ولی چه حس خوبیه اینکه بدونی یه نفر فقط یه نفر تو این دنیا چشماش دنبالته، نگرانته، منتظرته و به فکرته.
بازنگرد؛ قلب من دیگر خانهی تو نیست
خانهی هیچ کسی نیست، تو آن را ویران کردی.
در بینهایتِ تاریکیِ سردابی مسکوت و نمور گیر کردهام و دنبال نور میگردم.
نمیدانم دقیقا در کدامین نقطه ایستادهام اما میدانم که چیزی عظیمتر از کوه و وسیعتر از دریا روی دوشم سنگینی میکند و به هر سو که میتازم به دیوار میرسم.