروخدا برو حقش بزار کف دستش اخه ادم تااین حد عوضی
خونسرد گفتم
_ولش
مبی اخم کرد و گفت
- چی چیو ولش کن بلند شو ببینم
منو از بازوم گرفت و بلندم کرد
رفتیم سمت پریسا و پوریا
پوریا با دیدن من شوکه شده بود حس کردم خون در بدنش حرکت نمیکرد
عزمم رو جزم کردم و با لحن سردی گفتم
_سلام اقا پوریا، پریسا جان گفتن نامزدشونید مبارک باشه به پای هم پیر بشین مبارکه ماشالله چه به هم میاید چشم نخورید
و از حرص نخورید اخر کشیده گفتم
شوکه شده سرش رو تکون داد و فقط تونست زیر لب بگه
_مرسی
پریسا:وای عزیزم
عشقم این پگاه هست دوست دوران بچگیم البته خیلی صمیمی هستیم باهم، امروز پیداش کردم
نویسنده: نرگس بانو✨
هرگونه کپی حرام و پیگرد قانونی دارد❌
♥️🖤♥️🖤♥️🖤
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
10.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یه همسفرِ
خوب داشته باشی
دیگه دنبالِ رسیدن
به مقصد نیستی !
دنبالِ طولانی ترین
جاده های دنیا میگردی …
جاده هایی که
تموم شدن رو
بهشون یاد نداده باشن …
#پویان_اوحدی
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی نگران باشید تصمیم های درستی نمی توانید بگیرید،
حتی اگر به نگرانی اجازه بدهید می تواند مانع رسیدن شما به خواسته هایتان بشود.
ما با نگرانی نمی توانیم حتی ذره ای به زندگی مان اضافه کنیم...
راجع به چه موضوعی نگران هستید؟
چه چیزی نمی گذارد شما شب ها بخوابید؟
چه چیزی به شما اجازه نمی دهد احساس لذت و سرخوشی بکنید؟
وقتش هست که به آرامش خودمان بازگردیم،
وقتی آرامش خودتان را بدست آورید می توانید دید درستی نسبت به همه چیز داشته باشید.
اما وقتی نگرانیم،
مشکلات خودمان را خیلی بزرگ می بینیم
در یک کلام،چیزی که شما آن را مثل بزرگترین مشکل زندگی تان می بینید، تبدیل به خدای شما می شود.
اگر شما شب و روز نگران سلامتی تان هستید و نمی توانید بخوابید و دائم راجع به آن فکر می کنید آن بیماری را توی ذهن خود خیلی بزرگ کرده اید.
به نفع خودتان است که نگرانی هایتان، بیماری و مشکلات اقتصادی تان را از تخت پادشاهی بردارید و خداوند را بر تخت پادشاهی بنشانید...
کسی که به خدا اعتقاد دارد
نمیگذارد نگرانی،ناامید و ناتوانش کند
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ای فرزند آدم هر زمان که مرا بخوانی و به من اُمید داشته باشی تمام آنچه که برگردن توست می بخشم
و اگر به وسعت زمین همراه با گناه به پیش من آیی ، من به وسعت زمین همراه با مغفرت به نزد تو می آیم ، مادامی که شرک نورزی ،
و اگر مرتکب گناه شوی بنحوی که گناهانت به مرز آسمان برسد سپس استغفار کنی ، تو را خواهم بخشید.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلخوشم با سادگی ها...
دلخوشم با بویِ پاییز :) 🍂🌧🧡
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🍁سلام
🍁صبحتون بخیر
🍁در این روز زیبا
🍁آرزو میکنم
🍁از خورشید مهربانیاش
🍁از دنیا تمام خوبی هایش
🍁و از خدا لطف بی کرانش
🍁نصیب لحظه هاتون باشد
🍁روزتون سرشار از شادی و آرامش
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🔹 به نام تسکین دهنده دردها
🇮🇷امروز سه شنبه
16/ آبان /1402
22/ ربیع الثانی /1445
07/ نوامبر /2023
🌹عده ای می گویند
💞 آدم های خوب را پیدا کنید
🍃 و بدها را رها کنید.
🌹اما باید اینگونه باشد،
💞 خوبی را در آدم ها پیدا کنیم
🍃و بدی آن ها را نادیده بگیریم
🌹هیچکس کامل نیست
💞سلام دوستان
🍃 روزتان شاد شاد
💠ذکر امروز " یا ارحم الراحمین"
️ اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
️ بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
❤️الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ
{پس بندگان مرا بشارت ده } همان كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى كنند; آنان كسانى هستند كه خدا هدایتشان كرده، و آنها خردمندانند.
