۲۵ ساله بود که با همسر یکی از شهدا ازدواج کرد. برای عروسی اش علاوه بر میهمانان یک کارت دعوت نیز برای حضرت زهرا(س) مینویسد و به ضریح حضرت معصومه می اندازد شب حضرت زهرا(س) را در خواب میبیند.
میگوید:
خانم!میخواستم احترام کنم
حضرت زهرا(س) پاسخ میدهند مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیاییم به کجا برویم؟
امام خطبه عقدشان را خواند مصطفی گفت آقا ما را نصیحت کنید امام به عروس نگاهی کرد و گفت :«از خدا میخواهم که به شما صبر بدهد.» سه روز بعد از عروسی دست همسرش را گذاشت تو دست مادر و گفت دلم میخواهد دختر خوبی برای مادرم باشی بعد هم آروم و بی صدا رفت، بدون عمامه بدون سِمَت مثل یک بسیجی اول ستون راهی عملیات شد
بعد از مدتی نیروها از هر طرف محاصره بودند مصطفی زیر لب قران میخواند دشمن بالای تپه را بسته بود به رگبار دستور عقب نشینی صادر میشود اما او همچنان مقاومت میکند تا اینکه گلوله ای از پشت سر به جمجه اش اصابت میکندو زمانی که فقط دو هفته از ازدواجش میگذشت به آرزویش ، شهادت و جاویدالاثر شدن ، رسید.
#طلبه_شهید_مصطفی_ردانی_پور
فرمانده لشکر امام حسین علیه السلام
شهادت:۱۵مرداد۶۲_والفجر۲
https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1