ای فلک گر من را نمیزادی اجاقت کور بود
منکه خود راضی ب این خلقت نبودم زور بود
ماکه باشیم یا نباشیم
چرخ گردون لنگنیست
ما بمیریم یا نمیرم ک کسی دلتنگنیست.
تورا دیگر آرزو نخواهم کرد هیچوقت،تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که با دل خود بیایی،نه با آرزوی من.
دَوآمـ
حلالتتت نمیکنممممممممم شوهر ایندتم با خودم میبرم
اون نه بعدیش
تا دلت بخواد خاستگار هست
اگر کسی در سرنوشت شما نباشد، حتی در یک کوچهی بنبست هم نمیتوانید او را ملاقات کنید.
قشنگ ترين جمله رمان "بامداد خمار" اين جمله ست
آدم هاى بى اصل و نسب اصيل نمیشن
نه با زمان، نه با تلاش، نه با عشق.
در آخرین نامهات، از رفتنم گلایه کرده بودی.
چه میتوانستم بکنم، وقتی خوشبختیات را در آغوش دیگری میجستی؟