👈" سوره زمر آیه ۱۸ "
🤲اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن
🤲 اَللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن
💖التماس دعا
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گفت حواسِت به آدمهایی که کاکتوسوار زندگی میکنن باشه
گفتم کاکتوسوار؟
منظورت چیه؟!
«آدمهایی که مثل کاکتوس، نیازی نیست دائم حواست بهشون باشه
نیازی نیست هرروز خاکِشون رو چِک کنی تا مبادا خشک شده باشه
ترسِ پلاسیده شدنشون رو نداری
به خیالت خیلی مقاومن...
اما یه روز که مثل روزای دیگه مشغولِ رسیدن به بقیه گل های رنگارنگت هستی
چشمت به کاکتوست میوفته میبینی زردو پلاسیده شده
و ریشه هاش خاکِستر...
و تو تازه همون روز میفهمی
کاکتوس ها هم میمیرن
اما تدریجی...
و بی خبر..
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
#پندانه
📌سه چیز را به آسانی از دست نده؛
👈🏻"جوانی"، "وقت"، "دوست"
📌سه فرد را همیشه احترام داشته باش؛
👈🏻"مادر"، "پدر"، "استاد"
📌از سه چیز همیشه به نفع خودت استفاده کن؛
👈🏻"عقل"، "صبر"، "همت"
📌سه چیز را بیشتر از همیشه بشناس؛
👈🏻"خود"، "خداوند"، "حق دیگران"
📌سه چیز را همیشه با احتیاط بردار؛
👈🏻"قلم"، "قسم"، "قدم"
📌سه چیز را همیشه به یاد داشته باش؛
👈🏻"مرگ"، "احسان"، "قرض"
📌لذت سه چیز را از دست نده؛
👈🏻"مال"، "اولاد"، "آزادی"
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هشت توصیهی طلایی و مهم؛
1. به جایی که دعوت نشدی نرو...
2. دربارهی موضوعی که در موردش اطلاعی نداری حرف نزن...
3. در یخچال خونهی کسی رو باز نکن...
4. بعد از 10 شب با کسی تماس نگیر...
5. بدون اجازه وارد اتاق خواب کسی نشو...
6. وقت ناهار و شام به دیدن کسی نرو...
7. تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن...
8. تا وقتی کسی ازت نخواسته،
نصیحت یا راهنماییش نکن...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🪁⛱🪁⛱🪁⛱🪁⛱🪁
🪁⛱🪁⛱
🪁⛱
🪁
عنوان داستان #دختری_در_روستای_غم_ها_3
🪶قسمت سوم
مادرم یه چند روزی بود که اومده بود پیش ما از شهرستان ! پدرم شهرستان بود همون جا سر کار میرفت ...
اونروز بعد از ظهر وقتی از سر زمین کشاورزی برگشتم خونه لباس هام کثیف بودن پر از خاک ... دیدم #خاله ام اومد بهم گفت برو سریع حموم و لباسات عوض کن به خودت برس .... گفتم برای چی گفت برو با این #وضع نبیننت سریع باش گفتم چطور گفت برات #خواستگار اومده کلی هم خوش حال بود گفتم کی😳 گفت برو حالا بهت میگم منم سریع رفتم.. تو این فکر بودم ک #خدایا خواستگار کیه اول گفتم نکنه پسر عمه ام میخاسته #سوپرایزم کنه😌 چیزی بهم نگفته ولی بعدش #فهمیدم نه بابا یکی #دیگس نگو اینا صبح اومده بودن خونه پدر بزرگم و منم سر زمینکشاورزی بودم دیگه میدونستن که من رفتم سر زمین برا کار پدربزرگم جواب بله رو بهشون داده بود😱😨 بدون اینکه ازم بپرسن میخایی یانه😭.. یا الله چی میشنوم خاله ام گفت مبارکه دادیمت گفتم چی 😳؟گفت #حرفا تموم شده امشب عاقد میاد که عقدتونم ببنده دنیا رو سرم خراب شد ب خاله ام گفتم برو بگو نمیخام بعدشم تو خونه نرفتم رفتم پیش دوستم که کنار خونه #پدربزرگم خونشون بود همین جور که داشتم گریه میکردم میگفتم خدایا نمیخام جیغ میکشیدم #مادرم اومد بهش گفتم من نمیخامش برو بگو برن مادرم داد و بیداد کرد که خودشو میکشه #آبرومون میخایی ببری گفتم نمیخام من چطور وقتی دوستش ندارم باهاش ازدواج کنم گفت چیه نکنه چشمت دنبال یکی دیگس گفتم آره چشمم دنبال یکی دیگس نمیخام برو، همین جور #اشکام میومدن مادرم گفت باشه حالا بیا بریم منتظرن که تو رو ببینن حالا بیا جواب هنوز ندادیم اشکام پاک کردم و رفتم تو خونه سلام دادم و نشستم یه چند دقیقه بعد رفتم تو یه اتاق دیگه ..