زندگی این روز ها خوب میگذره، قهوه ای که درست کردم خیلی خوشمزه شد، نور آفتاب داره اتاقمو ناز میکنه، هوا دیگه مثل قبل آلوده نیست، تجربه ی لاک ژلیش زدن به تجربه هام اضافه شد، دیگه سرد نیست و بهار عزیز اومده.
نگاه کردن به نور روی شبنمهای صبحگاهی، یا دیدن شکوفههایی که به تنِ چوبهای خشک جان میدهند، تمام چیزی است که برای آرامش میخواهم. همین تماشای رویش و طراوت، به قلبم قوت میدهد تا باور کنم هر روز، فرصتی تازه برای تجربه کردنِ آرامش است. دیگر به دنبال معجزه نیستم؛ همین عطرِ خاک نمخورده و سبزیِ برگها، برایم کافی است تا با لبخند، در مسیرِ تازگی قدم بردارم.🌿
کتابها زیباترین غرقکنندهها هستند.
این خیلی قشنگه که تازگی تو تمام عکسهام کتابها هستن؛ انگار بخش مهم و همیشگی از زندگیم شدن. وقتی صفحهها رو ورق میزنم، انگار وارد یه دنیای دیگه میشم، جایی که همه چیز متفاوت به نظر میرسه. بعضی وقتها، وقتی یه کتابم تموم میشه حس میکنم یه قسمت از خودم هم تموم شده. همیشه حس میکنم چیزی از خودم توی کتابها باقی میمونه؛ کلماتی که به من کمک میکنن خودم رو دوباره بشناسم.