🍂 نورالدین، پسر ایران ۱۸
خاطرات
سید نورالدین عافی
معصومه سپهری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یک روز در یکی از روستاها درگیری شد و گروه ضربت را به آنجا فرستادند. من همراه فندرسکی ــ مسئول توپ ۱۰۶ ــ وارد روستا شدیم. او هم رانندگی میکرد و هم در وقت لازم توپچی بود. وقتی رسیدیم، دو تانک ارتشی را دیدم که مشغول شلیک بودند. ناگهان متوجه شدم چند نفر قصد دارند با آرپیجی تانکهای خودی را بزنند. فریاد زدم و خدمه تانک سریع تانک را از دیدگاه بیرون کشیدند.
فندرسکی میخواست پایگاه دموکراتها را با ۱۰۶ بزند. گفتم:
«نه بابا! اینا زیاد هم باشن شش–هفت نفرن. حیفه گلولههای توپ رو هدر بدیم.»
قرار شد سه–چهار نفری وارد روستا شویم. توپ ۱۰۶ همانجا ماند و ما دو قبضه کلاش برداشتیم و به ستون یک جلو رفتیم. نزدیک پایگاه که رسیدیم، دیدیم سه–چهار نفر از دموکراتها بر اثر اصابت گلولههای تانک کشته شدهاند. شرایط طوری بود که هیچکس نمیتوانست از پایگاه فرار کند. نزدیکتر که شدیم، فقط دو نفر زنده مانده بودند؛ پدر و پسری که با وجود زخمهای شدید، هنوز تلاش میکردند تانکهای ما را با آرپیجی بزنند.
پیشمرگها رسیدند. گفتم:
«به اینا کاری نداشته باشید؛ اسیرن.»
آنها پذیرفتند. پدر و پسر دستگیر شدند و مثل دیگر دموکراتها و کوملههایی که اسیر میشدند، اعتراف کردند چند نفر از نیروهای ما را کشتهاند. حکم اعدامشان صادر شد و تا لحظه آخر هم به ما توهین و شعارهای خودشان را تکرار میکردند.
*
اسفندماه بود و کار تسویهام در سپاه مهاباد تمام شده بود. همان روز که آماده بازگشت به تبریز میشدم، فندرسکی سراغم آمد:
ــ «داریم میریم عملیات.»
ــ «منم دارم میرم تبریز، تسویه کردم.»
ــ «حالا بیا این عملیات رو هم ببین و بعد برو.»
چند دقیقه بعد برگشتم، از مسئول تسلیحات اسلحه و نارنجک گرفتم و سوار ماشین شدم.
نزدیک سد مهاباد، کنار پارک اشرف، روستایی بود که هنوز پاکسازی نشده بود. موقعیتش طوری بود که تصرفش آسان نبود. شب قبل طبق طرح آقای حداد، ده محاصره شده بود و صبح گروه ضربت را فراخوانده بودند تا کار را یکسره کنند.
اینبار یک راننده مراغهای همراه ما بود و فندرسکی توپچی بود. شانزده گلوله ۱۰۶ داشتیم. هنوز به محل نرسیده بودیم که حال عجیبی پیدا کردم. صدای درگیری از دور میآمد. وقتی ماشین از خاکریز بالا رفت، بوی تند بنزین پیچید. نمیدانستم در سربالایی، اگر باک شهباز پر باشد، بنزین سرریز میکند. گفتم:
«بوی بنزین میاد… نکنه دموکراتا کاری نکرده باشن، ماشین خودمون آتیش بگیره؟»
فندرسکی گفت: «نترس! چیزی نمیشه، کمی بالاتر درست میشه.»
بالای تپه که رسیدیم، آماده شلیک شدیم. از آن بالا میدیدیم دموکراتها با ماشین نیرو میآورند، سریع پیاده میکنند و برمیگردند. فندرسکی دو–سه گلوله زد و من انفجار یکی از ماشینهای پر از نیرو را با چشم دیدم. سالها با ۱۰۶ کار کرده بود و مهارتش مثالزدنی بود.
روی ۱۰۶ یک کالیبر با گلولههای رسام نصب بود. برای جلوگیری از هدر رفتن گلولههای توپ، ابتدا با کالیبر هدف را تنظیم میکردند و اگر درست بود، بلافاصله توپ شلیک میشد. بعد از شش–هفت شلیک، لوله داغ میشد و باید چند دقیقه صبر میکردیم.
در همین فاصله، ناگهان حالم دگرگون شد. به فندرسکی گفتم:
«میبینی! من همینجا زخمی میشم.»
ــ «چرا؟»
ــ «آخه تسویه کردم که برم جنوب… من شانس ندارم. تا حالا تو کردستان زخمی نشدم، اما الان انگار قراره اتفاقی بیفته…»
فندرسکی عصبانی شد: «مگه دیوونهای؟ نفوس بد نزن!»
توپ بعدی شلیک شد. گفتم:
«پانصد تومن تو جیبمه… بیا اینو بگیر، لااقل این بمونه…»
حرفم او را بیشتر عصبی کرد.
یوسف ــ برادر دیگر فندرسکی ــ گلولهها را یکییکی میآورد و پشت ما میگذاشت. ناگهان دیدم یکی از گلولهها را درست پشت توپ گذاشت و رفت. میدانستم آتشعقبه ۱۰۶ ده–بیست برابر آرپیجی است. بلند شدم تا گلوله را از مسیر آتش بردارم. فندرسکی روی صندلی توپ نشسته بود و طبق معمول بعد از چند شلیک کالیبر، با فشار زانو توپ را میزد. داد زدم:
«نزن!»
اما او که گوشش را گرفته بود، صدایم را نشنید و با زانو شلیک کرد.
شلیک توپ همان و پرتاب شدن من همان. آتشعقبه مرا مثل یک توپ سبک به هوا پرتاب کرد. هیچ چیز از آن ثانیههای عجیب یادم نیست؛ فقط افتادن محکم روی زمین را به خاطر دارم، در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود. بوی عجیبی دماغم را پر کرده بود؛ ترکیبی از گوشت سوخته، باروت، خون و خاک.
صدای فریاد فندرسکی و بقیه کمکم به گوشم رسید. گریه میکردند و داد میزدند. من تلاش میکردم سرم را از بین پاهایم بیرون بکشم، اما نمیشد. احساس میکردم مثل یک توپ گرد شدهام. ناله میکردم:
«گردنم رو بکشید بیرون…»
چند دقیقه طول کشید تا سرم آزاد شد. وقتی به خودم آمدم، دیدم گوشتهای تنم میریزد. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود؛ حتی نارنجکها و خشابهایی که به کمر داشتم ناپدید شده بودند، شاید پودر شده بودند. بچهها به سر و صورتشان میزدند و گریه میکردند…
ادامه دارد
#نورالدین_پسر_ایران
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مناجاتخوانی
دیدی اومد
همون فراری
نگو که دیگه دوسم نداری
🔸 با نوای
حاج محمود کریمی
#کلیپ
@defae_moghadas
روزه پنجم هم گذشت
به همین سرعت
حالا چقدر استفاده بردیم،
از فردی به فرد دیگه متفاوته
راستش تو این ماه، خیلی فکر میره سمت ماههای رمضان تو جبهه
و خاطراتی که تو چنتهمون هست
تو جبهه ماه رمضون یه حالوهوای خاص خودش رو داشت،
ولی نه از اون جنس که آدم فکر کنه همه روزه بودن و سفرههای افطار مفصل پهن بوده.
نه، خیلی وقتها بهخاطر مسافر بودن، روزهداری پررنگ نبود…
اما یه چیز خیلی زنده بود
اونم قرآنخوانی و دعا و ذکر و نماز.
قرآن های کوچیک همیشه تو جیبها بود؛
هر فرصتی پیدا میکردن، بین نگهبانی، قبل از حرکت، حتی وسط شلوغی چند آیه میخوندن
نماز هم همینطور بود
هرجا میشد، روی خاک، روی پتو، کنار خاکریز…
با همون لباس خاکی، همون خستگی، ولی با یه حضور قلبی که ناگفتنیه
دعا و ذکر هم که همیشه جاری بود
یکی زیر لب صلوات میفرستاد،
یکی دعای فرج میخوند
یکی آیهالکرسی رو مثل سپر همراه خودش داشت
ماه رمضون تو جبهه یعنی همین
نه سفرههای رنگی،
نه افطارهای مفصل…
یه ماهی که بیشتر از هر وقت دیگه، دلها به قرآن و خدا نزدیکتر میشد
بد ندیدیم تا میزبان "خاطرات کوتاه" شما عزیزان باشیم از گفتنیهای این ایام در جبهه
👋