به مادرم گفتم من #نمیخام دیدم پدربزرگم اومد پیشونی ام بوسید گفت من حرفا رو زدم جواب بله را دادم تموم شده😢 ازون ور مادر بزرگم ازین ور مادرم ازین ورم پدربزرگم ۳نفری داشتن باهام میحرفیدن بهشون گفتم #عمه ام بهتون گفته ک برا خواستگاری میاد من پسرعمه ام میخام نه این پسره رو بهم گفتم پسرعمه ات چی داره مگه اونجا هم بری خیر نمیبینی هرروز باید بری سر زمین کشاورزی کار کنی #بمیری هم تو رو به اون پسرعمه ات #نمیدیم این پسره پولداره وضعش خوبه گفتم نمیخام پول؛بدرک که #پول داره پول میخام چیکار، نمیخامش ولی هیچ #فایده ای نداشت چون حرفا رو زده بودن و تموم شده بود😭💔 دیگه نمیدونستم چیکار کنم فقط #گریه میکردم و دیگه بعدش کلا مثل لال ها لال شدم مادرم برای پدرم زنگ زد بدون اینکه بگه من راضی نیستم منم #عقلم نمیکشید که برا پدرم زنگ بزنم بگم بابا نمیخام چون واقعا باهاش راحت نبودم سالی دوبار میدیدمش مث غریبه ها شده بود برام ولی کاش زنگ میزدم به مادرم گفته بود اگه دخترم میخاد و آدم خوبیه بهش بدین ولی برعکس 😩... شبش عاقد اومد و #عقدمونم بسته شد 😭 چون ما #رسم داشتیم قبل اینکه بریم محضر یه #عقد همین جور مولوی ها میخونن که #محرم بشن و حتی از دختر هم نمیپرسن فقط مردا حرفاشونو میزنن مهریه اینا را هم تعیین میکنن و تمام
. اونشب من شدم #نامزد کسی دیگه و شدم آدمی که دل کسیو با تموم وجود شکست
پسرعمه ام از گوشی رفیقش که قایمکی برده بود #پادگان باهام تماس گرفت اونم از دنیا بی خبر پادگان بود بیچاره😔 واقعا نمیدونستم چی بگم زبونم بند اومده بود اونم متوجه حال بدم شد همش میپرسید چرا ساکتی چیشده تا اینکه بهش گفتم برام خواستگار اومده منو بزور دادن بهش همین جور #گریه میکردم میگفت شوخی نکن بابا سر کار گذاشتی منو باور نمیکرد اصلا تا اینکه #قسم خوردم دیدم گوشی قطع کرد منم دوباره زنگ نزدم بعد چند ساعت دیدم رفیقش بهم زنگ زد گفت #آبجی چی گفتی به (...) که اینقدر بهم ریختس چند ساعت یه جا نشسته 🥺حرفم نمیزنه فقط گریه میکنه منم حوصله صحبت نداشتم گوشی دادم به دوستم حالم خوب نبود دوستم بهش گفت که اینجوری شده گفت ای وااای.. و به دوستم گفتم بهش بگه #مواظب اون باشه.دیگه واقعا نمیدونستم چ کنم فقط گریه میکردم #نامزدم هم خونه پدربزرگم بود ازین ورم مادرم بهم میگف آبرومون نبری پیش پسره چیزی نگی که نمیخاستیشو #ازین حرفا منم بهش چیزی نگفتم جوری وانمود میکردم که میخامش خیلی سخت بود😞 اونوقتا تازه ۱۶سالم بود #نادان بودم نمیدونستم چیکار کنم همش گریه میکردم ازین ور #جیگرم داشت میسوخت ازون ورم آبرو خانوادم برام مهم بود ولی واقعا در حقم ظلمی کردن 😔 .#دست خودم نبودم خیلی برام سخت بود نامزدم رفت دیگه منم کارم شده بود شب و روز گریه کردن ..روز سوم عمه ام اومد خونه پدربزرگم با مادرم دعوا را انداخت گفت طلاقش میگیرین پسرم واقعا اینو میخاد چرا دل پسر منو شکستین #پسرم نمیتونه حالش بده.اینم دوستش داره باید طلاقشو بگیرین
🪶#ادامه_دارد..
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh